پخش صداي مردم، حضور آگاهانه آنان را برجسته و اثرات رواني دشمن را خنثي ميكند. به ميدان ميروم تا سكوت نكنم و اجازه ندهم روايتهاي تحريفشده يا ادعاي سوءنيت ديگران جايگزين حقيقت شود. اين حضور براي من فراتر از يك وظيفه شغلي است؛ ديدن مردمي مثل مادري مستأجر با پنج فرزند كه بدون هيچ چشمداشتي در صحنه حاضر ميشود، حس وظيفهشناسي مرا از دايره موظفي بيرون ميبرد و به يك تعهد قلبي و معنوي تبديل ميكند جوان آنلاین: تاریخ ایران، آیینه تمامنمای حضور بیوقفه مردم در سرنوشتسازترین لحظات است. این حضور چه در شرایط دشوار و آسان، ثابت کرده است این مردم همواره ستون فقرات کشور و پشتیبان بیچونوچرای نظام بودهاند، اما در این میان، نقش رسانه چه جایگاهی دارد؟ رسانهای که نه تنها ناظر، بلکه باید همسفر مردم باشد تا با انعکاس صدای واقعی آنها حقیقت را زنده نگه دارد و در برابر توطئهها ایستادگی کند. سمیه نجفی، گزارشگر و مستندساز رادیو فرهنگ، با نام هنری «همسفر» و برند رسانهایاش «سرزمین مادری»، صدایی ماندگار و چهرهای آشنا در صحنههای خبری ایران است. او که از اولین روزهای جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان در خیابانها و میدانهای اصلی تهران حضور داشته، امروز نیز با همان شور و پرکاری، هر شب و هر روز در خیابانها و میادین شهر تهران به گزارشگری مشغول است. هدفش فراتر از یک گزارش ساده است؛ او میخواهد صدای مردم باشد تا رسانههای بیگانه خاموش شوند و با اعلام حضور آگاهانه و شعورمندانه مردم در صحنه، جلوی توطئهها گرفته شود. در ادامه گفتوگویی صمیمی با این گزارشگر میدانی را میخوانید که با نگاهی احساسی، اما واقعگرایانه، از عمق میدان تا دلهای مردم سفر کرده است.
ابتدای این گفتوگو از انتخاب برند «سرزمین مادری» بگویید. چه شد که این نام را به دست آوردید؟
این نام را با سختی به دست آوردم. خیلیها میپرسیدند «سرزمین مادری» یعنی چه؟ منظور شهر خودتان است؟ گفتم نه مادر من این خاک و این سرزمین است. شما هر جا باشید، سرشتتان از همین خاک است. نمیتوانید ادعا کنید فقط بچه فلانجا هستید، چون خاک و ریشه یکی است و تنها زبان، فرهنگ و روش زندگی است که ما را کمی متفاوت کرده است. این شد که در سال ۹۶ در چهاردهمین جشنواره بینالمللی رادیو برای ساخت مستند «بانوان طلوع زندگی» از زلزله کرمانشاه و حضور مستمر یک سالهام در مناطق زلزلهزده، همچنین سفر به خوزستان، شلمچه و هویزه از این نام استفاده کردم، چون میخواستم از سرزمین مادری بگویم؛ آنجا بود که نام «سرزمین مادری» ماندگار شد.
گویا پیشنهادات خوب با درآمد و امکانات زیادی برای رفتن از ایران داشتهاید. چرا قبول نکردید؟
کارم را از شبکه سراسری شروع کردم و بعد به شبکه برونمرزی «صدای آشنا» رفتم. شبکهای برای ایرانیان در آسیا، اقیانوسیه و امریکا. یک ایرانی به نام آقای دکتر سیروس احمدی، دارنده مدال گینس در کرانچ، حقوقدان و شهروند ایرانی استرالیایی که برای دیدار با خانواده به ایران آمده بود، در بازدید از خانه برادران امیدوار، نیشابور و موزه وزیری همراهی کردم. او وقتی دید بدون هیچ چشمداشتی سفر میکنم و به جای هتل پنجستاره در خانه مردم میمانم تا با فرهنگشان آشنا شوم، غم و شادیشان را بشنوم، با هزینه شخصی به سفر میروم، پیشنهاد اسپانسر شدن در استرالیا را داد، اما من رد کردم. شاید بعضیها بگویند احمق بودم، اما چیزی در درونم بود که مرا نگه داشت و آن عشق به ایران بود. زلزله کرمانشاه در سال ۹۶ هم چیزی بود که مرا وابسته این خاک کرده بود. به همین خاطر رفتن حتی با یک مبلغ اندک را رد کردم.
ماندن در میادین و خیابانهای تهران، بهویژه در شرایط حساس جنگ و پساجنگ، انرژی زیادی میطلبد. این انرژی از کجا میآید که باعث میشود با وجود خستگی، همچنان در صحنه بمانید؟
بیشتر وقتها از صبح زود به جاهای مختلف میروم و بعد رأس ساعت هشت شب با شروع تجمعات مردمی در یکی از میادین شهر حاضر میشوم. این انرژی مال من نیست، توانی است که خدا به من داده است و همان وابستگی به وطن. وقتی میبینم کسی راحت دروغ میگوید و حرفی میزند که میخواهد آدمها را به جان هم بیندازد و بینشان فاصله بیندازد، احساس میکنم باید وسط میدان بود. باید آدمها را کنار هم قرار داد. این کار هم فقط با صداقت ممکن است. اگر خودت صادق باشی، مردم باورت میکنند. وقتی باورت کردند، آنها هم میآیند وسط میدان و مقابل توطئهگران میایستند. این کار نیرو میخواهد، مثل یک شمع، مثل مادر یک خانه. اگر خودت باشی و پای کار بایستی، بچه و همسر میمانند، اما اگر خودت قدم جلو نگذاری، بقیه هم وارد میدان نمیشوند. حتی بعضی اوقات که میشنیدم نجفی نرو و استراحت کن، نمیتوانستم. مثل وقتی شنیدم دانشگاه و کتابخانه را زدند، دلم لرزید. یاد زلزله چند سال پیش کرمانشاه افتادم که کتابخانه را خراب کرده بود. خیلی زحمت کشیدم تا ساخته شود. حالا تصور کنید چطور برای خرابی کتابخانه و دانشگاهی که با علم بچههای این مرز و بوم گره خورده و با حمله دشمن خراب شده بود، ساکت میماندم؟! با خودم گفتم اگر نروم، یعنی راه را باز گذاشتهام تا بزنند. یعنی عملاً اجازه دادهام دشمن بیاید و به جای من حرف بزند، رسانههای دیگر بیایند و روایت خودشان را بگویند یا ادعا کنند مردم یا امثال ما برای پول به میدان میآییم! موظفی من گاهی یکی یا دو ساعت در میدان است، اما ساعتها بعد میمانم، آن هم با نیت. چون میبینم خانمی مستأجر است، اما بدون هیچ انتظاری با پنج فرزند به میدان میآید. اینجاست که احساس وظیفه از دایره موظفی بیرون میرود. یادم است در یکی از تجمعات گفتم: «ببینم چه کسانی مستأجر هستند؟» بعضیها فکر کردند منظورم این است که کمکی بشود. به همین خاطر یکی گفت: «صاحبخانهام» بعد آمد و گفت دروغ گفتم، چون نمیخواستم اجر این آمدنهای به میدان با گرفتن امکانات از بین برود. من برای وطن آمدهام و هیچ! اینها واقعیت میدان این شبهاست، نه در تهران، بلکه در هر شهری از کشورم. حالا اگر ما اینها را روایت نکنیم و کنار این مردم نایستم، چه کسی بایستد؟
آیا لحظهای بوده که احساس کنید مرز بین وظیفه و خطر شخصی را رد کردهاید؟
بله، آن موقع که بیت را زدند، به طرف بیت رفتم. چون وظیفهام بود و از شهادت رهبرم خیلی ناراحت بودم. او برای ما یک پدر معنوی بود. پدری که نمیگذاشت هیچ دزدی به خودش اجازه دهد پا در خانه بگذارد. به همین خاطر وقتی دیدم دشمن به خودش اجازه داده وارد کشور شود و وقتی کسی را که همه دشمنان و دزدان دریایی دنیا از او ترس داشتند را شهید کرده و از خط قرمزمان رد شده، من هم باید کاری انجام میدادم. با اینکه میگفتند لازم نیست اینقدر جلو بروی، ولی من در میدان ماندم. بعد از آن به محل دیگری رفتم که مورد اصابت موشک قرار گرفته بود. همانجا زنگ زدم به مدیر شبکه. او گفت: «ممکن است خطر داشته باشد، نمان.» قبول نکردم، چون به لحاظ حرفهای گزارشگر باید وسط صحنه بایستد تا بتواند گزارش رویداد را درست بگوید. همانجا ماندم، چند گزارش از گریهها و اشکهای سوخته مردم گرفتم. واقعاً دلم به درد آمد. با خودم میگفتم مگر میشود یک رویداد اینقدر تازه و سنگین باشد؟ همان روز وقتی به خانه برگشتم، شب تماس گرفتند و گفتند برای گزارش به تجمعات میروی؟ با کمال میل و بدون احساس هیچ خستگی و ترسی به میدان انقلاب رفتم. داشتم به محل کار برمیگشتم که یک موشک را در مسیری که میرفتیم دیدم. حقیقتاً ترسیدم و بعد صدای انفجار آمد. زنگ زدم به مدیر تولید رادیو که فهمیدم صدا و سیما را زدند.
با حضورتان در میدانهای مختلف شهر تهران میخواهید چه پیامی را به مردم برسانید؟
میخواهم بگویم رسانه کنارتان است، در همه میدانها. شاید بعضی شبها میادین مختلفی را برای تهیه گزارش میروم که شاید خستگی داشته باشد، اما وقتی به مقصد آخر میرسم، با خودم میگویم خستگی تمام! الان اول کار است. در روزها و شبهایی که هنوز آتشبس نشده بود، بازخورد گزارشها و تأثیرات آن را میدیدم. یکی از آنها مربوط به روز جهانی قدس بود. در حوالی میدان انقلاب گزارش گرفتم و وقتی اولین گزارش تمام شد، صدای انفجار آمد. خیلی شدید بود. به رادیو زنگ زدم و گزارش را رد کردم. باورتان نمیشود همین گزارش باعث شد مردم بیشتری به میدان بیایند! این اتفاق برای من خیلی مهم بود. بعد از آن به خیابان نجاتاللهی رفتم. آنجا را هم موشک زده بودند، به همین خاطر عبور و مرور سخت گرفته میشد. همانجا یک نیروی امنیتی آمد و گفت: «کارت شناساییات را نشان بده.» این یعنی بالابودن ضریب امنیتی. همانجا با مدیر شبکه تماس گرفتم و تلاش کردم به میدان بروم. در توضیح و تأثیر کارم گفتم: «هر چه صدای مردم بیشتر پخش شود، حضور بیشتری دیده میشود و عملاً اثرات روانی و منفی را خنثی میکند. مردم آگاه هستند و میدانند که دشمن این صداها را نمیخواهد، چون اگر این صداها پخش شود، آنها دیگر نمیتوانند راحت وسط میدان بیایند. به همین خاطر شبکههای بینالمللی قیافههایشان اینطوری افتاده است، چون ما داریم با بازتاب خبری از مردم جلو میافتیم، ولی آنها از این حضور ناراضیاند. نمیخواستند و نمیخواهند این صداها باشد.»
به نظر شما در میان تجمعات و حضور مردم، چه چالشهایی برای همراهی کامل اقشار مختلف وجود دارد؟
شعارها باید به گونهای باشد که درک شود این تجمعات برای حمایت از وطن و هر فرد یا گروهی است که از وطن و ارزشها در حال دفاع است، همچنین انتقام از رهبر و همه آنهایی که مظلومانه شهید شدند. بنابراین باید در این تجمعات از شعارهای اختلافانگیز دوری کرد. آنچه مشاهدات در این شبها میگوید این است: عدهای به خاطر دغدغههای اقتصادی گلایه دارند، اما امید دارند اول دولت و بعد گروههای خیر مردمی قدمی در این مسیر مهم برمیدارند. دوم آنهایی که در فضای اغتشاشات آسیب دیدهاند. نباید آنها را طرد کنیم، درست همانطور که شاید با برادر یا خواهر خود اختلاف نظر داشته باشیم، اما هیچوقت او را از خانهمان بیرون نمیاندازیم. عدهای هم احساس میکنند ما پشت آنها را خالی کردهایم. باید با مهربانی و نیت کمک عمل کنیم. سعی کنیم حس خوب و امید را در آنها زنده کنیم تا آنها هم احساس امنیت و محبت کنند.
هر شب که شما را میبینم، حتماً یک گزارش از کودکان داشتهاید و تعامل خوبی با آنها دارید. از نگاه شما، حضور کودکان و نوجوانان در این فضاها چقدر اهمیت دارد و چگونه میتوان آنها را با روحیه صحیح به میدان آورد؟
خانوادهها و افراد دستاندرکار این تجمعات باید ملاحظات خاصی درباره بچهها و کودکان لحاظ کنند. یک شب از کودکی سؤال کردم «برای چی به میدان آمدی؟» گفت: «نمیدانم.» همه منتظر واکنش و جواب من بودند که گفتم: «میدانم. تو به خاطر مادرت آمدهای؟» گفت: «بله.» گفتم: «مادرت را رها میکنی؟» گفت: «نه.» گفتم: «ایران را دوست داری؟» گفت: «بله.» گفتم: «پس ایران مثل مادرت است. سرزمین مادری. قول بده او را رها نکنی.» خانوادهها اگر میخواهند فرزندانشان را در تجمعات با خود همراه کنند، نگویند لباس بپوش، برویم میدان و نقاشی بکش! یا برویم برای پرچمگردانی. بچهها باید بدانند این حضور فقط برای پرچمگردانی نیست. آن بچهای که لباس نظامیاش را میپوشد باید بداند چرا این لباس را میپوشد، چه کاری باید انجام دهد. باور کنید گاهی با یک بچه که صحبت میکنم، آنچنان رجز میخواند که نشان میدهد سراسر شعور و معرفت است. آن وقت این بچه وقتی بزرگ شد، مهندس شد، دکتر شد، نخبه شد و... وطندوست میشود و وطنفروش نمیشود.
چه انگیزهای تا این حد شما را در این شبها و روزها مصمم و محکم نگه داشته است؟
هیچ وقت دنبال شهرت نبودم. اعتقاد دارم عزت از آن خداست. پدرم همیشه میگفت دخترم اول خدا، دوم خدا و بعد بنده خدا. این نگاه عزتآفرین را از او به یادگار دارم. باید خدا بخواهد کسی عاقبت بخیر شود، مثل رهبرمان که خدا او را آنچنان با عزت برد. یادم است در دوران دفاعمقدس، یکی از اقوام ما قبل از اعزام آخرش به خانه ما آمد. مادرم آخرین واکس را به پوتینهایش زد و هیچکس فکر نمیکرد که این آخرین دیدار است و او شهید میشود. بعد از شهادت او بود که مادرم از کاری که کرده بود خوشحال شد و گفت این برای من سعادتی بود که آخرین واکس به پوتین یک شهید را بزنم. شاید ساده به نظر بیاید، اما همه اینها عزتی است که خدا باید بخواهد، وگرنه آن شهید میتوانست به منزل دیگری برود.
حتماً در این ایام خاطرههای تلخ و شیرین زیادی شنیده و دیدهاید. برای مخاطبان ما چند خاطره تعریف کنید که نشان از روحیه قوی و مصمم ملت ایران باشد؟
یکی از آنها مربوط به انفجار در یکی از فرهنگسراها بود که یک راننده تاکسی حین مسافرکشی بر اثر انفجار سرش قطع شده بود و دختر مسافر هم بهشدت آسیب دیده بود. وقتی برای تهیه گزارش رفتم، حالم خیلی بد شد. دیگری هم انفجار روز قدس و شهادت آن زنی که با خونش پرچمی که در دستانش بود قرمز شده بود. کنار این خاطرات تلخ، اما شیرین زیادی هم بود. یک شب در میدان آزادی مشغول گرفتن گزارش بودم که آمبولانسی رد شد. بیمار داخل آن شیشه را پایین کشید و با چهرهای شاد و پرانرژی که سعی میکرد بیماریاش را پنهان کند، شروع به فریاد زدن «اللهاکبر» کرد. دومین خاطره هم مربوط به گروهی از دانشجویان بود که از شهر میناب آمده بودند و شیشههای شکسته یک خانه را که بر اثر حملات موشکی شکسته بود جمع میکردند و نایلون میزدند. با یکی از آنها که دانشجوی مهندسی بود صحبت کردم، از تجربهام در زلزله کرمانشاه گفتم، از مکانی که مادران را در جایگاهی امن نگه داشتیم تا مردانشان بتوانند با خیال راحت به کار و ساخت زندگی بپردازند. این تقابلها سازنده است. دو صحنه بسیار زیبای دیگر هم دیدم؛ زنی معلول که با عصا راه میرفت. صندلی چرخدار نداشت، ولی سعی میکرد با تکیه دادن به یک صندلی تعادلش را حفظ کند. وقتی فهمید میخواهم از او عکس بگیرم، محکم ایستاد و در حالی که سعی میکرد پرچم را در دستش محکم نگه دارد، گفت: «عکست را بگیر.» مادری هم بود که از اسلامشهر به میدان آزادی میآمد. او با اینکه پا درد داشت و عصا به دست بود و دخترش هم مشکل کمر داشت، اما این مسیر را برای حضور به میدان میآمد. حضور کودکان خردسال در آغوش پدر و مادرشان که در کاروان خودرویی با پرچم، شیشهشیر، مشتهای گرهکرده سرشان را از سقف یا شیشه ماشین بیرون میآورند، مادرانی که جنگنده بالای سرشان بود، اما فرزند خردسال یا حتی نوزادشان را در آغوش میگرفتند و شعار «ای ایران،ای ایران» سر میدادند، هم از زیباییهایی بود که به جرأت میتوان گفت در هیچ کشوری مثالش را نمیتوان دید. آن جانبازی که با ویلچر آمده بود، یا مادری همراه پسر جوانش که بر اثر تصادف ویلچرنشین شده بود، اما پرچم به دست به میدان آمده بود، مادری که نوزادش در جنگ رمضان متولد شده بود و در حالی که دو ماهه بود، در شب ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) برای بدرقه کاروان خودرویی زوجهای جانفدا به میدان آمده بود و... همه و همه نشان میدهد مردم ایران قلبی بزرگ و میهندوست دارند و در سختترین لحظات به همدیگر کمک میکنند تا پرچم وطن را سربلند نگه دارند. برای کشورم آرزوی پیروزی و برای مردم سرزمین مادریام آرزوی عاقبتبخیری دارم.