مذاکرات ژنو را اگر از دریچه نگاه طرف امریکایی روایت کنیم، به یک نقطه عجیب میرسیم. جایی که استیو ویتکاف، فرستاده ویژه ترامپ، در مصاحبه با فاکس نیوز حرفی زد که شاید از زبان یک دیپلمات امریکایی کمسابقه باشد. او گفت ترامپ «کنجکاو» است که چرا ایران هنوز تسلیم نشده است، یعنی واشینگتن با آن همه قدرتنمایی باور کرده بود تهران زیر بار میرود. ویتکاف حتی صریحتر هم شد: «چرا با این همه فشار، با این میزان از قدرت دریایی که مستقر کردهایم، آنها پیش ما نیامدهاند و نگفتهاند که سلاح نمیخواهیم و این است آنچه حاضر به انجامش هستیم؟» این جمله، عصاره یک طرز فکر است؛ اینکه فشار باید به تسلیم بینجامد. همان منطقی که قبلاً درباره ونزوئلا آزمایش شد، این بار برای ایران هم تکرار گردید، با این امید که همان نتیجه حاصل شود.
اما دور سوم مذاکرات ژنو پاسخی عملی به این خوشخیالی بود. بیش از پنج ساعت گفتوگوی فشرده که عراقچی آن را «یکی از جدیترین و طولانیترین دورهای مذاکرات» خواند، و ارائه پیشنهادهای مکتوب از سوی ایران. این اتفاق در حالی افتاد که امریکا گمان میکرد با آن همه خودنمایی نظامی و جنگ شناختی مستمر، تهران را پای میز تسلیم خواهد نشاند.
علی شمخانی، مشاور عالی رهبری، در همان روز با انتشار پیامی در شبکه اجتماعی ایکس، معمای مذاکرات را به زبان سادهای حل کرد: «اگر موضوع اصلی مذاکرات، عدم تولید سلاح هستهای توسط ایران باشد، این موضوع با فتوای رهبری و دکترین دفاعی ایران همخوانی دارد و توافق فوری در دسترس است.» او تأکید کرد عراقچی «حمایت و اختیار کافی» برای نهایی کردن چنین توافقی را دارد. معنای این پیام روشن بود: «ایران بر سر اصل برنامه هستهای خود کوتاه نمیآید و غنیسازی را ادامه میدهد، اما بر سر تعهد به عدم تولید سلاح، که بارها اعلام کرده، آماده توافق است. این چیزی فراتر از برجام نیست، همانی که ترامپ خود از آن خارج شد و هیچ کدام از خواستههای نامشروع او را برآورده نمیکند.».
اما برای درک عمق این تقابل، باید فراتر از میز مذاکره و درصد غنیسازی نگاه کرد. آنچه در منطقه رخ میدهد، یک مناقشه بر سر برنامه هستهای یا سرنوشت یک معاهده نیست. این یک جنگ تمدنی، مکتبی و ژئوپلیتیک تمامعیار است. جنگی که مرزهای جغرافیایی را درنوردیده و به عمق باورها و هویتها رسیده و سرنوشت منطقه و نظم جهان را برای دههها تغییر خواهد داد. پرونده هستهای ایران، بهانهای بیش نیست. هدف اصلی، چیزی جز حذف صدای استقلال و مقاومت در منطقهای نیست که قرار است کاملاً در اختیار هژمونی غرب و تحت سلطه رژیم صهیونیستی باشد.
این تقابل از نگاه صهیونیستها برای تحقق سلطه بر منطقه از نیل تا فرات پیگیری میشود. کافی است به اظهارات مایک هاکبی، سفیر امریکا در رژیم صهیونیستی، نگاه کنیم. او در مصاحبه با تاکر کارلسون در پاسخ به این سؤال که آیا اسرائیل حق دارد بر سرزمینی از نیل تا فرات مسلط شود، گفت: «اگر تمام آن را هم بگیرند، اشکالی ندارد.» او این ادعا را بر اساس وعدههای کتاب مقدس به حضرت ابراهیم (ع) توجیه و تأکید کرد که «اسرائیل سرزمینی است که خدا از طریق ابراهیم به قومی که برگزیده بود اعطا کرد.» هاکبی که یک مسیحی صهیونیست و کشیش باپتیست است، صریحاً گفت امریکا باید اسرائیل را «تبرک» کند تا از برکت الهی بهرهمند شود. وقتی کارلسون پرسید این مرزها شامل کدام کشورها میشود، پاسخ روشن بود؛ لبنان، سوریه، اردن، عراق، عربستان سعودی و مصر. یعنی کشورهای مسلمان، بخش اعظم غرب آسیا، باید ذیل «حق الهی» اسرائیل تعریف شوند. این تفکر نه یک حاشیه، که بخشی از لایههای پنهان راهبرد غرب در منطقه است و دقیقاً همان چیزی است که نتانیاهو پیش از این خود را در «مأموریتی تاریخی و معنوی» برای تحقق آن توصیف کرده بود.
در چنین معادلهای، ایران در میانه یک نبرد سرنوشتساز قرار گرفته است. جبههای که مقابل اوست، به مرزهای بینالمللی احترام نمیگذارد. جبههای است که با استناد به تفاسیر تحریفشده از متون دینی، به دنبال بازتعریف جغرافیای منطقه به نفع خود است. بحث غنیسازی اورانیوم یا نوع سانتریفیوژها، در این میدان وسیع، تبدیل به تاکتیک و بهانهای برای اعمال فشار شده است. هدف، خلع سلاح جبهه مقاومت و تسلیم کردن تنها کشوری است که در این گستره جغرافیایی، پرچم استقلال و مخالفت با این نظم ادعایی را برافراشته نگه داشته است.
اینجا پای یک محاسبه عمیقتر در میان است. این تقابل، تقابل دو کشور بر سر منافع نیست. جمهوری اسلامی ایران در این نبرد، به نیابت از بشریتی ایستاده که از ظلم و فساد به تنگ آمده است. در برابر نظامی ایستاده که وقتی اسناد فساد و جنایات کودککشانه نخبگانش در ماجرای جزیره اپستین منتشر میشود، از مردم میخواهد از آن عبور کنند. در برابر تمدنی ایستاده که نامش را تمدن گذاشته، اما قربانیانش کودکان بیگناه هستند. در برابر جبههای ایستاده که با استناد به تفاسیر تحریفشده از کتاب مقدس، به دنبال بلعیدن سرزمینهای مسلمانان است. ویتکاف در همان مصاحبه گفت درباره دیدگاه ترامپ «نمیخواهم از کلمه ناامید استفاده کنم»، اما واقعیت این است که او از نتیجه فشار حداکثری ناامید شده و در وضعیت دو سر باخت گیر افتاده است.
تقابل امروز ایران و امریکا، یک جنگ ارادهها و نبردی سرنوشتساز است. نتیجه آن، نه فقط سرنوشت یک کشور، که مسیر آینده منطقه و جهان را روشن خواهد کرد. ایران امروز نه فقط از مرزهای خود، که از کرامت انسانی در برابر انساننماهایی دفاع میکند که فساد سرتاپای وجودشان را گرفته است. پرونده اپستین تنها نوک کوه یخی از فسادی است که تاروپود تمدن غربی را درنوردیده، و اظهارات هاکبی تنها اشاره کوچکی به نقشهای است که برای بازتعریف جغرافیای منطقه طراحی شده است.
امریکا حالا سر دو راهی تاریخی قرار دارد؛ یک راه این است که بپذیرد استراتژی فشار علیه ایران جواب نمیدهد و مسیر تازهای برای توافقی مشابه برجام پیدا کند، با پذیرش واقعیت ایران قدرتمند از تقابل بیحاصل دست بردارد. راه دیگر این است که بر همان مسیر شکستخورده اصرار بورزد، فشار را بیشتر کند و خود را برای شکستی سنگینتر آماده سازد.
ایران، اما برای هر دو سناریو آماده است. دیپلماسی را تا آخرین لحظه دنبال میکند، دست دوستی را به سوی هر که از سر صدق قدم پیش نهد دراز میکند، اما هزینه لازم برای اصلاح محاسبات غلط طرف مقابل را هم خواهد پرداخت. تجربه تاریخی نشان داده در بلندمدت، اثبات ناکارآمدی فشار بر یک ملت مؤمن و مقاوم، کمهزینهتر از پذیرفتن آن است. همان گونه که رهبر انقلاب فرمودند، هزینه مقاومت کمتر از هزینه سازش و تسلیم است. ایستادگی ملت ایران و جمهوری اسلامی به نمایندگی از این ملت، قطعی و همیشگی است. نتیجه آن تاکنون بیداری بسیاری از ملتها و مردم جهان، حتی بسیاری از شهروندان غربی و امریکایی بوده است. حالا این امریکاست که باید محاسبات خود را اصلاح کند. باید بپذیرد دوران یکجانبهگرایی و زورگویی به سر آمده. باید بپذیرد ملتها بیدار شدهاند و دیگر تن به ذلت نمیدهند؛ و ملت ایران، با اتکا به مکتب عاشورا و مقاومت، تا آخرین نفس بر سر آرمانهای خود ایستاده است.