کد خبر: 198949
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۸
تازه‌ترین گفت وگو با اسماعیل کاداره، نویسنده مشهور آلبانیایی
اسماعیل کاداره، مشهورترین نویسنده آلبانی سال‌هاست در فرانسه زندگی می‌کند. نخستین کتاب او «ژنرال ارتش مرده»‌که به فارسی نیز ترجمه شده است هنوز مهم‌ترین اثر او محسوب می‌شود. امسال بار دیگر نام او بابت بردن جایزه پرنس آستوریاس بر سر زبان‌ها افتاد، جایزه‌ای که نوبل ادبیات اسپانیایی به شمار می‌رود. زمستان سخت و رویدادهای شهرسنگی از دیگر آثار این نویسنده سرشناس است که به فارسی نیز ترجمه شده است. مجله معتبر فرانسوی لیر (Lire)در شماره اخیر خود گفت‌وگویی با وی انجام داده است که بخش‌هایی از آن را می‌خوانید.خانواده در نویسنده شدن شما نقش داشت؟پدرم همواره برای کتاب احترام فراوانی قائل بود اما نه مرا تشویق می‌کرد و نه نهی. فقط یک بار به من گفت: هرگز اسم مرا استفاده نکن!یادم هست می‌خواستم ادای نیکلای تولستوی را دربیاورم؛ به همین دلیل شعرم را برای نشریه محلی فرستادم. شعرم را با نام پدرم آلیت کاداره امضا کرده بودم. متن احمقانه‌ای نوشته بودم که مایه تمسخر مجله شد. برایم نوشته بودند:‌آلیت کاداره، شعرت را خواندیم، به شما توصیه می‌کنیم پیش از نوشتن زبان بیاموزید!چند سال داشتید؟11 ساله بودم. مطلب در سال 1947 منتشر شد. پدرم مجله را دید و با خود به کافه برد که بخواند. دوستانش در آن جا گمان کردند خود او نویسنده شعر بوده است. به من گفت: هر کاری دوست داری بکن اما از نام من استفاده نکن!هجده ساله بودید که تحصیلات خود را در دانشگاه تیرانا در رشته ادبیات آغاز کردید. در آن زمان برنامه‌ای برای نویسنده شدن داشتید؟در آن زمان نویسنده شده بودم. نخستین کتابم را وقتی منتشر کردم که محصل دبیرستان بودم و هفده سال داشتم. کتاب «الهام‌های جوانی» نام داشت، عنوانی که ناشر انتخاب کرده بود.قصه بود؟نه، شعر بود. البته من نثر هم می‌نوشتم. در حقیقت طی دوران استیلای کمونیسم درباره شعر فاخر اغراق زیاد کردیم. همه کشورهای سوسیالیست علاقه‌مند بودند بر تضاد خود با غرب تأکید کنند که علاقه چندانی به شعر نداشت.زمانی که برای تحصیل به مسکو می‌رفتید در نویسنده شدن تردید کردید؟احساس دلزدگی داشتم، نه به دلایل عقیدتی یا سیاسی، زیرا من قبلاً راهم انتخاب کرده بودم، دلیل دلزدگی‌ام آن بود که به پوچی رسیده بودم. نویسندگان شوروی اغلب شبیه رهبران خود و دبیر کل‌های حزب بودند. همگی نقاب بر چهره داشتند. من نمی‌خواستم شبیه آنها باشم.به محض اینکه به تیرانا برگشتید شرایط خود را به عنوان یک نویسنده پذیرفتید؟اوایل در آلبانی نوستالژی هولناکی داشتم. مسکو که بودم غریبه بودم، دانشجو بودم و آزاد، کسی مرا نمی‌شناخت و بنابراین کاری به کارم نداشتند. در پایتخت هشت میلیونی احساس راحتی می‌کردم. در حالی که در شهر کوچک تیرانا که همه به کار هم کار دارند اوضاع متفاوت بود. بیست و دو ساله بودم که در مسکو رمانی نوشتم که کاملاً در جهت مخالف تعالیم مؤسسه گورکی بود؛ عنوان آن «شهر بدون معلم‌» بود. من به جای اینکه بر شادی‌‌های زندگی تأکید کنم به اندوه اهمیت بیشتری می‌دادم. در «ژنرال ارتش مرده» رمانی که مرا به همه معرفی کرد برغم و چیزهای اندوهگین زندگی تأکید می‌کردم. سال 1970 این کتاب به فرانسه ترجمه شد. نخستین کتاب شما بود که ترجمه می‌شد؟بله، یوسف وریونی به طور تصادفی شروع به ترجمه آثار من کرد. برخی شایع کرده‌اند که دولت آلبانی ترجمه آثار مرا سازماندهی کرده است، این افترایی احمقانه است. وریونی نخستین مترجم آثار من تنها از سر علاقه به سراغ این کتاب‌ها رفت.ناشر فرانسوی چه کسی بود؟آلبن میشل (ناشر معتبر فرانسوی). از آنها هم خاطره خوبی دارم و هم خاطره بد؛ خوب از این جهت که نخستین ناشر کارهای من بودند و بد بابت اینکه بعدها از انتشار آثار من سر باز زدند. علتش را هرگز نفهمیدم، حتی امروز آنها دو دستنوشته کتاب‌های مرا یکی پس از دیگری رد کردند. طبق اطلاعی که به من دادند این دو کتاب را نازل تشخیص داده بودند.جای تعجب است، به خصوص که کمی بعد اهالی سینما ترغیب شدند که براساس این رمان‌ها فیلمی بسازند.دقیقاً حقوق اقتباس از اثر نیز در پانزده کشور اروپایی به فروش رفت.در مورد ژنرال ارتش مرده، انتظار داشتید اثر موفقی از آب دربیاید؟بله، کتاب در دو کشور دیگر یعنی بلغارستان و یوگسلاوی منتشر شده بود و امتحانش را پس داده بود، ‌استقبال خوبی از این کتاب شد اما موفقیت ترجمه فرانسوی بسیار تعیین کننده بود...در کتاب تازه‌تان‌«شام اضافی» شخصیت پزشک ریشه در واقعیت دارد؟بله، او را از شخصیت مردی که همسایه‌ام بود الهام گرفتم. البته او بر خلاف شخصیت کتاب مرگ آرامی داشت.شما مرگ‌های زیادی به چشم دیده‌اید، فکر می‌کنید جهان امروز روی خوشی خواهد دید؟نمی‌توانم به این سؤال پاسخ درستی بدهم. ادبیات و زندگی دو جهان متفاوتند که در جنگ با هم هستند و لزوماً شباهتی به هم ندارند. می‌گویند ادبیات از زندگی الهام می‌گیرد، من این حرف را قبول ندارم. ادبیات چیز دیگری است. جهانی موازی است و زبانی است که با زندگی سر جنگ دارد. تنها تفاوت آن است که ادبیات هرگز نمی‌تواند زندگی را خفه کند حال آنکه زندگی گاه پیش می‌آید که ادبیات را می‌کشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار