کد خبر: 1353199
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۲:۳۰
مهسا گربندی

بیش از ۵۰ روز گذشته، اما جای خالی‌شان هنوز هم حس می‌شود و نبودشان در هر گوشه و کنار خانه، غمبار است. دیروز، در روزی که بسیاری برای دخترانشان گل خریدند و هدیه گرفتند، پدران و مادران دخترکان مدرسه میناب اما، با دلی سوخته و چشمانی که هنوز فرصت خشک‌شدن اشک نیافته‌بود، میان جمعیت چشم می‌گرداندند، تا شاید، نشانی از چهره‌ای آشنا بیابند، اما هیچ چهره‌ای آن‌قدر آشنا نبود که بتواند دردشان را تسکین دهد. 
این روزها، بهانه کم ندارند، بهانه برای اشک‌هایی که گویی قرار است تا همیشه بر گونه‌هایشان جاری بماند. چشمانی که از این پس، انگار برای همیشه به در دوخته می‌شود. چه کسی می‌توانست چنین روزی را تصور کند؟ آن صبح معمولی، همان صبحی که با شتابی آشنا، فرزندانشان را برای رفتن به مدرسه آماده می‌کردند، در حقیقت لحظه‌ای برای آخرین وداع‌شان بود، البته بی‌هیچ نشانه‌ای؛ و حالا، هر بار که به گذشته برمی‌گردند، حسرتی سنگین بر دلشان می‌نشیند، اینکه‌ای کاش با آغوشی تنگ‌تر و بوسه‌ای طولانی‌تر، بدرقه‌شان می‌کردند. شاید حتی گاهی خود را ملامت می‌کنند و به خود و هر آنچه رنگ درس و مدرسه دارد، بد و بیراه بگویند، کسی نمی‌داند. 
غم است دیگر، منطق نمی‌شناسد. بی‌هشدار می‌آید و آدمی را تا ژرفای تاریک‌ترین چاه‌های اندوه فرو می‌برد، آنچنان که حتی شیرین‌ترین لحظات دیگران هم، برایشان طعمی از اندوه و حسرت می‌گیرد. 
این روزها، بار‌ها و بارها، نام دخترکان معصوم مدرسه میناب را می‌شنویم، کودکانی که در یک لحظه، همه زندگی از آنها گرفته شد. هر بار شنیدن و دیدن این روایت‌ها، زخمی تازه بر جانمان می‌زند، اما حقیقت این است که اندوه ما کجا و اندوه پدران و مادرانی که ثمره یک عمرشان را از دست داده‌اند، کجا؟ 
تا همین سال گذشته، روز دختر برای آنها هم روزی روشن و دوست‌داشتنی بود، روزی که شاید برایش شوق داشتند و تدارکی ساده، اما گرم می‌دیدند، اما امسال، حتی شنیدن نامش هم خنجری است بر دلشان! وای از دلشان... دل‌هایی که ما هرگز نخواهیم دانست در این ۵۰ روز چه بر آن گذشته و در چنین روزی، چه درد جانکاهی را تجربه کرده‌است. 
شوخی نیست. دیروز، خانه‌های بسیاری در سکوتی سنگین فرو رفته‌بود. نه صدای خنده‌ای، نه شوقی برای تدارک جشن و نه نوری از شادی، روزی که باید پر از زندگی می‌بود، در خانه دخترکان مدرسه میناب به تلخ‌ترین شکل ممکن گذشت. 
اگرچه راه‌ها برای بسیاری، دور است و دست‌هایشان به میناب نمی‌رسد، اما مگر دل‌ها، فاصله می‌شناسند؟! مگر اندوه مرز جغرافیا دارد؟! بعضی غم‌ها آن‌قدر بزرگند که از یک شهر فراتر می‌روند و در حافظه یک ملت تا ابد می‌مانند. 
بدون شک، دخترکان میناب دیگر فقط نام‌هایی در یک خبر نیستند، آنها نشانه‌ای از معصومیتی ناتمام و از لبخند‌هایی شدند که ناگهان در جایی دورتر ادامه یافته‌است. جای خالی آنها، تنها در خانه‌های خودشان نیست، بلکه در دل تک‌تک مردم این سرزمین، حفره‌ای کوچک، اما عمیق ساخته‌است؛ حفره‌ای که هر بار به یادشان می‌افتیم، دوباره و دوباره خود را نشان می‌دهد. 
ماندگاری که فقط به بودن نیست، به یاد شدن است. به اینکه نامشان، قصه‌شان و جای خالی‌شان فراموش نشود. به اینکه هر بار از «دختر» می‌گوییم، رد‌ی از دخترکان میناب نیز در ذهن‌مان زنده شود و شادی‌هایمان رنگی عمیق‌تر و انسانی‌تر بگیرد. 
اکنون، میناب دیگر فقط یک نقطه روی نقشه نیست، بلکه روایتی است از یک داغ، از آوار یک مدرسه بر سر دانش‌آموزانش در یک جنایت هولناک، از غمی که هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود، اما این داغ، این آوار و این غم، به خاطره‌ای تلخ و ماندگار تبدیل می‌شود. 
شاید نتوانیم درد پدران و مادران دخترکان میناب را کم کنیم، اما می‌توانیم اجازه فراموش شدن آنها را ندهیم و گاهی همین به یاد داشتن، همین زنده نگهداشتن نام‌هایشان، خود مرهمی می‌شود بر دل‌هایی که هنوز در غیابشان می‌تپد، هر چند کوچک، اما صادقانه و با تمام وجود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار