تا همین چند ماه قبل، برخی بر این باور بودند که اغلب حاضران در راهپیماییهای مختلف، از جمله ۲۲ بهمن، بهصورت خودجوش و با میل شخصی در این رویداد حاضر نمیشوند. برخی اطمینان داشتند که حداقل نیمی از جمعیت حاضر، به اجبار آمدهاند! اما بعد از جنگ تحمیلی رمضان، داستان کاملاً تغییر کرد.
بحث یکشب و دو شب نیست. ۴۸ شب است که مردم، در گرما و سرما، در باد و باران، به میدانهای شهر میآیند تا بگویند هستند؛ برای ایستادن پشت تفکراتشان، حتی اگر به سخره گرفته شود. کافی است نگاهی کوتاه به حاضران هر شب در خیابان بیندازیم تا ببینیم کل اعضای خانواده، نه فقط یک نفر، به میدان آمدهاند.
میدان، همیشه محل جنگ و ستیز نیست. میدان گاهی میتواند نماد استقامت و ایستادگی باشد. آن هنگام که زنی میانسال، با کودک خردسالش، دست در دست، ساعتها خیابان را بالا و پایین میکنند، صرفاً برای آنکه بگویند «هستند»، کار سادهای نیست، حتی میتواند حوصلهسربر باشد. اگر راه خانه دوست و آشنا را در پیش بگیریم، سه بار که به در بکوبیم و کسی پاسخ ندهد، خسته میشویم و برمیگردیم. این راه اما، نه پایانی دارد و نه خستگی به دنبال.
هر شب که بیایی، چهرهها آشنا هستند؛ آشناییای که نشان میدهد یکشب و دو شب نیست. درست مثل مفهوم مستأجر و صاحبخانه. شبهای زیادی است که میدانهای شهر و خیابانهای اطرافش، میزبان صاحبخانههایی هستند که آمدهاند بگویند این خانه خالی از سکنه نیست و هر کسی نمیتواند با این خیال خام، تصاحبش کند.
این خانه صاحب دارد، آن هم صاحبی که قصد پا پس کشیدن ندارد. فهم این داستان کار سادهای نیست، دستکم برای آن عده که با خیال خام آمده بودند برای تاراج، اما زودتر از آنچه تصور میکردند، فهمیدند چیزی دستشان را نمیگیرد. شاید تصور میکردند با در کردن چند تیر و ترقه به اهداف شومشان برسند، اما دیدند که حتی خیل موشکها هم چیزی را تغییر نداد. بهطوری که هر چه انبارهایشان خالیتر شد، خیابانهای ما پرتر و پرتر شدند. آن هم نه صرفاً از یک طیف جمعیتی که برخی برای کوچک شمردن، آنها را تندرو میخواندند.
دیروز، اما متفاوتترین صحنهها را در طول ۴۸ روز گذشته شاهد بودیم، چراکه خیابانها را نه خانوادهها، که بانوان ایرانزمین در دست گرفته بودند؛ بانوانی که خود را به هر طریقی ثابت کردند و اینبار، نه صرفاً به حرف، که با عمل.
تماشای خیابانهای مملو از بانوان از یکسو و افزایش تعداد نفراتی که بهعنوان جانفدا نامشان را ثبت کردهبودند از سوی دیگر، نشان داد پای وطن که به میان میآید، جانفدا شدن اصلاً دشوار نیست. جانفدا یعنی به رخ کشیدن ارزش این خاک، این وطن، همان خانهای که هفتههاست فریاد میزنیم خالی نیست، که هر کس نمیتواند جسارت تصاحبش را به خود بدهد.
جانفدا یعنی ثبت عشق، چیزی فراتر از حرف؛ یعنی پای کار بودن، یعنی ایستادن و جنگیدن. یعنی به رخ کشیدن قدرت زنان یک وطن که بهتنهایی میتوانند دشمن را چنان به وحشت بیندازند که ناخودآگاه عقب بکشد؛ قدمبهقدم و آرام، اما با خجالت و شرمساری. همان دشمنی که خود را ابرقدرت دنیا میدانست، اما حالا خیابانها لرزه به جانش انداختهاست، خیابانهایی که زنان و دخترانش فریاد ایستادگی سر میدهند، درست مثل سربازانی که روی برجکها پست میدهند، در نقطه صفر مرزی، با جان؛ و این تفاوت کشوری است با ۲ هزار و ۵۰۰ سال تمدن، با کشوری که سنوسالش به یک قرن هم نمیرسد. این، تفاوت اصالت است با خودبزرگبینی.
دیروز، بانوان و دختران این سرزمین به میدان آمدند تا بگویند اینجا فقط خیابان نیست، بلکه خط مرزی باورشان است. جایی که هر قدم، اعلام حضورشان است و هر صدا، سند مالکیت. دشمن شاید خیال تصاحب کرده باشد، اما به خوبی فهمیده خانهای که صاحب دارد، با تهدید و موشک خالی نمیشود. اینجا اکنون، ایستادگی عادت شده و عادتی که ریشه بگیرد، دیگر شکستنی نیست.