کد خبر: 196163
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۰
جميد داودآبادي در وبلاگ شخصي خود خاطرات جبهه پس از چند پست سياسي بار ديگر به خاطرات خود از جبهه بازگشته و ي نوشته:"مگر آن که مي داند، با آن که نمي داند برابر است؟ قرآن کريم"آن که فهميد:
وقتي بچه ها به پيرمرد گير دادند که از خاطرات فرزندش محمد رضا بگويد، اول طفره رفت و گفت که چيز زيادي از او به ياد ندارد. دست آخر خدابيامرز، يکي از خاطراتي را که از ديد خودش ساده مي آمد، تعريف کرد. آن پدر که امروز جايش در خانه دو فرزند شهيدش مهرداد و محمد رضا خالي است، گفت:"اون روزها ما توي محله "بازار دوم" نازي آباد مي نشستيم. محمد رضا 11 سال بيشتر سن نداشت. کلاس پنجم دبستان بود. توي خونه دراز کشيده بود و داشت مشق هاش رو مي نوشت. خودم بلند شدم رفتم نونوايي و دو تا نون بربري داغ و برشته گرفتم و اومدم خونه.
عطر خوش بربري داغ که توي خونه پيچيد، محمد رضا از روي کتاب و دفترش پريد و اومد طرف من تا تکه اي نون بگيره. هنوز دستش به نون نرسيده بود که مکثي کرد و گفت:
- بابا ... مگه نونوايي خلوت بود؟
گفتم: "نه اتفاقا خيلي هم شلوغ بود، چطور مگه؟"
- آخه شما خيلي زود برگشتين.
بادي به غبغب انداختم و گفتم:
- خب شاطر نونوا من رو مي شناخت، بدون نوبت دو تا نون داد و منم زود اومدم خونه. مگه چيزي شده؟
محمد رضاي کوچولو، اخم هايش در هم رفت و گفت:
- بابا ... شما حق مردم رو رعايت نکردين ... اين نون حرومه خوردنش. شما بايد مي رفتين توي صف مي ايستادين و مثل بقيه مردم نون مي گرفتين.
و اصلا به آن نون دست نزد و رفت نشست سر درس و مشقش.""محمد رضا تعقلي" 16 سال بيشتر سن نداشت (يک سال کم تر از پسر کوچک من) که 25 اسفند 1364در عمليات والفجر8 در شهر فاو، به شهادت رسيد. فروردين 13?? اردوگاه آموزشي سد دز - من و محمدرضا تعقليآن که نفهميد:
رضا، از بچه هاي محل، يکي دو سالي از بقيه بزرگ تر بود. آن روزها، رضا توي "کميته انقلاب اسلامي" مرکز کار مي کرد که وظيفه خطير برقراري نظم و امنيت شهر دست آنها بود.
آن سال ها که زمان جنگ بود، به دليل تحريم هاي خارجي و کمبود مايحتاج مردم، خيلي از اجناس و لوازم خوراکي، يا به صورت "کوپني" توزيع مي شدند، يا با "دفترچه بسيج اقتصادي" که براي هر خانواده سهميه مشخصي داشت."شير" که در خانواده ها بخصوص به عنوان غذاي واجب کودکان، هر روز صبح علي الطلوع، مقدار محدودي بين مغازه ها توزيع مي شد، از آن دست مواردي بود که زن هاي خانه دار، آفتاب نزده، در سرماي سوزان زمستان، چادر به سر توي صف طويلي که جلوي بقالي ها و سوپرمارکت ها تشکيل مي شد، مي ايستادند بلکه بتوانند يک يا دو شيشه نيم ليتري "شير پاک" بگيرند و براي کودکان خردسال خود ببرند.
غالبا هم شير کم مي آمد که آخرش يا به تعدادي نمي رسيد و با صورت هاي سرخ از شلاق سرما، دست خالي برمي گشتند، يا بين مردم و مغازه دار دعوا مي شد که:
- تو شيرها رو قايم کردي تا به آشناهاي خودتون بدي ...چند بار "نادر محمدي" (23 اسفند 1362 در عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيد) به رضا گير داد و گفت:
- ببين رضا جون، اين کاري که تو انجام مي دي، از چند نظر مشکل داره. اول اين که تو حق الناس رو رعايت نمي کني. حق اون پيره زنايي که توي سرما اومدن وايسادن که يه شيشه شير گيرشون بياد، داري پايمال مي کني که اصلا حرومه. بعد هم اين که با اين کار تو که جلوي چشم مردم مي ري سر جعبه هاي شير و بدون نوبت و بي اهميت و احترام به مردم، يه شيشه ورمي داري و قلوپ قلوپ سر مي کشي، مردم که همه تو رو مي شناسن و تازه بعضي وقتا هم با لباس کميته مي ري، نسبت به نيروهاي انقلاب بدبين و عصباني مي شن. پس تو داري چند کار خلاف انجام مي دي.ولي اين حرف ها به گوش رضا نرفت که نرفت. همچنان مي رفت دم مغازه "قاسم بقال" و قلوپ قلوپ شير مي خورد.رضاي "شير پاک" خورده! جبهه هم رفت. حتي در يکي دو عمليات ترکش هم خورد ولي ... شايد نفهميد که براي چي و چطور به جبهه رفت.امروز رضا براي خودش تاجري شده ميلياردر. ديگر با هيچ کدام از بچه محل هاي قديمي نمي پرد. مگر آن که طرف اهل تجارت و معامله باشد، آن هم صابون رضا به تنش نخورده و کلاهش را برنداشته باشد!
رضاي ميلياردر، امروز 3 عدد ناقابل همسر ابتياع فرموده و با اجازه شما، لبي هم به "حقه" مي چسباند. يعني "آر.پي.جي" زن قهاري شده است. البته نه از نوع جنگي؛ از آن نوع که با آن "ترياک" تناول مي فرمايند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار