کد خبر: 208997
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۲
جهان: سه سال از نبود رسول ملاقلی‌پور گذشت. 15 اسفند ماه سال 1385 در سن پنجاه و یک سالگی، کارگردان «بلمی به سوی ساحل»، «میم مثل مادر»، «سفر به چزابه» با سینما خداحافظی کرد و از دنیا رفت.

چند سال پیش کارگردان فیلم‌های «پرواز در شب»،«افق»، «پناهنده»، «هیوا»، «نسل سوخته»، «قارچ سمی»، «مزرعه پدری» و «میم مثل مادر» بارها در برنامه «شب خاطره» که توسط حوزه هنری برگزار می‌شد حاضر شده و از خاطرات سالهای حضورش در جبهه های جنگ تحمیلی سخن گفته است.

آنچه که در ذیل می‌آید بخشی از خاطرات رسول ملاقلی پور است که در نود و سومین مراسم «شب خاطره» بیان کرده است:

«چند روز به عید مانده بود. «حسن شوکت‌پور» تلفن کرد و خواست که به منطقه بروم. وقتی می‌گفت بیا،می‌فهمیدم که عملیاتی در پیش است و نباید سوال و جواب اضافه بکنم. با حسن در حوزه هنری آشنا شده بودم. آن وقت‌ها تازه حوزه سروسامانی گرفته بود. در گوشه‌ای از حیاط تدارکاتی هم برای جبهه می‌شد. او وسایل و امکاناتی که برای جبهه می‌گرفت در گوشه و کنار حوزه انبار می‌کرد و هر وقت لازم بود به جبهه می‌فرستاد. من هم چند بار همراه دوستان دیگر به منطقه رفته بودم. در همین سفرها بود که دوستی من و حسن ریشه گرفت. بعد از تلفن او با یکی از دوستان به اهواز آمدم. می‌دانستم محل استقرارش کجاست. یک جاده خاکی بود که جهاد بالای شوش دانیال زده بود که مشرف می‌شد به دشت عباس.

حسن را همان جا دیدم. به من سفارش کرد که در یکی از سنگرها بمانم تا وقتی عملیات شروع شد خودم را به خط برسانم. به حسن گفتم: «حسن آقا این دوربین سوپر هشتی که من دارم شب فیلمبرداری نمی‌کند.» جواب داد: «فیلمبرداری می‌کند یا نه باید همان جا که گفتم بمانی!» من هم چاره‌ای جز اطاعت نداشتم. آنجا، سنگر فرماندهی شهید حسین خرازی بود. چند ساعتی را ماندم دیدم خبری نیست. آمدم به چادر که بالای تپه بود و نشستم کنار تعدادی رزمنده که وصیت‌نامه می‌نوشتند.

من هم شروع کردم به نوشتن. به نیمه رسیده بودم که با خودم گفتم:«رسول این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست و پاره کردم.» برای اینکه نمی‌خواستم شهید بشم. از نقل و انتقالات فهمیدم که بوی عملیات می‌آید. چند رزمنده وصیت‌نامه‌ها را نوشتند و در جای‌شان دراز کشیدند تا موقعی که خبرشان کنند. یادم آمد که حسن آقا گفته بود: رسول مبادا بخوابی‌ها، بیدار می‌مانی و از سنگر هم تکان نمی‌خوری. ولی من خوابیدم. آن هم یک خواب شیرین، اما با صدای یک انفجار از خواب پریدم. دور و بر را نگاه کردم. هیچ کس تو چادر نبود. همه رفته بودند عملیات. از چادر بیرون آمدم و از بالای تپه دیدم که حجم آتش از دو طرف خیلی زیاد است. با خودم گفتم: «رسول وای به حالت اگر حسن آقا تو را ببیند.» او همیشه به من سفارش می‌کرد: «رسول این قدر نخواب، نظم یاد بگیر، مثل بچه‌های دیگر باش، ببین چطور می‌آیند و از کوچک و بزرگ هر کاری که از دستشان برمی‌آید می‌کنند. آنان نظم دارند. از استراحت خودشان می‌زنند. تو هم هیچ فرقی با آنان نداری. بی‌خود هم ادای هنرمندها را برای من در نیاور.» دوربین را برداشتم و رفتم به طرف مستراح صحرایی که در سینه‌کش تپه بچه‌ها با تیرک و گونی درستش کرده بودند. تو مستراح بودم و با خودم فکر می‌کردم که چطور باید بروم به خط مقدم و از آن مهم‌تر جواب حسن آقا را بدهم که یک دفعه انفجاری در کنار مستراح بلند شد و بعد از چند لحظه گونی‌های اطراف آ‌تیش گرفت. من هم با همان حال از آنجا پریدم بیرون و همین‌طور جیغ و داد می‌کردم و در بیابان می‌دویدم. خوشبختانه کسی آن دور و بر نبود. حالم که کمی جا آمد، هنوز سپیده صبح نزده بود، حواسم بود که نماز نخواندم. تند و تند نماز را خواندم و آمدم روی جاده. در همان تاریک و روشن هوا شبح یک وانت را دیدم. خوشحال شدم و پریدم جلوی وانت که نگهدار! وانت با گرد و خاک زیاد ایستاد و من هم بدون معطلی پریدم بالا، راننده سر و صورتش پر از خاک بود و از این عینک‌هایی که موتورسوارها می‌زنند به چشم داشت. در ضمن جلوی وانت سقف هم نداشت. به راننده گفتم: «داداش قربونت منو برسون خط!» راننده ساکت فقط نگاهم می‌کرد. از جایش تکان هم نمی‌خورد. دوباره جمله‌ام را تکرار کردم. این بار دستش بالا آمد و آرام عینک را کشید و گذاشت روی پیشانی‌اش، دیدم ای داد بیداد حسن آقا است! توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «تو خجالت نمی‌کشی؟» جواب دادم: «واسه چی؟» خودم را زدم به آن راه که مثلا اتفاقی نیفتاده است. گفتم: «چیزی نشده فقط یک توالت صحرایی آتش گرفته که من هم آن را آتش نزدم!» دوباره گفت: «رسول خجالت بکش!» این دفعه صدایم را کمی بلندتر کردم: «واسه چی حسن آقا من که کاری نکردم.» گفت: «تو چطور توانستی با خیال راحت تا صبح بخوانی. می‌دونی از دیشب تا الان چند تا از بچه‌های مردم تکه تکه شدن!؟.»

سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم: «ببخشید حسن آقا!» وسط حرفم پرید: «آخر، رسول جان. این دفعه اولت که نیست. یک ذره غیرت داشته باش. وقتی بهت می‌گویم بیا منطقه عملیات است باید مثل دیگر رزمنده‌ها باشی. تو هیچ فرقی با دیگران نداری. این عملیات، عملیات فتح‌المبین است و کار بزرگی دارد انجام می‌شود. آن وقت تو گرفتی و خوابیده‌ای.» همین موقع دستش را بالا آورد و محکم زد توی سرم. ولی خاطرش بیش از اینها برای من عزیز بود. وانت بی‌سقف، در پیچ و خم تپه‌ها بالا و پایین می‌رفت. در آن تاریکی حسن با استادی تمام می‌راند. رسیدیم کنار تپه‌ای و حسن آقا ایستاد. این تپه را قبلا دیده بودم. بچه‌ها این تپه را کنده بودند و شده بود زاغه مهمات و بعضی از وسایل دیگر.

حسن آقا وقتی ایستاد داد زد: «حاجی! حاجی!» از شکاف تپه پیرمرد ریش سفیدی بیرون آمد و گفت: «جانم حسن آقا!» حسن آقا بهش گفت: «کارگر افغانی که خواستی برایت آوردم.» بعد به من اشاره کرد که برو پایین. من هم نمی‌دانستم داستان از چه قرار است. با خودم گفتم: شاید دارد سر به سرم می‌گذارد. آمدم پایین.

حسن آقا قبل از آنکه با همان وانت بی‌سقف از پیش ما برود به پیرمرد گفت: «این آقا رسول سه تا وانت موشک آر.پی.جی پر می‌کند و با وانت سومی به همراه خودت می‌آوریش باغ طالقانی و کنار آلبالو گیلاس‌ها پیاده‌اش می‌کنی.» بعد دستی تکان داد و رفت. وقتی حسن آقا رفت پیرمرد با لهجه اصفهانی‌اش گفت: «برو تو آن سنگر عزیزم!»

- بابا جان چه کار باید بکنم!

- این گونی‌ها را می‌بینی؟ تو این چند روز خرج‌هایش را بسته و آماده کرده‌اند. گونی‌ها را با احتیاط بار می‌کنی و می‌گذاری پشت وانت.

- بابا جان من فیلمبردارم. عکاسم. خیر سرم خبرنگارم. تازه تو عملیات قبلی هم مجروح شدم. بخیه‌های پایم را هم باز نکردم. چطور می‌توانم این همه موشک آر.پی.جی را بار این سه تا وانت کنم. هنوز هم می‌بینی دارم لنگ می‌زنم عزیزم!

- آقا رسول. من این حرف‌ها حالیم نیست. تو در نظر من یک کارگر افغانی هستی. این را حسن آقا گفته. تازه بچه‌هایی که این موشک‌ها را آماده کرده‌اند همه‌شان مثل تو مجروح بودند. زبانم بند آمد. به هیچ رقم رضایت نداد. من هم به هر بدبختی و مصیبتی بود وانت‌ها را از موشک‌های آر.پی.جی پر کردم. وانت سوم که پر شد خودش آمد نشست پشت فرمان. به پیرمرد گفتم: «حاج آقا کجا تشریف می‌بری؟»

- حسن آقا گفته شما را ببرم باغ طالقانی که کمی آلبالو گیلاس بخوری!

- باغ طالقانی دیگر کجاست؟

- یک باغ خیلی با صفایی است. آنجا آلبالو گیلاس‌های خوب و رسیده‌ای دارد. کمی تحمل کنی می‌رسیم.

سپیده صبح زده بود. وانت حاج آقا به راه افتاد. هرچه جلوتر می‌رفتیم آتش دو طرف شدیدتر می‌شد. گلوله‌های رسام و منور هم دیده می‌شد. جلوتر که آمدیم حسابی در معرض گلوله‌های خمپاره و تانک قرار گرفتیم. ترس برم داشته بود. شدت انفجارها مجالی برای فکر کردن به آدم نمی‌داد. پشت یک خاکریز نگه داشت. از وانت پایین آمدم. هول کرده بودم. جنازه بچه‌ها را پشت خاکریز دیدم. همه چیز به هم ریخته بود. ظاهرا عراقی‌ها سعی داشتند این خاکریز را بگیرند ولی بچه‌ها با تمام توان مقاومت می‌کردند. ترس و هیجان به جانم افتاده بود و رهایم نمی‌کرد. مثل عروسک کوکی دور سر خودم می‌چرخیدم. یک ساعتی می‌شد که اینجا بودم. تازه شستم باخبر شد که باغ طالقانی یعنی همین جا و آلبالو گیلاس‌ها هم یعنی همین ترکش‌ها و گلوله‌ها! با خودم گفتم: رسول دیدی چه رودستی از حسن خوردی؟ بابا جان چه باغی؟ چه آلبالو گیلاسی؟ چه کشکی؟‌ چه ماستی؟ درست آمده‌ای وسط معرکه خدا به دادت برسد. بودن من در باغ طالقانی و دیدن آن صحنه‌های واقعی جنگ تاثیر زیادی روی من گذاشت. کمترین تاثیر این بود که کمی به خودم بیایم. خودم را بشناسم که چند مرده حلاجم. بعد از آن لحظه‌ها در فیلم‌ها استفاده کردم. این خط را بچه‌های اصفهان نگه داشته بودند. حسن شوکت‌پور هم از بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بود. پاتوق من هم همین لشکر بود. صحنه‌های این خط واقعا دیدنی بود. از بچه‌های 12-10 ساله تا پیرمرد تدارکاتچی همه‌شان پرتلاش و فعال بودند. دیدن اجساد بچه‌ها و دیدن تعدادی زخمی که راهی برای بردن‌شان به عقب نبود، چه روحیه‌ای در آدم به وجود می‌آورد!

داشتم به ماندن در خط عادت می‌کردم. داشتم حواسم را به خودم و دور و بر جمع می‌کردم. می‌دیدم که بچه‌ها چطور از خاکریز بالا می‌روند و به طرف سنگر عراقی‌ها می‌دوند و عده‌ای را اسیر می‌کنند و به این طرف می‌آورند. در همین هیر و ویر، 15-10 نفر اسیر عراقی را آوردند. یکی از بسیجی‌های نوجوان که از شهادت دوستانش در همین خط خیلی عصبانی بود می‌خواست عراقی‌های اسیر را به گلوله ببندد که دیگران اجازه ندادند. در همین شلوغی یکی از اسیران عراقی از گروه اسرا جدا شد و با سرعت به طرف خاکریز خودشان دوید و فرار کرد و من هم فکر کردم الان است که بچه‌ها از پشت او را با گلوله بزنند. حتی همین بسیجی نوجوان دوید به طرف خاکریز و خواست با گلوله او را بزند که در همین حال همه رزمندگانی که روی خاکریز بودند شروع کردند به تشویق آن اسیر فراری! بچه‌ها سوت می‌زدند، دست می‌زدند.

من احساس می‌کردم با همین تشویق‌ها سرعت آن اسیر فراری هم بیشتر می‌شود. وقتی آن اسیر فراری از خاکریز خودشان بالا رفت و به نیروهای خودشان پیوست، رزمندگان ما همه‌شان تکبیر سر دادند! همین جا بود که شنیدم، بچه‌ها پادگان «عین خوش» را گرفتند. من هم آمدم به طرف عین خوش و شروع کردم به عکس گرفتن و فیلم برداشتن. وقتی رسیدم کنار یک نفر عراقی که در حال سوختن بود دوربین را تنظیم کردم که عکس بگیرم. یکی از جنازه‌های عراقی که در اطراف نفربر افتاده بود تکانی خورد و دست و پایی زد. بدنش نیم‌سوز شده بود. فکر کردم کشته شده وقتی تکانی خورد، من از دیدن این منظره وحشت کردم. شروع کردم به جیغ و داد کردن. فرار کردم به طرف جاده که ای داد و بیداد مرده زنده شده! همین‌طور که می‌دویدم دیدم یک موتور سوار روی جاده می‌آید. از فرصت استفاده کردم و دوربین فیلمبرداری را به طرفش گرفتم و با لنز تله زوم کردم. موتورسوار آمد و آمد تا رسید به چند قدمی من. وقتی عینکش را بالا زد و آورد روی پیشانی‌اش، دیدم ای بابا باز هم حسن آقا است! بدون اینکه نگاهی به من بکند دائم به اطراف چشم می‌چرخاند. هنوز نگاهش به دشت بود که به من گفت: «آقا رسول می‌روی این دور و بر هر چه آر.پی.جی‌زن هست جمع می‌کنی و می‌آوری و روی همین جاده یک خط تشکیل می‌دهی. تانک‌های عراقی دارند می‌آیند.» دور و برم را نگاه کردم. یک دست دشت بود که گله گله آتش و دود از آن به هوا بلند بود. گفتم: «حسن آقا قربونت برم دست از سرم بردار، منو چه به خط تشکیل دادن، آن هم جلوی تانک‌های عراقی!» این دفعه واقعا عصبانی شد. جلوتر آمد و همان‌طور که رو موتور نشسته بود دو دستی محکم زد تو سرم و گفت: «خاک تو سرت، تو آدم بشو نیستی» چنان پر گاز از کنارم رد شد که برای چند دقیقه صدای موتورش از سرم نمی‌افتاد. حسن را می‌توانستی در هر نقطه و در هر ساعت ببینی: یک بار با موتور، یک بار با جیپ، با نفربر، در اتاق فرماندهی و یک بار در اتاق تدارکات. در حالی که این معاون لجستیک بود. با خودم فکر می‌کردم چرا حسن با من این‌طور رفتار می‌کند؟ دفعه اولش نبود. در عملیات طریق‌القدس که بستان آزاد شد، باز هم همین رفتار را با من داشت. گاهی خیال می‌کردم حسن آقا یک جور مرض دارد که مرا به کانون خطر بفرستد. در عملیات طریق القدس حسن آقا هفتاد دو ساعت نخوابیده بود. با پشت بیسیم بود یا پشت خاکریز، یا روی موتور یا پشت فرمان. هر کجا که کار بود حسن شوکت پور هم بود.

بعده‌ها که فیلم‌ساز شدم پاسخ سوال خودم را پیدا کردم که چرا حسن آقا با من آن‌طور رفتار می‌کرد؟ واقعیت این بود که او احساس می‌کرد با یک جوان خام و نپخته و ترسویی طرف است. که از تاریکی شب هم می‌ترسد. حسن آقا مرا شناخته بود. او تلاش می‌کرد با این کارهایش از من یک آدم بسازد. نمی‌دانم این اتفاق در من افتاده است یا نه؟ ولی می‌دانم خیلی از ترس‌هایم ریخت. سال‌ها بعد که حسن آقا در عملیات والفجر هشت قطع نخاع شد، یک روز در بیمارستان ساسان تهران به ملاقاتش رفتم. بعدها به اسایشگاه ثارالله آمد با آن حال و روزش. صبح‌ها می‌آمد لجستیک سپاه کار می‌کرد و شب هم به آسایشگاه برمی‌گشت.

در بیمارستان به او گفتم: «حسن آقا چرا این قدر تلاش می‌کنی. این همه سال جنگ کرده‌ای، بیابان‌ها و کوه‌ها را رفته‌ای و آمده‌ای، جانت کف دستت بود. حالا کمی استراحت کن.» جواب داد: «رسول خیلی دلم می‌خواهد استراحت کنم ولی نمی‌شود. بدون اینکه بخواهم در زندگی برای عده‌ای تکیه‌گاه شدم. می‌ترسم من بیفتم آنها هم بیفتند. مجبورم تا آخرین لحظه سرپا بایستم. بعد هم رسول جان! خدا یک برگ ماموریت به ما داده است که تا نفس داریم باید به دنبال ماموریتمان باشیم. وقتی هم برگ مرخصی را داد که خب، می‌رویم.»

حسن شوکت‌پور رفت. همین قطع نخاع بودنش او را به شهادت رساند. وقتی فیلمی می‌سازم دلم می‌خواهد حداقل بتوانم روح حسن آقا را یک جور از خودم راضی کنم. نباید فراموش کنم اگر فیلم‌ساز شدم به خاطر خون حسن شوکت‌پور و حسن آقاهایی است که من نمی‌شناسم و همه‌شان زندگی را دوست داشتند. حسن آقا عاشق دخترکوچکش بود، ولی به خاطر ما از همه دلبستگی‌هایش گذشت. ما آدم‌های خوشبختی خواهیم بود اگر قدر این عاشق‌های فداکار را بدانیم.
والسلام»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار