کد خبر: 1381455
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۴:۴۰
گفت‌و‌گو با دکتر فاطمه بدرزاده روانشناس و استاد دانشگاه درباره ریشه‌های روانی و اجتماعی خشونت
1 فاصله‌ای که با یک مکث می‌توان از آن عبور کرد
سمیه اسلامی‌کیاسری

جوان آنلاین: افزایش درگیری‌های خیابانی و خانوادگی و تبدیل برخی تعارض‌های روزمره به رفتار‌های خشونت‌آمیز، پرسش‌هایی درباره کاهش آستانه تحمل و افزایش خشم در جامعه ایجاد کرده است. دکتر فاطمه بدرزاده، روانشناس و استاد دانشگاه، در گفت‌و‌گو با «جوان» با تأکید بر نقش ناکامی، فشار‌های روانی و کاهش همدلی، معتقد است خشم زمانی به رفتار آسیب‌زننده تبدیل می‌شود که فرد نتواند میان هیجان و عمل خود فاصله ایجاد کند، موضوعی که به گفته او، ضرورت آموزش خودتنظیمی هیجانی، همدلی و مهارت حل تعارض را از خانواده و مدرسه تا محیط اجتماعی برجسته می‌کند. شرح این گفت‌و‌گو در ادامه می‌آید. 

در سال‌های اخیر اخبار حوادث نشان می‌دهد بسیاری از درگیری‌های خیابانی، قتل‌های لحظه‌ای و خشونت‌های خانوادگی با یک مشاجره ساده آغاز می‌شوند. از نگاه روانشناسی، چرا آستانه تحمل افراد تا این اندازه کاهش یافته است؟
‌
نمی‌توان خشونت‌های شدید، درگیری‌های خیابانی و حتی قتل‌های لحظه‌ای را صرفاً ناشی از یک مشاجره ساده دانست. مشاجره در بسیاری از این موارد فقط جرقه نهایی است؛ پشت این جرقه، معمولاً مجموعه‌ای از ناکامی‌ها، فشار‌های روانی و تجربه‌های حل‌نشده وجود دارد. 
از منظر روانشناسی اجتماعی، یکی از مفاهیم مهم در این زمینه ناکامی است. وقتی فرد بار‌ها با فاصله میان خواسته‌ها و واقعیت زندگی مواجه می‌شود، یعنی تلاش می‌کند، اما به نتیجه نمی‌رسد، احساس می‌کند دیده نمی‌شود، حقش نادیده گرفته شده یا کنترلی بر شرایط ندارد، به‌تدریج فشار روانی در او افزایش پیدا می‌کند. این ناکامی اگر مدیریت نشود، می‌تواند تحمل فرد را پایین بیاورد. در نتیجه ممکن است اتفاقی که در شرایط عادی یک اختلاف نظر ساده محسوب می‌شود، برای فردی که از قبل تحت فشار است، بسیار بزرگ‌تر و تهدیدکننده‌تر به نظر برسد. 
عامل مهم دیگر، کاهش همدلی است. همدلی، یعنی بتوانیم برای لحظه‌ای از زاویه دید طرف مقابل به موقعیت نگاه کنیم حتی اگر با او موافق نباشیم. وقتی فرد در شرایط خشم و فشار روانی قرار می‌گیرد، این توانایی می‌تواند کاهش پیدا کند. او دیگر به این فکر نمی‌کند که «طرف مقابل چه احساسی دارد؟»، بلکه ذهنش بیشتر درگیر این است که «من چرا باید کوتاه بیایم؟»، «چرا با من اینطور رفتار کرد؟» یا «چطور باید جوابش را بدهم؟»
اینجاست که ناکامی و کاهش همدلی یکدیگر را تقویت می‌کنند. فرد ناکام، حساس‌تر و تحریک‌پذیرتر می‌شود و وقتی همدلی او پایین می‌آید، رفتار و احساس طرف مقابل را کمتر درک می‌کند. در نتیجه، احتمال سوء‌برداشت، احساس تهدید و تشدید تعارض افزایش پیدا می‌کند. از سوی دیگر، اگر در جامعه الگو‌های پرخاشگرانه زیاد دیده و تکرار شوند، ممکن است به‌تدریج حساسیت ما نسبت به خشونت کاهش پیدا کند، یعنی چیزی که قبلاً غیرقابل‌قبول بود، کم‌کم عادی‌تر به نظر برسد. بنابراین وقتی درباره کاهش آستانه تحمل صحبت می‌کنیم، باید به دو سؤال توجه کنیم. چه میزان ناکامی و فشار در زندگی افراد جمع شده است و چقدر هنوز توانایی دیدن انسان مقابل، احساسات او و پیامد رفتار خودمان را داریم؟ به اعتقاد من، یکی از راه‌های مهم پیشگیری از خشونت، بازسازی همین دو ظرفیت است؛ افزایش تحمل ناکامی و تقویت همدلی و شاید بتوان کل بحث را در یک جمله خلاصه کرد ناکامی، خشم را تغذیه می‌کند و کاهش همدلی ترمز آن خشم را ضعیف می‌کند. 

آیا می‌توان گفت جامعه امروز با نوعی «خشم پنهان و انباشته» روبه‌روست؟ این خشم چگونه شکل می‌گیرد و چه زمانی به رفتار‌های خشونت‌آمیز تبدیل می‌شود؟

بله، می‌توان از مفهوم «خشم پنهان و انباشته» برای توصیف بخشی از وضعیت روانی جامعه امروز استفاده کرد؛ البته بهتر است آن را یک مفهوم توصیفی در روانشناسی اجتماعی بدانیم، نه اینکه بگوییم همه افراد جامعه خشمگینند. خشم معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که فرد بار‌ها با ناکامی، فشار، بی‌عدالتی ادراک‌شده، احساس نادیده گرفته‌شدن یا ناتوانی در تغییر شرایط مواجه شود. اگر فرد نتواند این هیجان را به شیوه‌ای سالم بیان و تنظیم کند، خشم ممکن است به‌تدریج انباشته شود. انسان از راه‌های بی‌نهایت متنوعی می‌تواند تمایلات پرخاشگرانه خود را تعدیل کند و این واقعیت به وضوح قابل مشاهده است که در درون یک فرهنگ، شرایط متغیر اجتماعی می‌تواند به دگرگونی‌های چشمگیری در رفتار پرخاشگرانه منجر شود. 
انسان تمایلات پرخاشگرانه خود را به شیوه‌های مختلف تنظیم می‌کند. فرد ممکن است خشم خود را با گفت‌و‌گو، فاصله گرفتن از موقعیت، حل مسئله، شوخی، ورزش، یا بیان کلامی هیجان تخلیه کند. اینکه کدام شیوه انتخاب شود تا حد زیادی تحت تأثیر یادگیری اجتماعی و هنجار‌های فرهنگی است. بنابراین حتی درون یک فرهنگ واحد نیز، وقتی شرایط اجتماعی تغییر می‌کند، الگو‌های پرخاشگری می‌توانند تغییر چشمگیری داشته باشند. برای مثال، افزایش فشار اقتصادی، احساس ناامنی، ناکامی‌های مکرر، کاهش اعتماد اجتماعی یا تضعیف حمایت‌های اجتماعی می‌تواند ظرفیت افراد برای کنترل خشم را کاهش دهد. 

فشار‌های اقتصادی، نگرانی‌های معیشتی، ناامنی روانی و تجربه شرایط بحرانی تا چه اندازه در کاهش تحمل افراد نقش دارند؟

بله، این عوامل می‌توانند نقش قابل‌توجهی در کاهش آستانه تحمل داشته باشند، اما از نظر روانشناسی بهتر است نگوییم فشار اقتصادی مستقیماً انسان را خشن می‌کند. مسئله، تأثیری است که استرس مزمن بر فرایند‌های شناختی، هیجانی و روابط اجتماعی می‌گذارد. 
فشار اقتصادی و نگرانی‌های معیشتی فقط یک مشکل مالی نیست؛ یک فشار روانشناختی مزمن ایجاد می‌کند. وقتی ذهن فرد دائماً درگیر تأمین نیاز‌های اولیه، آینده نامطمئن و حل مشکلات روزمره است، بخش زیادی از ظرفیت شناختی و هیجانی او صرف مدیریت همین نگرانی‌ها می‌شود. در نتیجه ممکن است ظرفیت او برای صبر کردن، حل مسئله، تحمل ابهام و کنترل واکنش‌های هیجانی کاهش پیدا کند. 
از منظر روانشناسی شناختی، در شرایط استرس مزمن، فرد ممکن است محرک‌های خنثی را تهدیدآمیزتر تفسیر کند و رفتار دیگران را سریع‌تر به شکل بی‌احترامی، بی‌عدالتی یا تعرض به حقوق خود معنا کند. بنابراین همان اتفاقی که در شرایط عادی شاید با آرامش مدیریت شود، در شرایط فشار می‌تواند واکنش شدیدتری ایجاد کند. 
از منظر روانشناسی اجتماعی نیز بحران‌های طولانی‌مدت می‌توانند بر اعتماد اجتماعی، احساس امنیت، ادراک عدالت و کیفیت روابط بین‌فردی اثر بگذارند. وقتی فرد احساس کند منابع محدود است، آینده قابل پیش‌بینی نیست و حمایت اجتماعی کافی وجود ندارد، زمینه برای افزایش تنش و تعارض فراهم‌تر می‌شود. 
بنابراین می‌توان گفت فشار اقتصادی بیشتر از آنکه مستقیماً خشونت ایجاد کند، می‌تواند زمینه روانی و اجتماعی بروز واکنش‌های هیجانی شدید را افزایش دهد. به‌خصوص زمانی که فشار مزمن با ناکامی، احساس بی‌عدالتی، تحقیر، کاهش حمایت اجتماعی و ضعف مهارت‌های تنظیم هیجان همراه شود. 

جامعه در سال‌های اخیر بحران‌های متعددی از جمله همه‌گیری کرونا، تنش‌های امنیتی، جنگ و نگرانی‌های ناشی از آن، مشکلات اقتصادی و اخبار تلخ پی‌درپی را تجربه کرده است. این فشار‌های مزمن چه اثری بر سلامت روان و میزان پرخاشگری افراد می‌گذارد؟

بحران‌های متوالی مانند همه‌گیری کرونا، تنش‌های امنیتی، جنگ، نگرانی‌های اقتصادی و مواجهه مداوم با اخبار تلخ، می‌توانند سلامت روان افراد و به‌ویژه میزان تحمل و تنظیم هیجان آنها را تحت تأثیر قرار دهند. نکته مهم این است که وقتی این فشار‌ها به شکل مزمن و پشت سر هم تجربه می‌شوند، فرصت بازگشت روان به حالت تعادل نیز کاهش پیدا می‌کند
به نظر من یکی از نکات مهم این است که ما فقط با یک بحران مواجه نیستیم؛ مسئله، تجربه مجموعه‌ای از بحران‌های پشت‌سرهم است. وقتی فرد از یک فشار روانی خارج نشده، با فشار دیگری مواجه می‌شود، فرصت بازیابی روانی کاهش پیدا می‌کند و به‌تدریج ظرفیت روانی فرد فرسوده می‌شود. 
اگر بخواهیم اثر بحران‌های متعدد و فشار‌های مزمن را بررسی کنیم، باید از چند زاویه به موضوع نگاه کنیم؛ چون روان انسان جدا از بدن و محیط اجتماعی عمل نمی‌کند. 
از منظر روانشناسی فیزیولوژیک، استرس موجب فعال‌شدن سیستم پاسخ به استرس در بدن می‌شود که هورمون‌هایی مانند کورتیزول در این فرایند نقش دارند. این سازوکار در کوتاه‌مدت برای مقابله با تهدید ضروری است، اما استمرار فشار روانی در طولانی‌مدت می‌تواند تنظیم این سیستم را تحت تأثیر قرار دهد و با مشکلاتی مانند اختلال خواب، خستگی، تحریک‌پذیری و دشواری در تنظیم هیجان همراه شود. 
در سطح روانشناسی شناختی، فشار مزمن می‌تواند توجه فرد را بیشتر به سمت تهدید‌ها و خطر‌های احتمالی سوق دهد. در چنین شرایطی، ممکن است فرد رفتار‌های مبهم دیگران را منفی‌تر تفسیر کند؛ برای مثال یک بوق زدن، یک نگاه یا یک اختلاف ساده را به معنای بی‌احترامی، تهدید یا نادیده گرفته‌شدن حق خود تلقی کند. بنابراین انسان فقط به «اتفاق» واکنش نشان نمی‌دهد، بلکه به معنایی که برای آن اتفاق می‌سازد واکنش نشان می‌دهد. 
از منظر روانشناسی اجتماعی نیز فرد جدا از محیط زندگی خود نیست. فشار اقتصادی، احساس ناامنی، کاهش اعتماد اجتماعی، تجربه ناکامی و مواجهه مداوم با اخبار منفی می‌تواند فضای روانی جامعه را تحت تأثیر قرار دهد. در چنین شرایطی، ممکن است آستانه تحمل افراد پایین‌تر بیاید و تعارض‌های کوچک، ظرفیت بیشتری برای تبدیل‌شدن به واکنش‌های هیجانی شدید پیدا کنند. 
بنابراین می‌توان گفت میان بدن، ذهن و جامعه یک ارتباط متقابل وجود دارد: فشار‌های اجتماعی می‌توانند سیستم استرس بدن را فعال کنند؛ این فشار فیزیولوژیک می‌تواند بر عملکرد شناختی و تنظیم هیجان اثر بگذارد و در نهایت، نحوه تفسیر فرد از رفتار دیگران و واکنش او در روابط اجتماعی را تغییر دهد. 
مسئله فقط این نیست که جامعه در دوران بحران «نگران‌تر» می‌شود. اگر فشار‌ها طولانی شوند، می‌توانند به تدریج بر کیفیت خواب، سلامت جسم، سلامت روان، روابط اجتماعی و توانایی افراد برای تنظیم هیجان اثر بگذارند. 

تفاوت خشم طبیعی با خشمی که به خشونت و جرم منجر می‌شود چیست؟ از کجا باید نگران شد؟

از منظر روانشناسی اجتماعی، پرخاشگری را می‌توان رفتاری دانست که با هدف آسیب‌رساندن به فرد دیگر انجام می‌شود؛ این آسیب می‌تواند جسمانی یا روانی باشد. بنابراین باید میان «خشم» و «پرخاشگری» تفاوت قائل شد. خشم یک هیجان است، اما پرخاشگری یک رفتار است و زمانی رخ می‌دهد که هیجان یا انگیزه فرد در قالب رفتاری با هدف آسیب‌رساندن به دیگری بروز پیدا کند. 
برای مثال، ممکن است فرد از رفتار کسی خشمگین شود، اما با گفت‌و‌گو یا فاصله گرفتن از موقعیت، خشم خود را مدیریت کند؛ در این حالت خشم وجود دارد، اما الزاماً پرخاشگری رخ نداده است. بنابراین مسئله اصلی از جایی آغاز می‌شود که خشم به رفتار آسیب‌زننده تبدیل شود. 
این تفکیک از نظر اجتماعی اهمیت زیادی دارد، زیرا اگر بخواهیم با خشونت مقابله کنیم، صرفاً نمی‌توانیم از افراد بخواهیم «خشمگین نشوند.» خشم بخشی طبیعی از تجربه انسانی است؛ آنچه باید تقویت شود، توانایی تنظیم خشم، بازنگری در معنایی که به موقعیت می‌دهیم و انتخاب شیوه‌های غیرآسیب‌زننده برای حل تعارض است. 

نقش خانواده در آموزش مدیریت خشم چیست؟ والدین چگونه می‌توانند الگوی مناسبی برای فرزندان باشند؟

خانواده نخستین و مهم‌ترین محیطی است که کودک در آن نحوه مواجهه با هیجان‌ها، از جمله خشم را یاد می‌گیرد. کودکان بیش از آنکه از توصیه‌های والدین بیاموزند، از رفتار و الگوی عملی آنها یاد می‌گیرند. بنابراین اگر والدین در هنگام اختلاف بتوانند با وجود ناراحتی، صدای خود را کنترل کنند، توهین نکنند، از تهدید و خشونت دوری کنند و درباره مسئله گفت‌و‌گو کنند، در واقع به فرزند خود مهارت تنظیم خشم را آموزش می‌دهند. 
نکته مهم این است که نباید خودِ خشم را سرزنش یا ممنوع کرد. کودک باید یاد بگیرد که «عصبانی بودن» قابل قبول است، اما آسیب زدن به دیگران، توهین، شکستن وسایل یا رفتار خشونت‌آمیز قابل قبول نیست. والدین می‌توانند به کودک کمک کنند احساس خود را نامگذاری کند. مثلاً بگوید «عصبانی هستم، چون احساس کردم به من بی‌توجهی شد.» همین توانایی در شناخت و بیان هیجان، یکی از پایه‌های مهم تنظیم هیجان است. 
از سوی دیگر، نحوه برخورد والدین با تعارض‌های خانوادگی اهمیت زیادی دارد. اگر کودک به‌طور مداوم شاهد داد و فریاد، تحقیر، تهدید یا قهر طولانی باشد، ممکن است این رفتار‌ها را به‌عنوان شیوه طبیعی حل اختلاف یاد بگیرد. در مقابل، دیدن گفت‌وگوی محترمانه، پذیرش اشتباه و حتی عذرخواهی والدین به کودک نشان می‌دهد که اختلاف نظر لزوماً به معنای دشمنی یا پرخاشگری نیست. 
کودکی که مرتباً شاهد فریاد، تحقیر، تهدید یا پرخاشگری است، ممکن است ناخودآگاه این پیام را درونی کند که خشم تنها از طریق حمله یا تسلط بر دیگری قابل بیان است. در مقابل، وقتی والدین بتوانند بدون انکار خشم، آن را تحمل کنند، درباره احساسات خود صحبت کنند و تعارض را از مسیر گفت‌و‌گو حل کنند، کودک نیز به‌تدریج یاد می‌گیرد که می‌توان عصبانی بود، اما الزاماً پرخاشگرانه رفتار نکرد. 
بنابراین یکی از مهم‌ترین پیام‌های تربیتی این است که والدین قرار نیست فرزندشان را از تجربه خشم دور کنند، بلکه باید به او یاد بدهند چگونه خشم را تجربه، بیان و مدیریت کند، بدون اینکه به خود یا دیگران آسیب بزند. این آموزش زمانی مؤثرتر است که کودک در رفتار روزمره والدین، همین مهارت را به‌صورت واقعی مشاهده کند. 
از نگاه روان‌پویشی، بهترین الگوی مدیریت خشم برای کودک، والدی نیست که هرگز عصبانی نمی‌شود، بلکه والدی است که خشم خود را می‌شناسد، آن را تحمل می‌کند، درباره‌اش فکر می‌کند و بدون آسیب زدن به دیگری، آن را به شیوه‌ای سالم بیان می‌کند. کودک از همین تجربه، به‌تدریج یاد می‌گیرد که هیجان را می‌توان فهمید و مدیریت کرد، نه اینکه الزاماً آن را سرکوب یا به پرخاشگری تبدیل کرد. 

اگر فرد احساس کند در حال از دست دادن کنترل خود است، در همان لحظه چه اقداماتی می‌تواند مانع وقوع یک حادثه شود؟

از دیدگاه روان‌پویشی، مهم‌ترین اقدام در لحظه‌ای که فرد احساس می‌کند کنترل خود را از دست می‌دهد، ایجاد فاصله میان هیجان و عمل است، یعنی فرد نباید تلاش کند در همان اوج خشم مسئله را حل کند یا به بحث ادامه دهد، زیرا در این لحظه شدت برانگیختگی هیجانی می‌تواند توانایی فکر کردن و دیدن پیامد‌های رفتار را کاهش دهد. 
اولین قدم، توقف گفت‌و‌گو و فاصله گرفتن از موقعیت است؛ برای مثال فرد می‌تواند بگوید: «الان خیلی عصبانی هستم و ترجیح می‌دهم بعداً درباره این موضوع صحبت کنیم.» ترک موقت فضای تنش‌زا به معنای فرار از مسئله نیست، بلکه فرصتی برای بازگشت کنترل و کاهش شدت هیجان است. قدم بعدی، توجه به وضعیت جسمانی و هیجانی خود است؛ چند نفس آرام و عمیق، کمی راه رفتن، نوشیدن آب و قرار گرفتن در محیطی آرام می‌تواند به کاهش برانگیختگی کمک کند. مهم‌تر از همه، فرد باید از تصمیم‌گیری، رانندگی و هرگونه مواجه‌های که احتمال آسیب در آن وجود دارد تا زمان فروکش کردن خشم خودداری کند. 
از منظر روان‌پویشی، در همین فاصله کوتاه می‌توان به جای تمرکز صرف بر رفتار طرف مقابل از خود پرسید: «الان دقیقاً چه چیزی در من فعال شده است؟ آیا فقط عصبانی هستم یا احساس تحقیر، ترس، طردشدگی یا بی‌ارزشی هم دارم؟» این پرسش می‌تواند فرد را از واکنش فوری به سمت آگاهی از تجربه درونی خود ببرد. 
در واقع، مدیریت خشم از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که فرد متوجه می‌شود «ممکن است کنترل رفتاری‌ام را از دست بدهم». همین تشخیص و مکث، گاهی مهم‌ترین فاصله میان یک هیجان شدید و یک رفتار جبران‌ناپذیر است. 


 از نگاه شما، اگر قرار باشد تنها سه مهارت برای کاهش خشونت در جامعه آموزش داده شود، آن سه مهارت چه خواهند بود؟

از نگاه من، به‌عنوان یک روان‌درمانگر، سه مهارت را برای کاهش خشونت در جامعه توصیه می‌کنم، این سه مهارت عبارتند از: خودتنظیمی هیجانی، همدلی و ارتباط مؤثر و حل تعارض. مهارت اول، خودتنظیمی هیجانی است. ما نمی‌توانیم و نباید انتظار داشته باشیم که انسان هرگز عصبانی نشود؛ خشم یک هیجان طبیعی است. مسئله این است که فرد بتواند بین «احساس خشم» و «عمل کردن بر اساس خشم» فاصله ایجاد کند، یعنی هیجان خود را بشناسد، در لحظه شدت گرفتن آن مکث کند، تکانه خود را مدیریت کند و پیش از واکنش، پیامد رفتارش را در نظر بگیرد. به اعتقاد من، جامعه‌ای که افراد آن از کودکی مهارت تنظیم هیجان را یاد گرفته باشند، ظرفیت بسیار بیشتری برای پیشگیری از خشونت خواهد داشت. 
مهارت دوم، همدلی و توانایی دیدن موقعیت از زاویه دید دیگری است. خشونت زمانی شدت می‌گیرد که طرف مقابل دیگر به‌عنوان یک انسان با احساسات و نیاز‌ها دیده نمی‌شود، بلکه فقط به‌عنوان «عامل مزاحمت» یا «دشمن» تلقی می‌شود. همدلی به معنای تأیید رفتار دیگران نیست؛ به این معناست که بتوانیم احساس و موقعیت طرف مقابل را درک کنیم، حتی زمانی که با او موافق نیستیم. کاهش بی‌تفاوتی و افزایش توانایی دیدن انسانِ مقابل، می‌تواند یکی از موانع مهم در برابر رفتار خشونت‌آمیز باشد؛ و مهارت سوم، ارتباط مؤثر و حل تعارض است. بسیاری از تعارض‌ها به این دلیل تشدید می‌شوند که افراد بلد نیستند خواسته، ناراحتی یا اعتراض خود را بدون تحقیر، تهدید و توهین بیان کنند. فرد باید یاد بگیرد مسئله را از شخص جدا کند، درباره احساس و نیاز خود صحبت کند، گوش بدهد، مذاکره کند و برای اختلاف، راه‌حل پیدا کند. در واقع، باید به افراد یاد بدهیم که «مخالفت کردن» الزاماً به معنای «دشمنی کردن» نیست. اگر بخواهم این سه مهارت را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم: اول خودت را تنظیم کن، بعد دیگری را بفهم و در نهایت مسئله را گفت‌وگویی حل کن. از نظر من، آموزش همین سه مهارت از خانواده و مدرسه آغاز شود و در دانشگاه، محیط کار و رسانه ادامه پیدا کند، می‌تواند یکی از پایه‌های مهم پیشگیری از خشونت در جامعه باشد؛ و در پایان، اگر بخواهید تنها یک جمله به افرادی بگویید که ممکن است امروز در یک لحظه عصبانیت مرتکب رفتاری شوند که تا پایان عمر از آن پشیمان شوند، آن جمله چیست؟

در لحظه اوج خشم، پیش از هر واکنش و تصمیمی مکث کنید، زیرا گاهی یک تصمیم چندثانیه‌ای می‌تواند پیامد‌هایی به همراه داشته باشد که جبران آنها تا پایان عمر دشوار باشد. مدیریت خشم به معنای حذف این هیجان طبیعی نیست، بلکه به معنای حفظ توانایی انتخاب آگاهانه در مواجهه با آن است.

برچسب ها: خشونت ، سلامت ، جامعه
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار