سال ۱۳۴۸، در روستایی در اطراف مراغه، جنایتی رخ داد که آرامش اهالی را برهم زد. توماج، کشاورز جوان روستا برای آبیاری مزرعهاش نیمهشب از خانه خارج شده بود جوان آنلاین: سال ۱۳۴۸، در روستایی در اطراف مراغه، جنایتی رخ داد که آرامش اهالی را برهم زد. توماج، کشاورز جوان روستا برای آبیاری مزرعهاش نیمهشب از خانه خارج شده بود، اما برخلاف همیشه، پیش از طلوع آفتاب بازنگشت. خانوادهاش که نگران شده بودند، راهی مزرعه شدند و با صحنهای هولناک روبهرو شدند، پیکر بیجان توماج میان گلولای افتاده بود و آثار ضربات چوب بر سر و صورتش دیده میشد. خبر قتل بهسرعت در روستا پیچید. در آبادی کوچکی که بیشتر اهالی با یکدیگر نسبت خانوادگی داشتند، چنین جنایتی بیسابقه بود. همه یک سؤال داشتند: چه کسی توماج را کشته است؟
کینهای که به قتل انجامید
با اطلاع ژاندارمری، ستوان دمیرچی مسئولیت تحقیقات را برعهده گرفت. او در نخستین مرحله به سراغ اهالی رفت و اظهارات شاهدان را بررسی کرد. خیلی زود نام جوانی به نام آراز مطرح شد، مردی که بهتازگی نامزد کرده بود و مدتی میشد با مقتول اختلاف داشت. یکی از شاهدان به مأموران گفت: چند روز پیش از قتل، توماج و آراز در میدان روستا بر سر آب کشاورزی با یکدیگر درگیر شده بودند. مشاجره بالا گرفته و توماج در حضور دیگران، توهین سنگینی به آراز کرده بود. جوانان روستا طرفین را از هم جدا کرده بودند، اما بسیاری حدس میزدند این درگیری پایان ماجرا نباشد. شهادت دیگر اهالی نیز اختلاف میان آن دو را تأیید میکرد. با این حال، وقتی مأموران برای دستگیری آراز به خانهاش رفتند، اثری از او نبود. خانوادهاش گفتند که آراز نیمهشب، سراسیمه به خانه آمده، وسایلش را جمع کرده و گفته است قصد سفر دارد. آنها پس از انتشار خبر قتل توماج، به موضوع مشکوک شده بودند. تحقیقات برای یافتن متهم آغاز شد. مأموران به سراغ اقوام و آشنایان آراز رفتند و محلهایی را که احتمال میدادند در آنجا پنهان شده باشد، بررسی کردند، اما هیچ سرنخی به دست نیامد. آراز ناپدید شده بود و تلاشها برای دستگیری او بینتیجه ماند.
سالها گذشت. بسیاری از افراد دو خانواده پیر شدند یا از دنیا رفتند. ساختارهای اداری و قضایی تغییر کرد و پرونده قتل توماج در میان اسناد بایگانیشده قرار گرفت. بهتدریج، خاطره جنایت نیز در ذهن اهالی روستا کمرنگ شد، اما راز این قتل همچنان ناگشوده باقی ماند.
پروندهای که پس از چهار دهه دوباره زنده شد
مهر سال ۱۳۸۸، حدود ۴۰ سال پس از وقوع قتل، به ریاست دادگاه جزایی شهرستان مراغه منصوب شدم. در نخستین روزهای کاری تصمیم گرفتم پروندههای راکد و قدیمی را بررسی کنم. میان اسناد بایگانیشده، پرونده قتل توماج توجهم را جلب کرد. علاقهمند به حل معماهای جنایی بودم و احساس میکردم این پرونده با وجود گذشت چهار دهه، هنوز ظرفیت رسیدن به حقیقت را دارد. تصمیم گرفتم بررسی آن را از سر بگیرم. دو سؤال اساسی پیش رویم بود؛ آیا آراز هنوز زنده است؟ اگر زنده است، کجا زندگی میکند؟ تنها مدرک هویتی موجود در پرونده، تصویر قدیمی شناسنامه او بود. با استفاده از اطلاعات ثبت احوال، استعلامی صادر کردم تا مشخص شود آیا برای آراز گواهی فوت ثبت شده است یا خیر.
پاسخ نشان میداد فردی با مشخصات او در میان فوتشدگان ثبت نشده است. بنابراین احتمال زنده بودنش وجود داشت و باید محل زندگی او را پیدا میکردیم. در آن زمان، ثبتنام خانوارها برای دریافت یارانه فرصتی تازه فراهم کرده بود. احتمال دادم آراز نیز برای دریافت یارانه ثبتنام کرده باشد. ازاینرو، با استفاده از اطلاعات هویتی بهدستآمده، از سازمان هدفمندی یارانهها استعلام گرفتم. این بار پاسخ همان سرنخی بود که دنبالش میگشتم. براساس اطلاعات بهدستآمده، مأموران پلیس آگاهی شهرستان با نیابت قضایی راهی تهران شدند. نشانی موردنظر، خانهای در خیابان افسریه بود. هماهنگیهای لازم با مراجع قضایی تهران انجام شد و از مأموران خواستم هنگام بازداشت، درباره علت دستگیری چیزی به متهم نگویند.
دو روز بعد، مأموران مردی سالخورده را به دادگاه آوردند. او آراز بود، مردی که هنگام ارتکاب قتل ۳۲ سال داشت و اکنون در ۷۲ سالگی مقابل من نشسته بود. پیرمرد که از بازداشت ناگهانیاش سردرگم شده بود، مدام میپرسید چرا او را از تهران به مراغه آوردهاند. از بیماری، مصرف دارو و سابقه سکتههای قلبیاش گفت و تأکید کرد که حتماً اشتباهی رخ داده است. اجازه دادم حرفهایش تمام شود. سپس به او گفتم: «پدرجان، شما به اتهام قتلی بازداشت شدهاید که ۴۰ سال پیش اتفاق افتاده است. توماج را به یاد دارید؟» با شنیدن نام مقتول، رنگ از چهره آراز پرید. برای لحظاتی خشکش زد و سکوت کرد. وقتی از او خواستم ماجرای قتل را توضیح دهد، دیگر تلاشی برای انکار نکرد.
اعتراف به جنایتی در تاریکی
آراز اعتراف کرد که توماج را به قتل رسانده است. گفت توهین او در حضور اهالی روستا، غرورش را جریحهدار کرده و باعث شده بود احساس کند دیگر نمیتواند در برابر دیگران سربلند کند.
او توضیح داد که چند روز با این کینه زندگی کرده و سرانجام تصمیم گرفته است انتقام بگیرد. از نوبت آبیاری توماج خبر داشت، بنابراین شب حادثه به مزرعه رفت و در تاریکی کمین کرد. وقتی توماج سرگرم آبیاری شد و از خستگی توان چندانی نداشت، به او حمله کرد و با ضربات چوب سر و صورتش را هدف قرار داد. سپس از محل گریخت و به خانه رفت. آراز همان شب وسایلش را جمع و روستا را برای همیشه ترک کرد. به تهران آمد، در کارگاهی مشغول کار شد و مدتی شبها را همانجا میگذراند. برای پنهان کردن گذشتهاش، به صاحبکارش گفته بود خانوادهاش را در تصادف از دست داده است. سالها بعد با پساندازش کسبوکاری راه انداخت و تشکیل خانواده داد. صاحب زندگی و فرزند شد، اما هیچگاه نتوانست به روستا بازگردد یا با خانواده و عزیزانش ارتباط برقرار کند. ترس از دستگیری، همواره سایهای بر زندگیاش انداخته بود. او در پایان اعترافاتش گفت بسیاری از نزدیکانش در این سالها از دنیا رفتهاند و خودش نیز بهدلیل ترسی که از جنایت گذشته داشت، از همراهی با خانواده محروم مانده است. پس از اعتراف آراز، او به زندان منتقل شد و دستور شناسایی اولیای دم توماج را صادر کردم. بستگان باقیمانده مقتول به دادگاه آمدند. اولیای دم درجه اول او همگی فوت کرده بودند، اما بازماندگان خانواده از اینکه متهم پس از چهار دهه شناسایی و بازداشت شده بود، شگفتزده بودند. همزمان، خانواده آراز نیز برای جلب رضایت بازماندگان توماج تلاش میکردند. در جریان این پیگیریها خبر رسید که آراز، بهدلیل عارضه قلبی، در بیمارستان جان باخته است. در سالهای فعالیت قضایی، پروندههای جنایی متعددی را بررسی کردهام و شاهد گشوده شدن رازهای پیچیدهای بودهام، اما ماجرای توماج و آراز هیچگاه از خاطرم پاک نشد. این پرونده بار دیگر به من نشان داد که گذشت زمان، لزوماً حقیقت را برای همیشه پنهان نمیکند. مردی که برای فرار از مجازات، خانواده، زادگاه و گذشتهاش را پشتسر گذاشته بود، چهار دهه بعد در برابر همان جنایتی قرار گرفت که تصور میکرد برای همیشه از آن گریخته است. برای من، این پرونده یادآور حقیقتی ماندگار است، ممکن است عدالت دیر به مقصد برسد، اما پروندههای فراموششده نیز میتوانند روزی دوباره گشوده شوند و حقیقت، پس از سالها از دل تاریکی بیرون بیاید.