کد خبر: 1357617
تاریخ انتشار: ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۳۰
ویژگی‌های فیلم اجتماعی الهام‌بخش در میزگرد «جوان» با حضور دکتر یوکابد عارفی
 انتظار آرمانشهر از سینمای ایران نداریم ولی دست‌کم به واقعیت وفادار باشد هنرمند باید نسبت به خانواده ایرانی خود را مسئول بداند و هنرش را خرج پالایش جامعه کند نه هزینه دیده شدن خودش. شاید عبارت و مفهوم «هنر برای هنر» برای عده‌ای یک ملکه ذهنی باشد، اما حقیقتاً هنری که فایده‌ای برای جامعه نداشته باشد و اساساً جامعه را حساب نکند و اصالت را به امری انتزاعی تنزل بدهد، خود را از اصل جامعه جدا کرده و در واقع به بیراهه می‌رود
 جواد محرمی

جوان آنلاین: خانواده مطلوب در آثار نمایشی ایران به ویژه سینما و نمایش خانگی باید چه مؤلفه‌ها و ویژگی‌هایی داشته باشد؟ این سؤالی است که محور بحث کارشناسی با حضور دکتر یوکابد عارفی، مدرس دانشگاه و کارشناس پژوهشگاه قوه قضائیه و جواد محرمی به عنوان کارشناس سینما به میزبانی روزنامه «جوان» قرار گرفت تا بخشی از آسیب‌های سینمای اجتماعی ایران مورد واکاوی قرار بگیرد. 

سیمای پدر، مادر، فرزندان و به طور کلی خانواده در آثار نمایشی ما وضعیت مطلوبی ندارد. ما سالانه با حجم گسترده‌ای از آثار نمایشی در سینما و نمایش خانگی روبه‌رو هستیم که بیش از آنکه الهام‌بخش یک فرهنگ ریشه‌دار از درون جامعه ایرانی باشند، اغلب در حال بزرگ‌نمایی زشتی‌هایی از درون جامعه هستند که وجود آن را به کلی نفی نمی‌کنیم، اما معتقدیم سینما و نمایش خانگی بی‌جهت به آنها ضریب می‌دهد. از نظر من این نورافکن انداختن بر نقاط ضعف جامعه در حالی که صرفاً حجم کمی از مردم ایران درگیر این ضعف‌ها هستند، نه تنها موجب ترمیم این معضلات نمی‌شود، بلکه به طرزی افراطی به آن دامن هم می‌زند. نظر شما چیست؟
اخیراً سریالی امریکایی می‌دیدم که اتفاقاً دختر نوجوان و مادرم را به عنوان دو نسل متفاوت به شدت درگیر کرده بود و همین باعث شد من هم به عنوان یک نسل میانی توجهم جلب شود که چه مؤلفه‌هایی از این اثر نمایشی غربی باعث جذب این دو نفر از اعضای خانواده من شده است. متوجه شدم در این سریال یک فضای خانوادگی به معنای واقعی کلمه با حضور چند نسل درگیر یک زندگی واقعی هستند بدون اینکه در صورتبندی تصویری آن اغراق خاصی شده باشد. یعنی خانواده من با یک تجربه زیسته از یک خانواده روبه‌رو هستند که به طور ناخودآگاه با وجوه مثبت آن ارتباط برقرار کرده‌اند؛ چیزی که ما کمتر در آثار ایرانی آن را مشاهده می‌کنیم. یک همسر کشیش و خانواده که اتفاقاً چالش‌هایی هم دارند و درصدد حل آن برمی‌آیند و به شکلی کاملاً دراماتیک قصه را پیش می‌برند. دیدم خیلی خوب در حال به تصویر کشیدن نهاد خانواده سنتی است و غبطه خوردم که چرا ما در ایران از تولید چنین آثاری غفلت می‌کنیم. 

 به نکته خوبی اشاره کردید و این در حالی رقم می‌خورد که ریشه‌های فرهنگی ما به مراتب مستحکم‌تر و قوی‌تر از فرهنگ غربی است و اساساً جامعه ما با تمام معضلاتی که امروز با آن دست و پنجه نرم می‌کند، ریشه در همین فرهنگ چند هزارساله دارد وگرنه خیلی پیش به فروپاشی رسیده بود. 
ما یک معضلی که داریم این است که اغلب چالش‌ها را بیان می‌کنیم بدون اینکه راه حلی برای آن در نظر بگیریم. من از یک خانواده ایده‌آل صحبت نمی‌کنم. درباره یک خانواده واقعی حرف می‌زنم. از زندگی صحبت می‌کنم که چالش‌های اقتصادی و معیشتی در آن حذف نشده، اما ریشه‌های فرهنگی مقابله با این چالش‌ها نمود دارد و آن را مدیریت می‌کند. یعنی فقر اقتصادی لزوماً منجر به بی‌چارگی و بدبختی نمی‌شود. اصلاً قصد توجیه فقر را ندارم و به شدت به این کلام مولا علی (ع) اعتقاد دارم که «فقر که از دری وارد شود، از دری دیگر ایمان را با خود می‌برد»، اما ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که خانواده‌های ما لزوماً مقهور فقر نمی‌شوند و از امکاناتی که دارند برای برون‌رفت از مشکلات استفاده می‌کنند. ما کشور فقیری نیستیم و امکانات مادی و معنوی زیادی داریم و بیش از آنکه دچار نداشتن‌ها باشیم، دچار برخی نخواستن‌ها هستیم؛ و به نظر می‌رسد بخش قابل توجهی از جامعه ما با وجود درگیر بودن با معضلات، لزوماً درون این چالش‌ها گیر نمی‌کند و بالاخره راه برون‌رفتی برای خود پیدا می‌کند و این حقیقتی است که هنر‌های نمایشی ما از آن غفلت می‌کنند و بعضاً آن را به شکلی ناجوانمردانه نادیده می‌گیرد. 
فیلم «بچه‌های آسمان» یک سکانس دارد که پدر روی دوچرخه با پسرش به یکی از محله‌های بالای شهر تهران رفته‌اند تا برای امرار معاش در یک خانه بزرگ باغبانی کنند. پدر و پسر روی دوچرخه در حال مباحثه‌ای هستند که از دل آن نوعی فرهنگ ایرانی- اسلامی خود را نشان می‌دهد و معلوم است از یک ایمان ریشه‌دار قلبی نشئت می‌گیرد. اینکه پدر واقعاً در حال مبارزه است و حرکت می‌کند و برای خانواده وقت می‌گذارد و در تربیت فرزندان نقش دارد و حضور گرم او در زندگی را می‌شود به معنای واقعی کلمه حس کرد. این ستون بودن پدر را شما ملاحظه می‌کنید و موفقیت پسر کوچک در مسابقه دو ناشی از وجود همین پدر معنا پیدا می‌کند. من یک مقاله نوشتم درباره کاتارسیس مدرن که یک واژه یونانی به معنای تطهیر، تزکیه و تخلیص است که بعد‌ها در غرب به یک واژه علمی برای محققان تبدیل شد. این واژه از کلمه یونانی کاتارین به معنی «پاک کردن» گرفته شده و در ادامه تطورش از حوزه مذهب، پزشکی و دیگر سنت‌های یونانی به مباحث معاصر راه یافته است و فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز «روان‌پالایی» را به ازای آن تصویب کرده است. آنجا عنوان کردم که کاتارسیس اگر در ادبیات هنری غرب به معنای همذات‌پنداری مفاهمه می‌شد (به سینما می‌رفتید و یک فیلم را می‌دیدید و با آن گریه می‌کردید و از سالن بیرون می‌آمدید)، اما الان دیگر کاتارسیس مدرن مثل واکسن عمل می‌کند. یعنی فیلم خوب آن دُز پایین از تلنگر و دغدغه را به مخاطب تزریق می‌کند که در عین همذات‌پنداری یک راه حل به او می‌دهد. این راه حل از طریق یک تجربه حسی با فیلم ایجاد می‌شود و امری تدریجی و ناخودآگاه است که در طول فیلم شکل می‌گیرد و دریچه‌ای از معنا را به روی مخاطب باز می‌کند. مخاطب وقتی فیلم را می‌بیند با خود بگوید «من هم همین مشکل را دارم، اما از این منظر به موضوع نگاه نکرده بودم». یعنی زاویه دیدی که به تو می‌دهد جدید است. شما پیش از این با این موضوع مواجه شده بودی، اما نگاهی تک‌بعدی به آن داشتی و حالا هنر نمایش به تو زوایای دیگری را ارائه می‌دهد که برایت تازگی دارد و می‌تواند کاربرد داشته باشد تا با تجربه زیسته دیگری روبه‌رو بشوی. در فیلم «طلا و مس» ما با یک طلبه‌ای مواجه هستیم که با خانواده به تهران می‌آید و به تدریج با مشکلات و چالش‌هایی روبه‌رو می‌شود که انگار قرار است او را به طلای وجودی خود برساند. بیماری همسرش او را وارد چالشی سخت و جدی می‌کند، اما از میدان به در نمی‌برد. فیلم فقط شما را در برابر یک بحران قرار نمی‌دهد و یک مبارزه و یک جهاد واقعی در یک زندگی واقعی را در معرض دید شما می‌گذارد. مخاطب را به داخل بحران پرت نمی‌کند و وسط آن به شکلی گیج و منگ رها نمی‌کند، بلکه به تدریج و در طول فیلم دریچه‌ای جدید برای من باز می‌کند. دریچه‌ای که می‌تواند من را به یک پالایش نفس بکشاند و برایم راه‌گشا باشد. 

 در واقع ما داریم از یک هنر متعهد صحبت می‌کنیم که قصد ندارد صرفاً توانمندی‌های شبه‌هنری را به رخ مخاطب خاص بکشد، بلکه می‌خواهد مخاطب عام را در معرض یک نگاه تازه به هستی بگذارد. هنرمند اینجا از بالا به جامعه نگاه نمی‌کند، بلکه خود را در سطح مردم عادی قرار داده و می‌خواهد در کنار آنها باشد نه مقابل آنها. فیلمساز صرفاً به فرش قرمز جشنواره نظر ندارد، بلکه فرش قرمز را زیر پای مخاطبی می‌گستراند که اتفاقاً حجمی انبوه را دربرمی‌گیرد و از کمیت بالایی برخوردار است. نکته دیگر اینکه فیلمساز همه چیز را به یک پایان‌بندی شبه‌مثبت ختم نمی‌کند، بلکه در طول فیلم دست من را می‌گیرد و با خود همراه می‌کند. 
ببینید در سینمای خرده‌پیرنگ قرار نیست فیلمساز مخاطب را به حال خود رها کند. فیلمساز باید به اصطلاح کلودینگ داشته باشد. خرده‌پیرنگ کار کردن چیز بدی نیست، اما باید بر اساس اصولی شالوده‌بندی شده باشد که مخاطب را بی‌جا رها نکند. باید روایت به یک تعادل برسد، حال چه پایان‌بندی باز باشد چه بسته فرقی نمی‌کند. آن فیلمسازی که بدون درک درستی از خرده‌پیرنگ صرفاً به پایان‌بندی باز روی می‌آورد، مخاطب را از دست می‌دهد. 

 من معتقدم اینکه ما در فیلم‌هایمان نشان بدهیم جامعه ما با وجود چالش‌های مختلف که اغلب هم ناشی از ناعدالتی‌های اقتصادی است، بین خود کریمانه برخورد می‌کند و مقهور این نظم و بحران نمی‌شود، برای هنرمند متعهد نیاز است. 
به نظرم ما داریم درباره یک مسئولیت فرهنگی در هنر‌های نمایشی حرف می‌زنیم. درباره اینکه هنرمند باید نسبت به خانواده ایرانی خود را مسئول بداند و هنرش را خرج پالایش جامعه کند نه هزینه دیده شدن خودش. شاید عبارت و مفهوم «هنر برای هنر» برای عده‌ای یک ملکه ذهنی باشد، اما حقیقتاً هنری که فایده‌ای برای جامعه نداشته باشد و اساساً جامعه را حساب نکند و اصالت را به امری انتزاعی تنزل بدهد، خود را از اصل جامعه جدا کرده و در واقع به بیراهه می‌رود. ما نمی‌توانیم پدر را از زندگی ایرانی حذف کنیم و بعد مدعی باشیم که این زندگی با حذف پدر شیرین می‌شود. این خیانت به جامعه است. پدر ستون هر خانواده‌ای در هر نقطه از این جهان است و در سرزمین ما جایگاه ویژه‌تری دارد. در واقع ما با فروپاشاندن نقش پدر، مادر و فرزند در خانواده که در قالب هنر‌های نمایشی اتفاق می‌افتد، نه تنها تصویری دقیق و حقیقی از جامعه ارائه نمی‌دهیم، بلکه جنسی از زندگی را ترویج می‌دهیم که نسبتی با ریشه‌های فرهنگی ما ندارد. در «جدایی نادر از سیمین» پسر در دادگاه می‌گوید: «درست است که پدر به واسطه بیماری آلزایمر من را نمی‌شناسد، اما من که او را می‌شناسم و حاضر نیست پدرش را رها کند و به خارج از کشور برود که مثلاً بهتر زندگی کرده باشد.» او اصل زندگی را در داشتن همین پدر می‌بیند که حاضر است تا پایان مرگ در کنارش بماند، اما او را رها نکند. اوج این درک عمیق از مفهوم پدر در صحنه شستن پدر در حمام به شکلی کاملاً تصویری خود را نشان می‌دهد. می‌گوید: «من وظیفه دارم از پدرم مراقبت کنم و حاضر نیستم او را به خانه سالمندان ببرم.»، اما در فیلم دیگری از یک کارگردان دیگر عنوان می‌شود که پدر باید از زندگی حذف بشود تا فرزندان خوشحال بشوند! به نظرم سینمای ایران و هنر متعهد ایران برای ارائه آن تصویر و آن دیالوگ نادر در دادگاه در فیلم «جدایی...» باید قدردان اصغر فرهادی باشد. ما در سینمای خودمان کمتر صحنه‌هایی مثل این در تکریم والدین داریم. «بچه‌های آسمان» و «جدایی نادر از سیمین» از این لحاظ جزء استثنا‌ها هستند. ما در فیلم «ابد و یک روز» هم می‌بینیم که گرچه سایه پدر بالای سر این خانواده نیست، اما دست‌کم دختر خانواده نقش خود را به عنوان یک عضو مؤثر بر عهده می‌گیرد و بخشی از خلأ نبود پدر را پر می‌کند، هر چند قرار نیست این نقش کاملاً جای پدر را بگیرد. 

 اما انگار در «ابد و یک روز» مادر هم محلی از اعراب ندارد و جایگاهی خنثی و بلکه مخرب دارد. 
مادر دچار یک افسردگی است و این اتفاقاً ناشی از نبود پدر است و دختر خانواده فداکارانه ستون خیمه خانواده می‌شود. دست‌کم ما می‌بینیم که نبود پدر چقدر می‌تواند خسران‌آمیز باشد. سکان‌دار آن خانواده یک یا دو نفر از فرزندان هستند و انگار جور مادر را هم می‌کشند. به نظرم «ابد و یک روز» دارد دست‌کم درباره نبود پدر هشدار می‌دهد. این دختری که سعی می‌کند نقش خود را در جمع کردن و حفظ خانواده از فروپاشی خوب بازی کند، از دل همین فرهنگ ایرانی- اسلامی ما جلوه کرده و از جای دیگر نیامده است. قرار نیست همه فیلم‌ها ایده‌آل باشند، اما دست‌کم باید یک شخصیت معیار واقعی که از دل فرهنگ ایرانی ریشه دوانده را به من نشان بدهی که اولاً من آن را باور کنم و ثانیاً دلم را به آن خوش کنم، نه اینکه همه چیز را از ریشه بزنی و من را در خط پایانی نشان بدهی که جز اضمحلال افق دیگری را فراروی خود نبینم. من ایرانی‌ام و تاریخ نشان می‌دهد فرهنگ من به موی رسیده، اما پاره نشده و دوباره آن را ساخته‌ام، چون ریشه‌های قدرتمندی دارم. ما در فیلم «به همین سادگی» رضا میرکریمی هم مادر ایرانی را می‌بینیم. مادری که خسته شده، اما از پای نمی‌نشیند. وسایلش را جمع می‌کند که برود، که مواجه می‌شود با دختر همسایه‌ای که می‌گوید: «می‌شود قرآن بالای سر سفره عقد من را تو باز کنی؟ می‌خواهم کسی که خوشبخت شده این کار را انجام بدهد.» همین تلنگری می‌شود که بماند و نخ‌تسبیح زندگی بشود که ادامه دارد. ما انتظار نداریم سینمای ایران اتوپیا بسازد، اما دست‌کم به واقعیت وفادار باشد. 

به نظرم ما در جامعه خودمان پدران و مادران زیادی داریم که با وجود همه مشکلات، اینها می‌توانند الگو باشند و لازم نیست سراغ داستان‌ها و قصه‌های غیرواقعی برویم. نکته این است که فیلمنامه‌نویس و نویسنده و فیلمساز ما انگار چشمش را روی این همه انسانیت و عظمت بسته و با ذره‌بین دنبال بزرگ‌نمایی آلودگی‌ها و کژی‌های جامعه می‌گردد و ترجیح می‌دهد صرفاً آن بخش خراب جامعه را برجسته کند و شاید نمی‌داند که این ضریب دادن می‌تواند ترویج‌دهنده هم باشد. 
من با واژه‌هایی مثل بازنمایی و بازتاب هم مشکل دارم. فیلمساز حق ندارد صرفاً یک معضل را برجسته کند و روی آن نورافکن بیندازد و مدعی باشد که «من طرح مسئله کردم». این را یک گزارش ژورنالیستی مکتوب یا تصویری هم می‌تواند انجام دهد که روزانه رسانه‌های ما این کار را ممکن است به طرزی افراطی هم انجام بدهند و به یک قتل یا جنایت ضریب بدهند. اما فیلمساز به عنوان یک هنرمند وظیفه سنگین‌تری بر دوش دارد و باید کار متفاوت‌تری رقم بزند. من قرار نیست به سینما بروم تا همان گزارش خام توصیفی رسانه‌ها را ببینم. تو باید برای من یک ارزش افزوده نسبت به وقایع اطرافم ارائه بدهی و یک نگاه تازه را در معرض من بگذاری که به یک پالایش درونی برسم، وگرنه کار خاصی نکرده‌ای و فقط وقت من را گرفته‌ای. 
 به نظرم فیلمساز اگر سری تکان بدهد و صرفاً به دور و اطراف خودش نگاهی بیندازد، با انبوهی از انسان‌هایی مواجه می‌شود که در جامعه می‌توانند الگو باشند. همسر من، پدر و مادر من، پدر دوست من، مادر همسایه من. فیلمساز‌های ما اینها را نادیده می‌گیرند. ما به لحاظ انسانی گنجینه‌ای از شخصیت‌های قابل اعتنا داریم با نقاط ضعف و قوت که قابلیت این را دارند که قهرمان فیلم‌های ما باشند با همه خوبی‌ها و بدی‌هایی که ممکن است در هر آدمی وجود داشته باشد. بخشی از سینمای مدعی روشنفکری ما به نظرم از این داشته‌ها غفلت می‌کند. من خودم در زندگی واقعی مدام دنبال رفتار‌هایی می‌گردم که از آنها وام بگیرم. مردی که به همسرش جمله‌ای می‌گوید که ظاهرش خیلی هم عاشقانه نیست، اما مفهومی از عشق را به همسرش القا می‌کند. این در زندگی یک کارگر، یک مغازه‌دار، یک معلم و در کل از میان اقشار مختلف جامعه با هر سطح سواد قابل مشاهده است و چرا اینها را نباید در سینمای اجتماعی خودمان مشاهده کنم؟ زمانی در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ غربی‌ها از سینمای ایران به عنوان سینمای شاعرانه یاد می‌کردند، چون اعتقاد داشتند آثار سینماگرانی، چون عباس کیارستمی و محمدعلی طالبی و ابوالفضل جلیلی برخاسته از فرهنگی است که ادبا و شعرای بزرگی، چون مولوی، حافظ و سعدی بسترساز آن هستند. اما این سینمای شاعرانه به تدریج جای خود را به نوعی تفوق شعار «هنر برای هنر» داد. این یک انحراف بود. کار هنرمند این است که نورافکن بیندازد روی چیز مثبتی که شما ممکن است در حالت عادی خیلی طبیعی از کنار آن عبور کنید و او آن اتفاقی که لزوماً هم نادر نیست و ممکن است صد‌ها بار یا هزاران بار در طول زندگی با آن مواجه شده باشیم و دیده باشیم را بزرگ‌نمایی می‌کند و به نمایی نزدیک‌تر می‌آورد. شما بار‌ها آن را دیده‌اید، اما به آن دقت نکرده‌اید یا از این زاویه که فیلمساز ارائه می‌دهد به آن ننگریسته‌اید. مثل این است که به یک مگس همه صرفاً به عنوان یک حشره مزاحم نگاه می‌کنند، اما یک مستندساز روی چشم آن زوم می‌کند و یک جهان جدی و شگفت‌انگیز را به من نشان می‌دهد که پشت آن یک تذکر جدی درباره خالقی است که این همه زیبایی و نظم و پیچیدگی را فقط در چشم این موجود یا در حالت پر زدن این حشره خلق کرده است. آیا کار هنرمند غیر از این است که من را به خلوتی دعوت کند که کمی درباره چیز‌های روزمره‌ای که نگاهی عادی به آنها دارم و راحت از کنار آنها عبور می‌کنم، عمیق‌تر فکر کنم؟ آیا این انتظار درست و دقیقی از یک هنرمند نیست؟ اما وقتی می‌بینم فیلمساز برعکس عمل می‌کند و قصد دارد با ضریب دادن بر آشفتگی‌ها و بی‌نظمی‌ها و بداخلاقی‌ها و ناراستی‌ها، حال من را خراب کند و روزنه‌های باقی‌مانده افق دید من را هم کور کند، احساس می‌کنم با نوعی خیانت و خباثت روبه‌رو هستم و این دیگر نامش هنر نیست. 
انتظار می‌رود که هنرمند نگاهش تربیت‌یافته باشد. پزشکی که سال‌ها درس خوانده وظیفه‌اش این است که درمان کند و برای این قسم خورده است (بگذریم از اینکه نوعی نگاه تجاری در بخشی از بدنه درمان کشور ما خود را غلبه داده است) و در سینما هم با عنوان فیلم تجاری این نگاه توجیه می‌شود، اما در واقع هنرمند تاجر (به معنای کسی که نگاهی کاسب‌کارانه به جامعه دارد) نیست. 

 ما البته سرگرمی را نفی نمی‌کنیم. فیلم خوب اول باید قصه، روایت و شخصیت‌پردازی و در کل ساختار درستی داشته باشد و از این حیث به مخاطب احترام بگذارد. اما از قالب که عبور کنیم، به چیزی به نام محتوا و روح جاری در اثر هنری می‌رسیم. شیطان هم به یک معنا می‌تواند موجود هنرمندی باشد، چراکه خیلی از تکنیک‌های فریب دادن را بلد است و آن را به بهترین شکل ممکن خرج می‌کند، اما آیا مسیری که این موجود به من نشان می‌دهد مسیر درستی است؟
چگونه دیدن خودش یک هنرمندی می‌خواهد. برخی آدم‌ها خوبی‌ها را می‌بینند و برخی صرفاً ترجیح می‌دهند با بدی‌ها ارتباط برقرار کنند. جامعه خوش‌شانس آن جامعه‌ای است که هنرمندانش از جنس افرادی هستند که در پی خوبی‌ها می‌گردند و دست‌کم نیمه‌پر لیوان را هم می‌بینند. برخی آدم‌ها وقتی برای مثال در وسائط نقلیه کنار آنها نشسته‌ای، مدام قشنگی‌های زندگی را به زبان جاری می‌کنند: یک شاخه گل کنار پیاده‌رو، آسمان آبی، ابر‌های سفید؛ یا حتی در روزی که هوا زیاد هم خوب نیست و خاکستری رنگ است دنبال زیبایی می‌گردند تا امید را در دل تو زنده نگه دارند، با اینکه می‌توانند برعکس عمل کنند و حال تو را خراب‌تر کنند.

برچسب ها: سینما ، فرهنگ ، هنر
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار