جوان آنلاین: دارم به چیزی که از سالها قبل توی رؤیاهایم نقش بسته بود، نزدیک میشوم. وقت انتخاب رشته است. وسط جنگ و آن همه استرس و اضطراب درس خواندم و به این لحظه دل بستم. حالا همان لحظه است. بچه که بودم، هر بار بیمار میشدم از آمپول میترسیدم. یکبار مجبور شدم در بیمارستان بستری شوم و یادم میآید که برایم مثل فاجعه بود. آنقدر گریه کردم و ضجه زدم که نفسم بند آمد و نفهمیدم چطور خوابم برد. اما وقتی بیدار شدم یک فرشته سپیدپوش بالای سرم بود و در سرم آمپولی تزریق کرد. هرگز آن لبخند ملیح مهربانش را فراموش نمیکنم. از همان روز رؤیای پرستاری افتاد به سر کوچکم. کمکم تبدیل شد به بازی محبوبم و یک روپوش سپید شد دنیای کودکانهام. حالا روبهروی رؤیا ایستادهام و باید انتخاب کنم. اما چرا پاهایم سست شده؟ چرا توی این بزنگاه حساس لغزیدهام و ترس به جانم افتاده؟ باید به عقب بازگردم و یک چیزهایی برای خودم مرور کنم. شاید خاطرات بتوانند یاریام کنند.
روزی جهان یکباره با خبر ویروس چینی شوکه شد. یکباره همهجا تعطیل شد. کرکرهها پایین آمد. ادارهها تعطیل، خیابان شبیه شهر طاعونزده بود. کسی سر از لاک در نمیآورد و تا مجبور نبود حتی برای خرید هم پا به شهر وحشتزده نمیگذاشت. اما کدام نیرو عدهای سپیدپوش را وسط معرکه میکشاند؟ مگر جان اضافه داشتند یا رویینتن بودند که دل به دریای خطر زدند؟ لباسهای مخصوص چندلایه میپوشیدند و ماسکهای ضخیمی که برای شیفتهای طولانی به دهان میزدند. ماسکی که حتی یکلایهاش کلافهمان میکرد و بلافاصله که به خانه میرسیدیم آن را پرت میکردیم. آنها چطور با رنجها کنار آمدند؟ چطور دل خانوادهشان را آرام کردند که با وجود نگرانیهای مقدس برای آنها دعا کنند. چطور با ترس سرایت کنار میآمدند و به خانه میرفتند؟ چطور دلبندان خردسالشان را در معرض ریسک ابتلا قرار میدادند؟ چطور در آسایشگاههای روانی پناه ذهن خسته و مشوش بیمارها میشدند؟ چطور در خانههای سالمندان مراقب پدرانومادرانی بودند که دیگر توان رنج دوباره نداشتند و باید خیالشان از اوضاع شهر آرام میشد؟ پرستارها همهجا بودند. هم رنج فوتهایی که به چشم میدیدند آزارشان میداد، هم غرولند همراهان بیمار. گاهی اعلام فوت به همراهان و تحمل آنهمه جیغ و فریاد. آنها بیش از هرکسی مرگ را تماشا کردند و هر بار با آگاهی به دیدارش رفتند.
ذهنم میرود سمت پرستارهای غزه. آنهایی که وسط موشک و خمپاره میمانند و از کودکان بیپناه مراقبت میکنند. آنها در دوربین هیچ خبرنگاری نیستند. جایی مدال شجاعت به سینهشان نمیآویزند. جایی مصاحبه نمیکنند؛ اما وجودشان موجب آرامش و سلامتی است. در دوران دفاعمقدس پرستارهای زیادی، پابهپای رزمندهها جنگیدند و با مرگ دستوپنجه نرم کردند. آنها در سکوت حماسه آفریدند. پرستارهای زن همهجا بودند. هم به بیمارها قوت قلب میدادند و هم سربازها تحتتأثیر شجاعت زنانهشان قرار میگرفتند. آنها وسط جنگ تنها فرشتههای زندگی بودند که حتی زخم دشمن را هم میبستند و نجات جانشان، فرقی با خودیها نداشت. پرستاری و مداوا کمترین خدمت آنها بود. همزمان مشاور بودند، مربی میشدند و گاهی تنها سنگ صبور رزمندهها بودند. آنها گاهی مجبور بودند بهجای آدمهایی که نبودند، به بیمارشان خون اهدا کنند.
به زهرا حسنزاده فکر میکنم. پرستار شجاعی که در ۱۱ عملیات دفاع مقدس حضور داشت. هم عملیات ثامنالائمه را دید و هم والفجر ۸ را. او حتی بهوقت اشغال خرمشهر، آنجا بود و کنار پرستاری، با دوربین، جبهه رسانه را حفظ میکرد و تمام لحظههای غربت و فداکاری را ثبت میکرد. بعدها به او لقب زینب دفاع مقدس دادند که به حق شایستهاش بود. به فاطمه تارینگو فکر میکنم. پرستار مازنی که با کلی آرزو ماما شده بود، اما توی بیمارستان هلالاحمر قصرشیرین خدمت کرد و بعد هم رئیس همان بیمارستان شد. او رئیس بود؛ ولی خودش مثل یک پرستار کنار همکارانش مشغول خدمت میشد و زخم پانسمان میکرد. به وقتش توی سالن خالی ارتش، بیمارستان صحرایی زدند. آن هم با مقوا. پتوها را انداختند و نایلون زیر مجروحان میانداختند و نایلون شد همان تختخواب برای سربازهای آسیبدیده. دوباره ذهنم پرت میشود سمت تمام روزهای تعطیلِ تقویم و تعطیلیهای گاهبهگاه به دلایل مختلف که میگویند همه ارگانها تعطیل مگر مراکز درمانی و امدادی. آنها همیشه هستند. دور از خانه و نزدیک خطر. با همه ناملایمتیها، دیدهنشدنها و رفتارهای مردمی که شایسته پرستار ایران نیست، اما آنها دچارش میشوند و این مفهوم واقعی عاشقی است. حالا من ماندهام و دوراهی یک انتخاب سخت. راهی که از ترس شروع میشود؛ اما به شجاعت ختم میشود. راهی که از رؤیاهایم شروع میشود و خیلی زود به واقعیت میرسد. حالا من وسط این راه ایستادهام. با همه ترس و تردیدها. شاید این سستیها نشانه عمق مسئولیتی باشد که نمیدانم میتوانم به دوش بکشم یا نه. نمیدانم مثل همان فرشتهای که در کودکی لبخند بر لبم نشاند، میتوانم ترس را به آرامش تبدیل کنم یا نه. نمیدانم رنجِ درد را میتوانم به امید تبدیل کنم یا نه. شاید این یک شروع دوباره است، برای سفری دراز به سمت بهشت.