کد خبر: 1364335
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۰
«روایت‌هایی از یک عمر دوستی با خورشید انقلاب اسلامی» در گفت‌و‌شنود با محمدمهدی عبدخدایی
نبوغ و آینده نگری او نقشه‌های براندازان را خنثی می‌کرد آیت‌الله خامنه‌ای بیان بسیار خوبی داشت؛ لذا مرحوم کرامت که از کسبه مشهد بود و خانه‌اش در نزدیکی باغ نادری را مسجد کرده بود، ایشان را به عنوان امام جماعت آنجا انتخاب نمود. رهبر شهید در آنجا تفسیر می‌گفت و به خاطر همین تفاسیر هم، دستگیر می‌شد. دامنه تبلیغی آن بزرگوار هم، سراسر کشور را در بر می‌گرفت. به بسیاری از نقاط ایران دعوت می‌شد و منبر می‌رفت. او از دوره مبارزه، چهره‌ای ملی بود
 سمانه صادقی

جوان آنلاین: محمد مهدی عبدخدایی از مبارزان دیرین و اسلامگرای تاریخ معاصر، اکنون ۹۰ سال سن دارد. وی از دوران کودکی با حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی آشنایی داشت که این معارفه از دوستی پدران‌شان مایه می‌گرفت. وی در گفت‌و‌شنود مبسوطی که پیش روی دارید به بیان بخشی از خاطرات خواندنی خویش از سیره اخلاقی و سیاسی آن دوست دیرین پرداخته است. 

ارتباط شما با رهبر شهید انقلاب اسلامی، بسیار پرقدمت و پرخاطره است. درباره پیشینه آن، توضیحاتی ارائه نمایید.
 بنده شهادت این عبد صالح خدا و سردار سرافراز اسلام و ایران را خدمت همه دوستدارانش تسلیت عرض می‌کنم. درباره پیشینه ارتباطم با رهبر شهید به ذکر یک خاطره بسنده می‌کنم؛ روزی یک نفر از ایشان سؤال کرد: رابطه شما با عبدخدایی چقدر است؟ ایشان پاسخ داد: «ما بزرگ شدن یکدیگر را دیده‌ایم!». حال شما درباره هر دوره از این ارتباط طولانی سؤالی داشته باشید، در خدمت‌تان هستم. 

ظاهراً ارتباط شما با ایشان به ارتباط صمیمی پدران‌تان بازمی‌گردد. اینطور نیست؟
بله همینطور است. پدرم، آیت‌الله حاج شیخ غلامحسین تبریزی، معروف به «حاج شیخ غلامحسین ترک»، زاده یکی از توابع شبستر، مبارز، تبعیدی رضاخان به مشهد و در این شهر قبل و بعد از انقلاب امام جمعه بود. پدر آیت‌الله خامنه‌ای یعنی مرحوم آیت‌الله آقا سید جواد خامنه‌ای هم، آذری و در مسجد صدیقی‌ها در بازار امام‌جماعت بود. این دو در هفته‌ای که هفت روز بود، شش روزش را با یکدیگر دیدار داشتند. پدر آقای خامنه‌ای معتقد بود، حاج شیخ غلامحسین، روحانی باسوادی است؛ پدر من هم معتقد بود، آقا سید جواد ملاست؛ هر دو به هم معتقد بودند. برادرم تعریف می‌کرد؛ پدرم به او گفته بود، نزد یکی از خویشان نزدیکش - که از علمای مشهد بود- مکاسب بخواند. برادرم، مدتی پیش این فامیل پدرم درس خواند. بعد پدرم به آقا سیدجواد خامنه‌ای گفته بود به برادرم درس بدهد. پدرم می‌گفت: «فضل آقا سید جواد، غوغاست و با دیگران قابل مقایسه نیست؛ خویشاوند من که مکاسب درس می‌دهد، علم و تسلط سید را ندارد.» 

خانواده شما نیز با خانواده آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای رابطه نزدیک داشتند؟
بله. شاید لازم باشد به پیشینه‌ای درباره پدرم اشاره کنم. در سال ۱۳۱۱، علی منصور، استاندار وقت آذربایجان پدرم را از تبریز به مشهد تبعید کرد! پدرم در محله ترک‌های مشهد، خانه‌ای خرید. در آنجا، حمامی به نام سالاربهادر بود. در سال ۱۳۱۶ و اوج ماجرای بی‌حجابی، روزی مادرم با زن همسایه به حمام می‌رود. وقتی مادرم از حمام بیرون می‌آید، پاسبان اداره ثبت که با پدرم مخالفت داشت به مادرم حمله می‌کند که چادر را از سرش بردارد. مادرم فرار می‌کند، اما پایش به چهارچوب خانه همسایه گیر کرده و زمین می‌خورد، بچه‌اش سقط می‌شود و ۱۶ روز بعد، خودش هم از دنیا می‌رود. آقای آسید علی علم‌الهدی (پدر امام جمعه کنونی مشهد) به پدرم پیشنهاد می‌کند با خواهر او ازدواج کند. من یک ساله بودم که مادر جدید به منزل ما می‌آید. مادر دوم من خیلی وسواسی بود و وقتی سر سفره می‌نشستم، می‌گفت باید کاملاً تمیز باشید وگرنه ظرف‌تان را از بقیه جدا می‌کنم! مخصوصاً روی من حساسیت زیادی داشت که اسباب ناراحتی‌ام می‌شد. به خاطر دارم یک بار که به منزل آقا سید‌جواد خامنه‌ای رفته بودیم، باز هم مادر دومم این حرف را تکرار کرد. از شدت ناراحتی از بینی‌ام خون آمد! مادر آقای خامنه‌ای پس از آنکه صورت مرا شست به ایشان گفت: بی‌بی‌خانم! من صورتش را لب حوض آب کشیده‌ام، پاک است؛ نگران نباشید. من در کلاس چهارم با آقاسیدمحمد خامنه‌ای، برادر بزرگ رهبر شهید همکلاس بودم. 
همچنین به خاطر دارم که در سال ۱۳۳۲ که تازه از زندان آزاد شده بودم، یک شب پدرم به جمع ما در خانواده گفت: برویم منزل آسید جواد. من و برادرم و مادر دومم به منزل پدر آقای خامنه‌ای رفتیم. کرسی بود و همه دور هم نشسته بودیم. من کنار پدر آقای خامنه‌ای نشسته بودم، ایشان به بنده گفت: «من دلم می‌خواهد خلیل طهماسبی را ببینم». گفتم خلیل طهماسبی را گرفتند و و به تهران بردند. خاطرم است که وقتی خلیل طهماسبی به تهران رسید، مرحوم سید عبدالحسین واحدی به من تلگراف زد و نوشت: «طهماسبی با احترام به تهران وارد شد. به دشمنان اعلام کنید تنبیه می‌شوند». رونوشت تلگراف را هم به سرگرد رهدل، رئیس شهربانی مشهد داده بود. 

با توجه به ارتباط نزدیک شما با بیت رهبر شهید در کودکی و نوجوانی، در باب سیره رفتاری و تربیتی مادر ایشان چه خاطراتی دارید؟
مادر شهید آیت‌الله خامنه‌ای، دختر آیت الله آسید هاشم نجف‌آبادی و فامیلی‌اش هم «میردامادی» بود. آقا سیدجواد خامنه‌ای بعد از فوت همسر اولش با این خانم ازدواج کرد. ایشان از همسر اول سه دختر و از همسر دومش، چهار پسر به نام‌های محمد، علی، هادی، حسن و دختری به نام بدری داشت. این خانم هم یتیم بزرگ شده بود، منتها زن فوق‌العاده باکفایت، فداکار و درعین حال زیرکی بود. درک و قدرت مدیریت بسیار بالایی داشت و بچه‌هایش را مثل دسته‌گل نگه می‌داشت. حتی وقتی آقای خامنه‌ای را دستگیر و به ایرانشهر تبعید کردند، شنیدم این خانم برای دیدن فرزندش به آنجا رفته بود. اما من هشت‌سال در زندان بودم و، چون مادر نداشتم، کسی به ملاقاتم نیامد! در آن دوره، تنها زندانی سیاسی- مذهبی در کشور بودم. 

آیا صمیمیت شما با شهید آیت‌الله خامنه‌ای، تنها به این ارتباط خانوادگی دیرین بازمی‌گشت، یا دلایل دیگری نیز داشت؟
به نظر من علاوه بر شناخت و ارتباط قدیمی، اعتقاد به مبارزه هم ما را به یکدیگر نزدیک کرده بود. برایتان خاطره‌ای بگویم که برمی‌گردد به سال ۱۳۴۴؛ یعنی وقتی که آقای خامنه‌ای می‌خواست ازدواج کند. در آن زمان، ایشان دو تا کارت برای دعوت به منزل ما آورد. یکی برای پدرم و یکی هم برای من. این در حالی بود که ایشان با برادرم مباحثه می‌کرد و قاعدتاً باید او هم به این جشن دعوت می‌شد. به همین خاطر من به آقای خامنه‌ای گفتم شما برای من کارت آورده‌اید، اما چرا برای برادرم نیاوردید؟ ایشان گفت: «او مجاهد نیست، شما مجاهد هستی؛ پدرت هم مبارز بوده، من مبارزان را دعوت و با آنها احساس نزدیکی و صمیمیت می‌کنم.» البته پدرم، تنها سر عقد ایشان رفت و من هم به مجلس عروسی‌شان رفتم. آقای خامنه‌ای خودش دم در ایستاده بود و از من هم استقبال کرد. میهمانی هم خیلی ساده و میهمان‌ها اکثراً طلاب و روحانیون مبارز بودند که در جشن عقد ایشان هم شرکت کرده بودند. ایشان از همان دوره و با قاطعیت کامل، زندگی خود را دائرمدار مبارزه با حکومت شاه قرار داده بود. من هم به این دلیل به آن بزرگوار بسیار علاقه‌مند بودم. البته می‌دانید که شوهرعمه آقای خامنه‌ای، شیخ محمد خیابانی، رهبر نهضت آزادیستان آذربایجان بود. آیت‌الله سید هاشم نجف‌آبادی، پدربزرگ مادری ایشان هم در جریان غائله مسجد گوهرشاد دستگیر شد و به زندان رفت. نزدیکی به جریانات سیاسی و مبارزاتی، در خانواده ایشان سابقه داشت. 

علاقه ایشان به شهید نواب صفوی و جمعیت فدائیان اسلام تا چه میزان در این نزدیکی نقش داشت؟
آن که بسیار زیاد، منتها این علت نیز زیرمجموعه همان علاقه به مبارزه است. خاطرم است که خود آیت الله خامنه‌ای به من فرمود: «اولین انگیزه‌های گرایش انقلابی و پیگیری اسلام سیاسی را نواب صفوی در من ایجاد کرد. در همان سفری که به مشهد آمد و من در دو نوبت، پای سخنرانی‌اش نشستم. او در دل ما یک آتش روشن کرد!....» ایشان در نوبت دیگری به من گفتند: «فردای شبی که نواب صفوی و یارانش را شهید کردند، ما به درس آقای آشیخ هاشم قزوینی رفتیم؛ ایشان به ما گفت، کار به جایی رسیده که بچه‌های پیغمبر را به خاطر حق‌طلبی می‌کشند! من امروز نمی‌توانم درس بدهم!....» ایشان تا پایان حیات مبارکش به نواب صفوی علاقه زیادی داشت و هر وقت موقعیتی پیش می‌آمد از او و حرکتش ذکر خیر می‌کرد. 

در دوره ۱۵ ساله نهضت اسلامی در شهر مشهد، مبارزات آیت‌الله خامنه‌ای از کدامین مختصات و ویژگی‌ها برخوردار بود؟
در مشهد، سه‌نفر رهبری مبارزات را بر عهده داشتند: آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله طبسی و شهید هاشمی‌نژاد. این سه نفر، بی‌باکانه علیه رژیم گذشته سخنرانی می‌کردند و هرازگاهی دستگیر می‌شدند؛ لذا به آنها می‌گفتند: «سه تفنگدار». آقای خامنه‌ای بیان بسیار خوبی داشت؛ لذا حاجی کرامت که از کسبه مشهد بود و خانه‌اش در نزدیکی باغ نادری را مسجد کرده بود، ایشان را به عنوان امام جماعت آن مسجد انتخاب نمود. آقای خامنه‌ای در آنجا تفسیر می‌گفت و اغلب به خاطر محتوای همین تفسیر‌ها هم دستگیر می‌شد. علاوه بر این دامنه تبلیغات رهبر شهید، سراسر کشور بود و به بسیاری از شهر‌های ایران دعوت می‌شد و منبر می‌رفت. از جمله در تهران و در هیئت انصارالحسین هم، سخنرانی می‌کرد. من شیفته صحبت‌هایش بودم، لذا در این جلسه شرکت می‌کردم. 

ارتباط شما در دوره پس از پیروزی انقلاب اسلامی، چگونه استمرار یافت؟
خاطرم است در سال ۱۳۵۸ از شهید آیت‌الله خامنه‌ای دعوت شد تا برای عضویت و شرکت در جلسات شورای انقلاب از مشهد به تهران بیاید. ایشان برای اقامت در تهران، در بازارچه سقاباشی دو اتاق اجاره کرده بود. هنوز این دو اتاق را فرش نکرده بود که روز چهارشنبه‌ای به دیدن‌شان رفتم. در پایان این دیدار، آقای خامنه‌ای از من سؤال کرد: «آقا مهدی! کجا می‌روی؟» به ایشان عرض کردم در خیابان ناصرخسرو کار می‌کنم و به آنجا می‌روم. گفت: «من هم به دفتر حزب (جمهوری اسلامی) می‌روم، بیا با هم برویم.» با هم از پشت مجلس به راه افتادیم. اواسط راه به ایشان گفتم سیدجان! اینجوری که شما را ترور می‌کنند! آقای خامنه‌ای با خلوص عجیبی گفت: «آقا مهدی! بگذار یک شهادت مجانی هم نصیب ما شود، ما آماده شهادتیم.» با هم به اول خیابان چراغ برق آمدیم. ایشان به دفتر حزب جمهوری رفتند و من هم به محل کار خودم رفتم. به خانه که برگشتم، خانمم گفت آقای گنجه‌ای فردا می‌خواهد برای ناهار به خانه ما بیاید. جلال گنجه‌ای روحانی منافقین بود، الان هم در پاریس زندگی می‌کند. او ظهر پنج‌شنبه، برای ناهار به خانه ما آمد و از من پرسید؛ کاندیدای حزب جمهوری اسلامی برای ریاست جمهوری کیست؟ از قضا من در روز گذشته از آقای خامنه‌ای در مورد کاندیدای حزب جمهوری پرسیده بودم؛ ایشان هم گفت: «مگر در مورد کاندیدای ما شک‌داری؟ معلوم است که آقای بهشتی.» لذا به گنجه‌ای گفتم؛ کاندیدای آنها آیت‌الله بهشتی است. او هم این مطلب را در تماس تلفنی به مسعود رجوی گفت. رجوی پشت تلفن پرسیده بود: این مطلب را از قول چه کسی می‌گویی؟ او جواب داد از قول عبدخدایی. مجدداً پرسیده بود او از قول چه کسی می‌گوید؟ او هم گفت از قول آقای خامنه‌ای. صبح شنبه که از منزل بیرون آمدم، دیدم منافقین همه‌جا بیلبورد چسبانده و نوشته‌اند: رئیس‌جمهور، پدر طالقانی! فهمیدم که گاف داده‌ام! البته بعد‌ها در دیداری به مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی گفتم، من باعث شدم منافقین آیت‌الله طالقانی را در مقابل آیت‌الله بهشتی علم کنند! آقای هاشمی هم گفت این فکر را نکن، چون این را همه می‌توانستند حدس بزنند. در آن زمان ما اعضای حزب، همگی جمع شدیم و در قم به دیدار امام رفتیم. به ایشان گفتیم؛ کاندیدای ما آقای بهشتی است. امام گفتند روحانی کاندید نشود. من پررویی کردم و از ایشان پرسیدم حجت شما چیست که می‌گویید روحانی کاندیدا نشود؟ امام به من گفتند این چه جور حرف زدن است؟ چرا اینطور حرف می‌زنی؟ می‌دانی با چه کسی صحبت می‌کنی؟ وقتی حضرت امام این را گفتند، من شروع کردم به گریه کردن! هر کاری کردیم، امام قانع نشد که یک روحانی کاندیدا شود. بنابر این ماجرا از اساس منتفی بود. فردای آن روز، آقای بنی‌صدر به قم رفت و با حضرت امام ملاقات کرد. وقتی هم که بیرون آمد، گفت من کاندیدای ریاست جمهوری هستم! مردم تصور کردند؛ حضرت امام به او گفته که کاندیدا شود، لذا در کشور یک بازی سیاسی برپا شد. در حالی که امام هیچ وقت در کاندیداتوری افراد نقشی نداشتند و هیچ‌کسی را هم معرفی نکردند، چون به عنوان رهبر نمی‌خواستند در انتخاب مردم دخالت کنند. آیت‌الله خامنه‌ای هم در دوران رهبری خود به همین شیوه رفتار می‌کردند. 

سال‌هایی که مورد اشاره شماست، اوج مواجهه جریانات خط امام با لیبرال‌ها بود. در این فرایند، آیت‌الله خامنه‌ای چه نقشی داشتند؟‌
می‌دانید پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آقای بازرگان آقای حسن نزیه را رئیس شرکت نفت کرده بود. آن موقع، هنوز شرکت نفت وزارتخانه نبود. ایشان مصاحبه کرده و گفته بود؛ اجرای احکام اسلام نه مقدور است، نه مفید! من در آن روزها، یک موتور هوندای کوچک داشتم. یک روز از جلوی شرکت نفت رد می‌شدم، موتورم را پارک کردم و به دیدن آقای نزیه رفتم. دیدم خانم منشی‌اش بی‌حجاب نشسته، آستین‌ها را بالازده و یقه باز دارد! مرا تفتیش نکردند، ولی جوری براندازم می‌کردند انگار اسلحه‌ای، چیزی دارم. به نزیه گفتم: ما انقلاب کردیم که دولت اسلامی سرکار بیاید، آن وقت شما می‌گویید اجرای احکام اسلام نه مفید است، نه مقدور؟ حسن نزیه که رئیس کانون وکلا هم بود، گفت دوره شلشلول‌بندی شما گذشته، مرا آقای بازرگان سر کار گذاشته و او را هم رهبر شما! به او گفتم شما نباید اینجا بمانید، چون اینجا محل استقرار یک آدم متدین است. بعد از آن دیدم که حضرت امام هم فرمودند: «اجرای احکام اسلام، وظیفه قطعی دولت است.» یادم افتاد شهید نواب صفوی هم می‌گفت: «اجرای مو به موی احکام اسلامی...» دیدم چقدر این دو شعار به یکدیگر نزدیکند. من در روزنامه «نبرد ملت» مقاله نوشتم که احکام مقدس اسلام باید اجرا شوند. بعد از آن بود که آیت‌الله خامنه‌ای هم فرمود: «ما در مسیر اجرای احکام اسلام هستیم، تلاش می‌کنیم قوانین اسلامی اجرا شوند. اساساً برای همین انقلاب کردیم.» ایشان در آن دوره، یکی از محوری‌ترین چهره‌های طرفدار اسلام فقاهتی و خط امام بود. 

ارزیابی شما از دستاورد‌های ۳۷ سال رهبری آیت‌الله خامنه‌ای چیست؟
در این ۳۷ سال، رهبری ایشان به قدری عالی بود که حتی یک حرکت براندازانه وکودتاگرانه علیه نظام‌اسلامی مجال توفیق پیدا نکرد با اینکه همه می‌دانند از این دست اقدامات بسیار زیاد اتفاق افتاد. علتش هم این است که آیت‌الله خامنه‌ای بسیار دانا، آینده‌نگر و زیرک بود. اساساً ایشان، نبوغ خاصی داشت و به همین خاطر پدر و اعضای خانواده‌شان همواره می‌گفتند، علی آقا چیز دیگری است! تمام شخصیت‌ها را در جای واقعی خودشان نصب و شأن همه افراد را حفظ کرد. ایشان در میان رجال دنیا، یکی از شخصیت‌های نادری بود که خیلی مطالعه کرده و بیشتر مکاتب دنیا را مثل کمونیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم و... را به خوبی و از طریق منابع اولیه می‌شناخت. رجال فعلی دنیا از نظر درک رویداد‌ها و پیش‌بینی حرکت‌های بعدی به پای او نمی‌رسیدند؛ چون ایشان دائماً در حال مطالعه و رصد اوضاع بود. مثلاً در حوزه ادبیات، خودشان به من گفتند: «من آثار صادق هدایت، صادق چوبک، سعید نفیسی، حسینقلی مستعان و بسیاری دیگر را خوانده‌ام. در سایه همین مطالعات نیز بسیاری از مناسبات جاری را درمی‌یافت؛ لذا توانست که در عرض این ۳۷ سال، پا جای پای حضرت امام بگذارد. 
بر این نکته هم تأکید کنم که آیت‌الله خامنه‌ای مرید حضرت امام بود. یادم است زمانی که آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور بود، در تریبون نمازجمعه گفت: «ولی‌فقیه هم باید در چارچوب فقه اسلامی حرکت کند.» حضرت‌امام، طی نامه‌ای به آقای خامنه‌ای نوشت، دامنه اختیارات ولی‌فقیه ورای فقه مصطلح است و حتی می‌تواند برخی احکام فقهی را تعطیل کند. ایشان در پاسخ به امام نوشتند: من آنچه را شما می‌فرمایید، طی سال‌ها از محضرتان آموخته، قبول کرده و در عمل انجام داده‌ام. مردم تصور کردند حضرت امام و آقای خامنه‌ای، قدری اختلاف پیدا کرده‌اند. ماه رمضان شد و امام به مسئولان یک افطاری دادند. آقای خامنه‌ای بعد از نمازجماعت امام، داشت نماز نافله می‌خواند و کمی معطل کرد، اما حضرت امام آنقدر ایستاد تا رئیس‌جمهور آمد و آن‌وقت نشست. آن صحبت‌ها و تصورات، اینطور جبران شد. حضرت امام از آقای خامنه‌ای بسیار راضی بود و در همان ماجرا به ایشان لقب «خورشید انقلاب» داد. در نهایت هم به خواست و توصیه امام بود که خبرگان با رأی قاطع ایشان را به رهبری انتخاب کردند. 

مواجهه ایشان با فتنه‌ها و ترفند‌های دشمن در خلال این مدت طولانی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ 
آیت‌الله خامنه‌ای در مواجهه با فتنه‌ها، عاقلانه عمل می‌کردند. علاوه بر این انعطاف داشتند و تحت‌تأثیر هیجانات و احساسات تصمیم نمی‌گرفتند. من در جریان سال ۸۸ و مسائلی که درباره میرحسین موسوی مطرح بود، شنیدم که آقای‌خامنه‌ای گفته بود: «اگر حضرت امام زنده بود با اینها طور دیگری رفتار می‌کرد و نسبت به اینها اغماض نداشت.» به هرحال مشخص بود؛ آقای خامنه‌ای، راه را برای بازگشت مخالفین باز می‌گذاشت و با آنها مدارا می‌کرد. شاهد آن هم دولت‌هایی بودند که توانستند در زمان رهبری ایشان قوه مجریه را در اختیار بگیرند، در حالی که از جوانبی با ایشان اختلاف نظر‌های اساسی داشتند. 

آیا جایگاهی که رهبر شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی یافت، توانست بر سبک زندگی ایشان تأثیری بگذارد؟
خاطرم است که یک بار برادرم، در دوره‌ای که ایشان رئیس‌جمهور بودند، خدمت‌شان می‌رود. آقای خامنه‌ای به او گفته بود برای ناهار به خانه ما بیایید. ظهر وقتی برادرم به منزل ایشان می‌رود، می‌بیند آقای رئیس‌جمهور مثل قدیم عبایش را پهن کرد و برای ناهار، یک پیاله ماست و یک تکه کوکوی سبزی و کمی نان در میان آن گذاشت. برادرم می‌گفت دیدیم ناهار رئیس‌جمهور همین است؛ نه آشپزخانه مخصوص دارد، نه دم و دستگاهی و زندگی‌اش بسیار زاهدانه و مردمی است. وقتی برادرم این قضیه را برای من تعریف کرد به یاد این قصه افتادم که یک بار ابوهریره میهمان معاویه بود، برای ناهار تعارفش کرد و او هم ماند. ناهار بسیار خوشمزه‌ای آوردند. مغز استخوان برهه‌ای شش‌ماهه بود که با عسل قاتی کرده بودند! به یک‌باره به گریه افتاد و وقتی علت را پرسیدند؛ گفت یک روز برای ناهار به منزل علی (ع) رفته بودم؛ ظهر که شد، مرا به ناهار دعوت کرد. بعد دو کیسه پر از نان جو آورد که آنها را مهر کرده بود! پرسیدم یا علی، این قاووت جو چه ارزشی دارد که آن را مهر کرده‌ای؟ حضرت فرمود خانواده‌ام به من علاقه‌مند هستند؛ کیسه را مهر کردم که نکند آنها به این قاووت جو چربی اضافه کنند و خوشمزه شود؛ غذای من باید با غذای کمترین کسی که در حکومت من زندگی می‌کند؛ مساوی باشد. با تعریف‌های برادرم دانستم، این سید می‌خواهد علی‌وار حرکت کند و همانطور هم که همگان دیدند، در نهایت هم علی‌وار هم شهید شد. 

خبر شهادت این دوست دیرین را چگونه دریافت کردید؟ و در آن لحظات چه احساسی داشتید؟
واقعیت این است به سید بزرگوار خیلی تهمت زدند. اینکه رفته و پنهان شده، در حالی که در دفترش بود و همانجا هم شهید شد. ایشان خودش به من گفته بود که من آرزوی شهادت دارم و وقتی شهید شد به آرزوی دیرین خود رسید. خبر را که شنیدم، نشستم و گریه کردم؛ دیدم سایه بزرگی که بر سر این مملکت بود، را از دست دادیم. رهبری که هم عالم بود، هم عادل، هم مسلط، هم قاطع و هم منعطف. همه این صفات، در وجود ایشان جمع شده بودند. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم بسیار حیف بود که ایشان در بستر از دنیا برود، او استحقاق چنین مرگ پرافتخاری را داشت. 

دیدگاه شما درباره شخصیت و سبک زندگی آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای چیست؟
سلامت نفس و علمیت ایشان را همه قبول دارند. این از پیام‌های تأییدی که مراجع تقلید برای ایشان نوشتند، کاملاً مشخص است. ایشان، فرزند دوم رهبر شهید است. برخی معتقدند؛ پدر به خاطر علاقه به شهید نواب صفوی، این بزرگوار را مجتبی نامگذاری کرده است. حاج‌آقا مجتبی هم عالم است و هم زیردست پدر‌و‌مادری بزرگ شده که اسوه اخلاق و نمونه‌های فضیلت هستند. جامعه مسلمان و انقلابی ما به ایشان امید‌های زیادی بسته است که امیدوارم همه آنها عملی شود. 

فرجام رویارویی کنونی جمهوری اسلامی ایران با امریکا و اسرائیل را چگونه می‌بینید؟
ایرانی را که در برابر امریکا ایستاده، شخصیتی مثل شهید آیت‌الله خامنه‌ای تربیت و اداره کرده و امریکا را نیز یک نژادپرست، پدوفیل، زنباره، نامتعادل و دیوانه اداره می‌کند. اینجاست که انسان به یاد وعده الهی می‌افتد که: «کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً» (آیه ۲۴۹ سوره بقره). من امیدوارم ایران پیروز شود و قطعاً نیز چنین خواهد شد. در جنگ بدر مسلمانان ۳۱۳ نفر بودند، اما کفار هزار نفر بودند و همه وسایل جنگی را داشتند. در نهایت به این دلیل که مسلمانان با اعتقاد می‌جنگیدند، پیروز شدند. این وعده خداست. ما ملتی هستیم که هیچ‌گاه از جنگ نترسیده‌ایم و همواره برای دفاع از کیان خود آمادگی داشته‌ایم. اعتقاد به مهدویت نیز در این عرصه مزید بر علت شده است. به قول دکتر شریعتی، شیعیان در ادواری از تاریخ در شب‌های جمعه با شمشیر می‌خوابیدند که اگر امام زمان (عج) ظهور کردند، برای حمایت از آن بزرگوار مسلح باشند. ما معتقدیم؛ این مردم مقاوم و مبعوث، نهایتاً بر دشمنان لجوج و بدنام خود چیره خواهد شد و حرف خویش را بر کرسی خواهد نشاند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار