در شرایطی که امریکا همزمان با بحران اوکراین درگیر جنگ و تنش نظامی با ایران است، منابع موشکی و پدافندی واشینگتن تحتفشار قرار گرفتهاند و در این میان، روسیه مجبور نیست امریکا را شکست دهد بلکه کافی است منتظر بماند تا رقیب خودش بخشی از منابعش را میان بحرانهای متعدد تقسیم کند جوان آنلاین: در سیاست بینالملل، همیشه برنده کسی نیست که به هدف اعلامشده خود میرسد، گاهی برنده کسی است که از تغییر رفتار دیگران بیشترین سود را میبرد. اگر این قاعده را درباره سیاست خارجی دولت دونالد ترامپ در قبال جنگ اوکراین به کار ببریم، یک پرسش پیش روی واشینگتن و اروپا قرار میگیرد که آیا روسیه، در حال تبدیل شدن به برنده ناخواسته سیاست خارجی ترامپ است؟ ترامپ از آغاز بازگشت به قدرت، پایان دادن به جنگ اوکراین را یکی از اهداف اصلی سیاست خارجی خود معرفی کرده است. او در ظاهر اعتقاد دارد جنگی پرهزینه را متوقف کند، منابع امریکا را آزاد کند، اروپاییها را وادار کند سهم بیشتری از امنیت خود بپردازند و در نهایت رابطهای قابل مدیریت با مسکو ایجاد کند. اما مشکل از جایی آغاز میشود که «پایان جنگ» با «صلح پایدار» یکی گرفته شود. پایان یک جنگ ممکن است با توافقی حاصل شود که درگیری را متوقف کند، اما صلح پایدار مستلزم آن است که موازنه قدرت پس از توافق، زمینه آغاز جنگ بعدی را از بین ببرد.
وضعیت فعلی دقیقاً همین تناقض را آشکار میکند. در سوم سپتامبر ۲۰۲۶ ولادیمیر پوتین از «امکان» دستیابی به توافق صلح سخن گفت و تأیید کرد که تماسها و تلاشهای دیپلماتیک ادامه دارد. اما تنها چند روز پیش از آن، او مدعی شده بود که روسیه در میدان نبرد در حال پیروزی است و حتی امکان مذاکره مستقیم با رهبری اوکراین را زیر سؤال برده بود. به بیان دیگر، مسکو همزمان دو پیام میفرستد: آمادگی برای دیپلماسی و اصرار بر برتری نظامی. این دو پیام متناقض نیستند، زیرا مذاکره برای کرملین میتواند ادامه جنگ با ابزارهای دیگر باشد. از همینجا باید میان «پوتین خواهان صلح است» و «پوتین آماده پذیرش یک صلح متوازن است» تفاوت گذاشت. سیاستمدار روسی ممکن است از مذاکره استقبال کند، اما مذاکره را نه تنها برای پایان دادن به مناقشه، بلکه برای تثبیت دستاوردهای خود، خریدن زمان یا تغییر شرایط میدان به کار گیرد. این همان نقطهای است که سیاست ترامپ میتواند ناخواسته به سود کرملین تمام شود. اگر واشینگتن بیش از اندازه بر رسیدن سریع به یک توافق تمرکز کند، مسکو انگیزه بیشتری پیدا میکند که مذاکره را به ابزار کسب امتیاز تبدیل کند.
بازگشت روسیه به مرکز بازی
مسئله فقط اوکراین نیست. یکی از مهمترین پیامدهای سیاست ترامپ، تغییر جایگاه روسیه در محاسبات استراتژیک غرب است. در سالهای پس از جنگ روسیه و اوکراین، سیاست غالب امریکا و اروپا این بود که روسیه باید با ترکیبی از فشار اقتصادی، حمایت نظامی از اوکراین و تقویت ناتو مهار شود. اما در دوره جدید ترامپ، گفتوگو با مسکو دوباره به یکی از محورهای اصلی دیپلماسی امریکا تبدیل شده است. این تغییر لزوماً اشتباه نیست زیرا دیپلماسی بدون گفتوگو با دشمن معنا ندارد و هیچ جنگ بزرگی نیز بدون تماسهای مستقیم یا غیرمستقیم میان طرفهای اصلی به پایان نمیرسد. مسئله، اما، «اصل گفتوگو» نیست، مسئله این است که چه کسی با چه اهرمهایی وارد گفتوگو میشود. روسیه هنوز از ابزارهای مهم قدرت برخوردار است: توان نظامی، زرادخانه هستهای، منابع انرژی، ظرفیت تحمل فشار اقتصادی، روابط رو به گسترش با چین و شبکهای از روابط در خاورمیانه، آفریقا و آسیا. در مقابل، هر نشانهای از کاهش تعهد امریکا به اروپا میتواند ارزش استراتژیک ناتو را در نگاه متحدان واشینگتن زیر سؤال ببرد. ترامپ البته استدلال متفاوتی دارد: اروپا باید مسئولیت بیشتری برای امنیت خود بپذیرد. این استدلال از منظر تقسیم بار مالی و نظامی قابل فهم است. اما اگر فشار بر اروپا با تضعیف اعتماد متقابل همراه شود، نتیجه دیگر اروپای قدرتمندتر نیست، ممکن است اروپای نگرانتر، پراکندهتر و آسیبپذیرتر باشد. روسیه از همین شکافها سود میبرد.
نشانه مهم این وضعیت را میتوان در تصمیم اخیر ترامپ برای مطالبه پرداخت هزینههای گذشته کمکهای نظامی امریکا به اوکراین از کشورهای اروپایی دید. ترامپ در سوم سپتامبر ۲۰۲۶ گفت اروپا باید هزینه تسلیحات و مهماتی را که امریکا پیشتر در اختیار اوکراین قرار داده، بازپرداخت کند. همزمان، او از توقف موقت فروش تسلیحات به برخی متحدان به دلیل کاهش ذخایر مهمات امریکا خبر داد. مسئلهای که نشان میدهد جنگهای همزمان برای واشینگتن فقط یک مسئله ژئوپلیتیکی نیستند، بلکه به ظرفیت صنعتی و نظامی امریکا نیز فشار وارد کردهاند. این تحول برای روسیه اهمیت زیادی دارد. کرملین سالها تلاش کرده است نشان دهد حمایت غرب از اوکراین پایدار نیست و در نهایت خستگی اقتصادی و سیاسی، امریکا و اروپا را وادار خواهد کرد در محاسبات خود تجدیدنظر کنند. هر شکاف میان واشینگتن و اروپا، هر بحث درباره هزینههای جنگ و هر نشانهای از محدودیت ذخایر تسلیحاتی امریکا، حتی اگر در واشینگتن با اهداف دیگری دنبال شود، میتواند به تقویت این روایت کمک کند. از سوی دیگر، جنگ ایران نیز به معادله اضافه شده است. در شرایطی که امریکا همزمان با بحران اوکراین درگیر جنگ و تنش نظامی با ایران است، منابع موشکی و پدافندی واشینگتن تحت فشار قرار گرفتهاند. در این میان، روسیه مجبور نیست امریکا را شکست دهد. کافی است منتظر بماند تا رقیب خودش بخشی از منابعش را میان بحرانهای متعدد تقسیم کند. حتی در موضوع اوکراین نیز وضعیت میدان به نفع این برداشت است. روسیه در هفتههای اخیر همچنان حملات هوایی سنگین انجام داده و در اول سپتامبر پوتین مدعی پیشروی نیروهای روسی و تصرف بخشهایی از خاک اوکراین شد.
اما شاید مهمترین عرصهای که نشان میدهد روسیه چگونه میتواند سود ببرد، اروپاست. در روزهای اخیر، آلمان روسیه را مسئول حمله پهپادی نافرجام به فرودگاه لایپزیگ/هاله دانست. حملهای که گفته میشود هواپیمای باری اوکراینی حامل تسلیحات را هدف قرار داده بود. برلین این حادثه را بخشی از یک کارزار گستردهتر جنگ ترکیبی روسیه شامل خرابکاری، عملیات اطلاعاتی و بیثباتسازی توصیف کرده است. اتحادیه اروپا و ناتو نیز از آلمان حمایت کردهاند. اهمیت این حوادث در این است که روسیه برای فشار بر اروپا به جنگ مستقیم با ناتو نیاز ندارد. اگر مسکو بتواند با اقداماتی از اختلافات سیاسی داخل کشورهای اروپایی بهره ببرد، میتواند هزینه حمایت از اوکراین را افزایش دهد، بدون آنکه وارد جنگ تمامعیار با ناتو شود. این همان منطقه خاکستریای است که سیاست امنیتی غرب هنوز برای آن پاسخ کاملاً روشنی ندارد. اروپا میداند که حملات ترکیبی روسیه افزایش یافته، اما واکنش بیش از حد نیز میتواند خطر تشدید مستقیم بحران را به همراه داشته باشد. در نتیجه، روسیه در فضایی حرکت میکند که میان جنگ و صلح قرار دارد. فضایی که برای قدرتی مانند کرملین بسیار مناسب است. مسئله اصلی، اوکراین نیست؛ معماری قدرت پس از جنگ است.
بنابراین، پرسش اصلی این نیست که آیا ترامپ میتواند پوتین را به میز مذاکره بیاورد یا نه. حتی این پرسش هم نیست که آیا امریکا میتواند جنگ اوکراین را متوقف کند. پرسش تعیینکننده این است که پس از توافق چه نظمی در اروپا شکل خواهد گرفت؟ اگر توافق صلح به معنای تثبیت مناطقی باشد که روسیه با زور تصرف کرده، کاهش فشارهای غرب بدون دریافت تضمینهای معتبر امنیتی و محدود شدن نقش امریکا در اروپا، روسیه ممکن است به این نتیجه برسد که جنگ، دستکم بخشی از اهداف استراتژیک آن را محقق کرده است. ترامپ ممکن است قصد تقویت روسیه را نداشته باشد، اما سیاستی که امریکا را از تعهدات سنتی اروپایی خود عقب مینشاند، فشار بر مسکو را کاهش میدهد و همزمان بر اوکراین برای پذیرش توافق فشار وارد میکند، میتواند نتیجهای تولید کند که با هدف اعلامشده واشینگتن متفاوت است. این همان معنای «برنده ناخواسته» است. واشینگتن ممکن است پایان جنگ را پیروزی بداند، در حالی که مسکو تغییر معماری امنیتی اروپا را پیروزی میداند.