برترین هنر جنگ، شکست دادن دشمن بدون جنگیدن است.» امریکا طی قریب به نیم قرن دشمنی و استفاده از همه ابزارها و روشهای دشمنی در تقابل با ایران به علت عظمت مردم ایران و رهبری الهی انقلاب اسلامی نتوانست این آموزه را محقق کند، اما فاجعه بزرگتر این بود که حتی وقتی با تمام توان و با کمک همه متحدانش با ایران جنگید باز هم نتوانست «شکست ایران» را محقق کند ۱- جنگ علیه ایران، قدرت واقعی ایران و امریکا را آشکارسازی کرد. سانتزو معروفترین استراتژیست کلاسیک در کتاب «هنر جنگ» جملهای دارد که شاید مهمترین آموزه او باشد: «برترین هنر جنگ، شکست دادن دشمن بدون جنگیدن است.» امریکا طی قریب به نیم قرن دشمنی و استفاده از همه ابزارها و روشهای دشمنی در تقابل با ایران به علت عظمت مردم ایران و رهبری الهی انقلاب اسلامی نتوانست این آموزه را محقق کند، اما فاجعه بزرگتر این بود که حتی وقتی با تمام توان و با کمک همه متحدانش با ایران جنگید باز هم نتوانست «شکست ایران» را محقق کند و این، دقیقاً همان نقطه است که ابعاد واقعی قدرت ایران به عنوان یک قدرت جهانی و نه یک قدرت منطقهای و امریکا به عنوان یک قدرت جهانی و نه یک ابرقدرت بلامنازع را آشکار ساخت.
۲- جنگ با ایران، اختلال ادراکی یک ابرقدرت رو به افول را نشان داد؛ اگر امریکا در ۴۰ روز عملیات «خشم حماسی» به اهداف خود رسید و مقامات مختلف آن، دقیقاً همین ادعا را تکرار کردند، پس چرا مجبور شد از طریق میانجی به یک توافق تن بدهد و چرا تنگه هرمز که امریکا پیش از جنگ گمان میکرد تهران «جرئت بستنش را ندارد» به برگ برنده ایران تبدیل شد؟ سناتور امریکایی کریس مورفی پس از یک جلسه توجیهی محرمانه فاش کرد که کاخ سفید «هیچ طرح عملیاتی برای بازگشایی تنگه هرمز» نداشت. این اعتراف، از زبان یک سناتور امریکایی، بیش از هر تحلیل بیرونی عمق بحران یک مدعی ابرقدرتی و عمق آشکارسازی ابعاد واقعی قدرت دو طرف درگیر را نشان میدهد؛ کشوری که ادعای هژمونی جهانی دارد در جنگ برای حیاتیترین گلوگاه انرژی جهان سناریویی نداشت، چون پیشفرضش این بود که طرف مقابل «به سرعت تسلیم میشود!» این پیشفرض، نه یک خطای اطلاعاتی، که یک خطای هستیشناختی است. امریکا دیگر نمیتوانست دنیا را آنگونه که هست ببیند، بلکه آن را آنگونه که دوست داشت تصور میکرد. امریکا برای دههها خود را ابرقدرت جهان فرض کرده و دهها سال برای این فرض تلاش کرده و از عنصر رسانه هم نهایت استفاده را کرده بود تا این انگاره را به بهترین نحو در افکار عمومی ملل جهان جا بیندازد. با این حال، این فرایند باعث شد که امریکا رفتهرفته در تله تبلیغات خود افتاده و به مرور بین ادراکش از واقعیت و حقیقت آن واقعیت فاصله بیفتد. به این معنا که امریکا طی سالها در اذهان مردم جهان با کمک هالیوود از خود یک قدرت بلامنازع ساخته بود که ارادهاش بر هرچه تعلق بگیرد محقق میشود. این موضوع به خصوص در ادبیات ترامپ بسیار برجسته بود و به ویژه بعد از موفقیت در ربایش رئیسجمهور ونزوئلا و تحقق اهدافش در این کشور بدون برانگیختن کمترین مقاومتی، این اختلال ادراکی تشدید شد.
۳- جنگ علیه ایران، نشان داد دیگر هژمونی امریکا کار نمیکند. نتیجه جنگ علیه ایران صرفاً یک شکست نظامی نبود، بلکه یک افشاگری بود. افشاگری پایان هژمونی و سلطه امریکا. «برتری تسلیحاتی و قدرت نظامی» وقتی به «نتیجه سیاسی» و «تحمیل اراده» ترجمه نشود، در ادبیات راهبردی به معنای هدر دادن قدرت و پایان هژمونی است. سانتزو هشدار میدهد که «وقتی دستیابی به پیروزی بیش از حد طول بکشد، سلاحها کند و روحیهها فرسوده میشود.» و ترامپ در همان هفتههای اول تهاجم به ایران، با علم به این فرسایش، شروع به صحبت از «پایان سریع جنگ» کرد البته نه از موضع قدرت، بلکه از موضع کسی که به قول «نشریه آتلانتیک» به دیوار سخت واقعیت خورده و در حال غرق شدن در جنگ علیه ایران است. او میداند و بهتر است بگوییم حالا به خوبی فهمیده است که ادامه جنگ نه ایران را به زانو درمیآورد و نه هزینه سیاسیاش را در داخل قابل تحمل میکند. اما توقف جنگ نیز به معنای پذیرش علنی این واقعیت است که اراده امریکا دیگر تعیینکننده نیست و او و بسیاری دیگر در امریکا این را نمیتوانند بپذیرند یا دوست ندارند بپذیرند و با آن کنار بیایند. به همین دلیل فعلاً جنگ را ادامه داده و خواهند داد، اما نه برای پیروزی، بلکه برای به تعویق انداختن اعتراف به شکست! در واقع، مسئله عمیقتر از روحیات شخص ترامپ و اراده اوست. با تغییر شرایط جهانی و آغاز نسیم تغییر نظم جهانی که هر لحظه به تندباد شبیهتر میشود، ساختار قدرت امریکا پس از دههها هژمونی به نقطهای رسیده که نمیتواند بپذیرد هژمون نیست. هژمون واقعی نیازی به اثبات روزانه هژمونی خود ندارد و ساختارها به جای او کار میکنند. اما وقتی امریکا ناچار میشود هر روز با اقدامات محتاطانه نظامی و تهدید، برتری خود را «اثبات» کند، این خودش نشانه فروپاشی آن ساختار است. ایران با صبر و مقاومت، این فروپاشی را آشکار کرد. سیلیای که ایران نواخت، صرفاً از جنس سیلی نظامی نبود بلکه از جنس آشکار کردن این حقیقت نادیده گرفته شده بود که پادشاه لخت است و دورانش به پایان رسیده است!
۴- امریکا دوباره دارد به صورت روزانه و تصاعدی تهدید به تهاجم گسترده و حملات شدیدتر میکند. این بار با تبلیغ پرحجمتر مبنی بر اینکه حملات علاوه بر اهداف مشابه قبلی علیه زیرساختهای انرژی نیز خواهد بود و از بمبی موسوم به «مادر بمبها» نیز برای حمله استفاده خواهد کرد. بسامد مداوم کلیدواژههای «زیرساختهای انرژی» و «مادر بمبها» ترسناک به نظر میرسد و دشمن هم دوست دارد از نظر ما ترسناک به نظر برسد. اما این نشان میدهد که در واقعیت، منطق تهدید عوض شده است. دیگر منطق آن، «میخواهم پیروز بشوم» نیست، بلکه «نمیتوانم بپذیرم که شکست خوردهام» است و این تفاوت، واقعیت اصلی این مرحله است. اما ارادهای که بار اول با آن همه ضربه و آن همه هزینه نشکست، بار دوم هم نمیشکند. ملتی که علیرغم تقدیم بهترین عزیزان خود و در رأس آنها یک رهبر بیبدیل الهی، به پاخاست و دشمن را شکست داد، از چیزی نمیترسد و نخواهد ترسید. یک هژمون واقعی که همه از او میترسند، نیازی ندارد مدام اعلام کند «ممکن است دوباره دست به اقدام بزنم.» وقتی یک تهدید لاجرم بارها تکرار میشود، دیگر برای بازدارندگی نیست بلکه نشانه اضطراب گوینده است و این اضطراب، دقیقاً همان چیزی است که ایران میخواهد جهان آن را با تمام وجود ببیند. تهدید نظامی زمانی ابزار قدرت است که طرف مقابل باور کند هزینه تسلیم کمتر از هزینه مقاومت است. دروغی که در میان ملت ایران، جایگاهی ندارد. امریکا با هر تهدید جدید در واقع دارد به همه یادآوری میکند که ابزار نظامیاش دیگر کار نمیکند و دیگر یک هژمون و ابرقدرت نیست؛ یک نمایش تکراری و یک تلاش مذبوحانه و کسالتآور برای اثرگذاری! هیچ چیز برای یک قدرت بزرگ خطرناکتر از این نیست که علناً بیاثر به نظر برسد، چون از آن لحظه به بعد، دیگر کسی تهدیدهایش را جدی نمیگیرد و این لحظه پایان یک ابرقدرت است. امریکا در این جنگ، از آنچه میترسید به سرش آمد و تصویر برساختهاش اصلاح شد و هرچه تلاش میکند تا از این واقعیت بگریزد و این تصویر را بازسازی کند فقط به تثبیت آن کمک میکند. علاوه بر آن، این جنگ تصویر عظمت ملت ایران، انقلاب اسلامی و مستضعفین حامی آن را نیز در چشم جهانیان اصلاح کرد و قدرت آنها را آشکار ساخت و به جهانیان نشان داد که تحقق وعده الهی رسیدن خلافت زمین به مستضعفین چگونه محقق خواهد شد.