جوان آنلاین: اثری که هماینک در معرفی آن سخن میرود، همانگونه که در عنوان خویش آورده، «روایت بدرقه شهیدان سیدحسن نصرالله و سیدهاشم صفیالدین» را در خویش دارد. با مروری بر این سفرنامه درمی یابیم که نگارنده سعی کرده تا روایت و درایت را در هم بیامیزد و تصویری واقعی از این رویداد تاریخی، به معاصران و آیندگان ارائه کند. این گزارش از سوی حسین شرفخانلو به نگارش درآمده و انتشارات سوره مهر، آن را روانه بازار کتاب ساخته است. تارنمای ناشر طی یادداشتی در باره مضمون و محتوای این روایت، نکات پی آمده را از نظر دور نداشته است: «کتاب پنج سفر، روایت سَفر و رسیدن شهیدزادهای از شهرستان خوی به بدرقه شهیدان سیدحسن نصرالله و سیدهاشم صفیالدین در لبنان، تا خانه ابدی آنها در بهشت است. این اثر دارای هشت فصل است، با عناوین پیشگفتار، قبل سفر، اول: سفر سرعتگیر، دوم: سفر مقتل، سوم: سفر مَشاهد، چهارم: سفر تشییع، پنجم: سفر شیرینی دیر و ساعت آخر. کتاب پنج سفر، با همکاری دفتر هنر و ادبیات بیداری حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی تهیه و تألیف شده است. ادبیات بیداری مفهومی است که ناظر به اندیشه استکبارستیزی حضرت امام خمینی رهبر کبیر انقلب اسلامی (ره) شکل گرفته است. بیداری اسلامی یک مفهوم نامشخص، مبهم و قابل تأویل و تفسیر نیست؛ یک واقعیت خارجی مشهود و محسوس است، که سه شاخص اصلی آن، یعنی اسلامی بودن، مردمی بودن و مبارزه با سلطه امریکا و صهیونیسم جهانی است. سفر به معنی کتاب و نوشته است که در ادبیات فارسی و با کاربردی ویژهتر، برای بخشبندی فصول پنجگانه تورات موسی (ع) (با جمع مکسر اَسفار خمسه) استعمال شده است: سفر پیدایش، سفر خروج، سفر لاویان، سفر اعداد و سفر تثنیه. نویسنده کتاب پنج سفر در این اثر، از این کلمه برای فصلبندی گزارش سَفرش به لبنان استفاده کرده است، زیرا این سفر و هدف آن در پی جنایتی عبرانی بوده است. او در این دفتر، بلاغت ادبی را با حس ناب محبت و طلب به هم آمیخته و بدین ترتیب، زبان بسا علاقمندان به سید شهید در رویداد تشییع پیکر پاک او در بیروت شده است. به عبارتی دیگر آنان که خود نتوانستهاند به این سفر بروند، میتوانند در این کتاب با وی همسفر شوند و وقایع متن و حاشیه این رویداد را در آیینه پنج سفر ببنند و بخوانند و خود را در آن هنگامه قدسی تصور و مجسم نمایند....»
در بخشی از متن این کتاب میخوانیم: «جلو میروم و پرچم زرد حزبالله را که از دیروز روی این تابوت متبرک کشیده شده، میبوسم و چشم میگذارم روی نشان زیبای حزب در وسط پرچم و زمزمه میکنم: سید! صدایم را میشنوی؟ میدانم که میشنوی؛ لطفاً وقتی تنت در خاک آرام گرفت، وقتی که تا بهشت بالا رفتی، وقتی که دیدارهایت تازه شد، حواست باشد که سلام مرا به پدرم برسانی؛ اسمش علی آقاست؛ علی شرفخانلو. ساکن ۴۲ ساله همان بهشتی است که تو میهمان جدیدش شدهای؛ بخش شهدای ایرانی، پردیس بچههای لشکر آقا مهدی باکری، لشکر عاشورا. از هرکس بپرسی نشانت میدهد... اگر او را دیدی، بگو: حسین سلام میرساند، بگو: حسین میگفت دلم برایت تنگ شده است، این واگویه مرا به گوشش برسان، تو یک پیامبر مطمئن برای منی، تو میتوانی سلامرسان خوبی باشی....»