دو درس بزرگ در چهلوششمین سالگرد دفاع مقدس و همزمان در هفتمین ماه جنگ اخیر جنگ اول برای ایران مدرسه مقاومت بود و جنگ اخیر آزمون تبدیل مقاومت به تابآوری راهبردی است. دو درس بزرگ در چهلوششمین سالگرد دفاع مقدس و همزمان در هفتمین ماه جنگ اخیر جنگ اول برای ایران مدرسه مقاومت بود و جنگ اخیر آزمون تبدیل مقاومت به تابآوری راهبردی است.
جنگها با سلاح آغاز میشوند، اما سرنوشتشان بهویژه در جنگهای ترکیبی نسل جدید با سلاح تعیین نمیشود. گاهی مهمترین میدان نبرد جایی است که روی نقشه دیده نمیشود: جایی که یک ملت باید تصمیم بگیرد پس از نخستین ضربه چگونه بایستد، چگونه خود را بازسازی کند و چگونه اجازه ندهد «شوک» واردشده به «شکست محاسباتی» تبدیل شود. چهلوشش سال پس از آغاز جنگ تحمیلی، مقایسه آن جنگ با جنگ اخیر از یک جهت بسیار راهگشاست: فاصله فناوری و شکل نبرد دو دوره بسیار زیاد شده، اما مسئله بنیادین هنوز همان است که آیا ضربه نظامی و فشار چندلایه میتواند نظام محاسباتی ایران را تغییر دهد؟
در جنگ تحمیلی اول، عراق با پشتیبانی نظام سلطه (ناتو و ورشو) در آغاز توانست با حمله غافلگیرانه بخشهایی از خاک ایران را اشغال کند؛ اما جنگ، در همان نقطهای که مهاجم انتظار داشت پایان نیافت. هشت سال بعد ایران دشمن را از وجب به وجب خاک ایران بیرون راند. در جنگ جدید، محیط نبرد کاملاً متفاوت است: دقت و سرعت آتش، اطلاعات، ماهواره، سایبر، جنگ الکترونیک، اقتصاد و عملیات رسانهای درهمتنیده شدهاند. در اسناد رسمی امریکا، سیاست «فشار حداکثری» مجموعهای از فشارهای اقتصادی، دیپلماتیک، مالی، فناوری، رسانهای و نظامی را همزمان در بر میگیرد. اما حداقل پنج شباهت راهبردی میان این دو جنگ قابل تأمل است.
یکم؛ ضربه اولیه با نتیجه نهایی یکی نیست. غافلگیری میتواند زمان بخرد، زیرساختی را تخریب کند یا هزینهای سنگین تحمیل کند؛ اما هیچیک بهتنهایی (لااقل در نظام سیاسی ایران) معادل تغییر نتیجه راهبردی نیست. فاصله میان «موفقیت عملیاتی» و «تحقق هدف سیاسی» همان جایی است که تابآوری خود را نشان میدهد.
دوم؛ هدف جنگ فقط توان نظامی نیست؛ قدرت تصمیمگیری نیز هست. اگر فشار بتواند میان هزینههای جنگ و اراده جامعه، میان فشار اقتصادی و انسجام اجتماعی، یا میان تهدید و کیفیت تصمیمگیری شکاف ایجاد کند، آنگاه از میدان نظامی عبور کرده است. بنابراین تابآوری واقعی یعنی حفظ کیفیت تصمیمگیری زیر فشار.
سوم؛ مردم در هر دو جنگ، بخش مهم و کلیدی از محیط قدرت راهبردیاند؛ اما شکل حضورشان متفاوت است.
در دفاع مقدس اول، مشارکت عمومی از پشتیبانی و امداد تا تأمین نیروی انسانی و اطلاعات، جنگ را به مسئلهای ملی و مردمپایه تبدیل کرد. امروز، اما «مردمیبودن» صرفاً به حضور در میدان نظامی معنا نمیدهد؛ اعتماد عمومی، تداوم فعالیت اقتصادی، مقاومت در برابر عملیات روانی، تولید اطلاعات معتبر و حفظ انسجام اجتماعی و حضور مردم در صحنه نیز بخش اصلی از همان ظرفیت است.
چهارم؛ در هر دو جنگ، فرماندهی عالی و پیوند مردم با رهبری، ستون حفظ اراده ملی بود. در دفاع مقدس، رهبری امام خمینی (ره) توانست میان میدان نبرد و اراده عمومی پیوند برقرار کند و جامعه را در برابر فشار جنگ منسجم نگه دارد. در جنگ اخیر نیز هدایت رهبری و پیوند عاطفی و اعتقادی بخش بزرگی از جامعه با رهبری، در حفظ انسجام و استمرار مقاومت نقشی محوری دارد. در هر دو تجربه، فرماندهی فقط هدایت میدان نظامی نبود؛ تبدیل فشار جنگ به اراده جمعی و حفظ جهتگیری ملی نیز بخشی از آن بود.
پنجم؛ پایان جنگ را نمیتوان فقط از روی شدت آتش سنجید. در جنگ اول، عزم جدی فرماندهان نظامی و نقش بیبدیل مردم در جنگ از خانه تا خط مقدم بخش اصلی از فرایند پایان جنگ شدند. در جنگهای جدید نیز حضور ملت مبعوث در صحنه، میدان نظامی، تحرکات سیاسی و دیپلماتیک و میدان خدمت به مردم از یکدیگر جدا نیستند. از این منظر، مهمترین درس ۳۱ شهریور فقط یادآوری مقاومت گذشته نیست. دفاع مقدس یک سرمایه تاریخی برای فهم «چگونه ایستادن» است؛ جنگ جدید پرسش دشوارتری را پیش روی ایران گذاشته است. چگونه ایستادن را به توان سازگارشدن، بازسازیکردن و حفظ قدرت محاسبه و تحمیل اراده تبدیل کنیم؟
اگر جنگ اول مدرسه ایستادگی و مقاومت بود، امروز امتحان بزرگتر، تابآوری راهبردی و چندلایه است؛ یعنی ملتی بتواند ضربه را جذب کند، آسیب را ترمیم کند، از تجربه بیاموزد و آینده خود را نه از روی شدت ضربه، بلکه بر اساس ظرفیت واقعی خویش محاسبه و اراده خود را به دشمن تحمیل کند.
دو جنگ، دو عصر و دو صورت متفاوت از نبرد؛ اما یک آزمون مشترک: اینکه فشار تا کجا میتواند بر یک ملت اثر بگذارد، و یک ملت تا کجا میتواند حق محاسبه آینده خود را حفظ کند. در هر دو جنگ پیروزی از آنِ ملتی است که وسط میدان است.