کد خبر: 1164429
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۴۰۲ - ۰۳:۴۰
خاطراتی از عملیات عطش (بیت‌المقدس ۷) در گفت‌و‌گوی «جوان» با یکی از رزمندگان حاضر در این عملیات
شرمنده برادر، قمقمه‌ام آب ندارد! اوایل خرداد ۱۳۶۷، بعثی‌ها به شلمچه حمله کردند و آن قسمت از این منطقه را که ایران در طی عملیات کربلای ۵ تصرف کرده بود، پس گرفتند.
علیرضا محمدی

اوایل خرداد ۱۳۶۷، بعثی‌ها به شلمچه حمله کردند و آن قسمت از این منطقه را که ایران در طی عملیات کربلای ۵ تصرف کرده بود، پس گرفتند. از اینرو در اواخر خردادماه ایران تصمیم گرفت عملیات بیت‌المقدس ۷ را انجام دهد تا علاوه بر بازپس‌گیری مناطق از دست رفته، با ضربه زدن به دشمن از حمله مجدد آن‌ها به خطوط خودی جلوگیری به عمل آورد. بیت المقدس ۷ در یک شرایط سخت آب و هوایی و در گرمای شدید جنوب انجام گرفت. از اینرو از آن به عنوان عملیات عطش هم یاد می‌شود. در مرحله اول عملیات رزمندگان پیشروی خوبی داشتند، اما نهایتاً به دلیل عمق منطقه عملیاتی و پاتک دشمن، مجبور به بازگشت به خطوط اولیه شدند. سیدمرتضی موسوی در هنگام عملیات بیت المقدس ۷ معاون گردان موسی بن جعفر (ع) از لشکر ۱۴ امام‌حسین (ع) بود. در گفت‌و‌گویی که با وی داشتیم، مروری به وقایع و خاطرات بیت المقدس ۷ انداختیم که ماحصلش را طی روایت زیر پیش رو دارید.

عبور از نهر عرایض
خبر‌ها حاکی از آمادگی و تمرکز نیرو‌های دشمن برای حمله به خطوط مقدم ما در جبهه شلمچه بود. در خرداد ۱۳۶۷ و گرمای سوزان خوزستان، مأموریت لشکر امام حسین (ع) و گردان موسی بن جعفر (ع) عبور از انتهای نهر عرایض، شکستن خط مقدم دشمن با کمک تعدادی از نیرو‌های غواص گردان حضرت یونس (ع) و پیشروی در عمق شش کیلومتری و بستن جاده‌ها و خاکریز‌های عقبه دشمن بود. شب عملیات و قبل از شروع حمله، آتش دشمن بسیار سنگین بود. دولول‌های ۲۳ میلیمتری و تیربار‌های دشمن، با همراه شدن انفجار گلوله‌های خمپاره ۶۰ و ۱۲۰ میلیمتری، غوغایی را مقابل خط مقدم ما برپا کرده بودند، اما بچه‌های گردان غواص با عبور از نهر عرایض به خط مقدم دشمن حمله کردند و بلافاصله پس از درگیرشدن غواص‌ها، ستون گردان ما به طرف پلی که روی نهر عرایض از قبل احداث شده بود، حرکت کرد. ما با سرعت پیش می‌رفتیم، اما کالیبر ۲۳ دشمن، پل را با شلیک گلوله‌های پی در پی بسته بود. فریاد یا مهدی نیرو‌های گردان موسی بن جعفر (ع) فضای دود و باروت و گرد و خاک میدان نبرد را در آن شب، عطرآگین کرده بود! بچه‌های گردان با توکل بر خداوند متعال با عبور از خاکریز مستحکم دشمن و پاکسازی کامل سنگر‌های تیربار و اجتماعی دشمن بعثی، به پیشروی خودشان ادامه می‌دادند.
قمقمه‌های خالی
ستون گردان دوان دوان و با سرعت از میان خاکریز‌های دوجداره و بلندی که در امتداد جاده خاکی دشمن به سمت کانال ماهی کشیده شده بود، به پیشروی خود ادامه دادند. بچه‌ها مرتب در بین راه با نیرو‌های دشمن که در حال فرار یا مقاومت بودند درگیر می‌شدند تا اینکه خود را به چهار راه اول رساندیم. باید اطراف خودمان را پاکسازی و تأمین لازم را در بین راه برقرار می‌کردیم.
چند ساعتی در چهارراه اول مستقر شدیم. گردان‌های یا زهرا (س) و امام رضا (ع) از کنار ما نیرو‌های خود را عبور دادند و به طرف جلو و کانال ماهی پیشروی کردند. سپس با دستور فرماندهی لشکر، برادر حاج‌علی زاهدی، حرکت نیرو‌های گردان موسی بن جعفر (ع) هم به طرف جلو شروع شد. باید خودمان را به شش راهی و از آنجا مجدد رهسپار چهارراهی و در آخر به سه راهی که در نزدیکی کانال ماهی قرار گرفته بود، می‌رساندیم. به علت گرمای شدید هوا، آب قمقمه‌های همه بچه‌های گردان بدون استثنا در بین راه تمام شده بود.
آفتاب و تشدید گرما
صبح عملیات با بالا آمدن خورشید و هوای بسیار گرم در منطقه شلمچه، همه از یکدیگر سراغ آب می‌گرفتند. بچه‌ها رویشان نمی‌شد جواب بدهند، اما در حالی که لب‌هایشان از شدت خستگی راه و گرمای سوزان شلمچه خشکیده بود، با دستان خودشان به زیر قمقمه‌های خالی می‌زدند تا به همرزمان‌شان بگویند شرمنده در قمقمه آبی ندارم... فدای لبان تشنه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و علمدار کربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع).

موشک‌های پروانه‌ای
ساعت حدود ۱۱ صبح به سه راهی که نهایت پیشروی گردان بود، رسیدیم. هنوز در محور سمت راست بچه‌های لشکر ثارالله (ع) را با ما الحاق نکرده بودند! به عبارتی هنوز منطقه تثبیت نشده بود، بنابراین ماشین‌های تدارکات و پشتیبانی خود را به سه راهی آخر نزدیک کانال ماهی نرسانده بودند. آتش سنگین دشمن از زمین و هوا روی سرمان می‌بارید. اینبار دشمن از موشک‌هایی علیه ما نیرو‌های پیاده استفاده می‌کرد که قدرت انفجار و تخریب بالایی داشت. ته موشک‌ها که در نزدیکی ما و محل اصابت باقیمانده بود، شکلی پروانه‌ای و مشکی رنگ داشتند.
گرمای شلمچه به حدی بود که انگار در زیر خاک‌های مرده کف جاده‌ها، آتش روشن کرده بودند. خاک منطقه عملیاتی آنقدر از شدت تابش خورشید سوزان و داغ شده بود که پای بچه‌ها داخل پوتین‌ها تاول زده بود! شرایط بسیار سخت و سنگری برای در امان ماندن از آتش دشمن و گرمای شدید منطقه وجود نداشت؛ گرسنگی، تشنگی، گرمای تیرماه خوزستان، خستگی و... همه و همه دست به دست هم داده بودند و دیگر رمقی در بدن‌ها و برای قدم برداشتن وجود نداشت! سنگر و سایه‌ای در پشت خاکریز اطرف سه راهی وجود نداشت. اگر احیاناً در سنگر جمع و جور و سایه‌ای هم جایی پیدا می‌شد، چندین نفر در زیر آن سایه اندک جمع شده بودند.

تک تیرانداز عراقی
بچه‌های مهندسی لشکر با یک دستگاه بلدوزر خود را به جلو و سه راهی رسانده بودند. باید خاکریز را که حدود ۲۰ متری از آن باقیمانده بود، تکمیل می‌کردند، اما تک تیرانداز عراقی از طرف کانال ماهی این اجازه را به بچه‌های مهندسی نمی‌داد. چند نفر از راننده‌های بلدوزر در حین کار به شهادت رسیده یا زخمی شده بودند. به محض عبور نیرو‌های ما از آن بریدگی، تک تیرانداز دشمن بچه‌ها را مورد اصابت گلوله خود قرار می‌داد، اما بلدوزر هنوز روشن بود و به صورت سلو کار می‌کرد.
با دیدن این وضعیت فریاد زدم کسی از بچه‌های مهندسی اینجا نیست؟ دو نفر که صورت‌های آن‌ها را گرد و خاک و دود سیاه کرده بود، جلو آمدند. یکی از آن‌ها گفت من راننده بلدوزر هستم، اما تک تیرانداز اجازه کار روی دستگاه را نمی‌دهد. از او خواستم به خاطر در خطر بودن نیرو‌های گردان، تلاشش را برای زدن باقیمانده خاکریز انجام بدهد. بسم‌الله گفت و از بلدوزر بالا رفت. چندمتری خاکریز را کامل‌تر کرد، اما ناگهان گلوله تک تیرانداز امانش را برید. خون از سر و صورتش جاری شد با چشم‌های خود دیدم که راننده بلدوزر در حالی که دستگاه روشن بود به شهادت رسید.

خاکریزی که کامل نشد
باز خاکریز کامل نشد و ناتمام ماند! در سمت راست ما بچه‌های گردان یازهرا (س) روی قسمتی از ضلع کانال ماهی مستقر شده بودند، اما سمت راست آن‌ها که محور عملیاتی لشکر ثارالله (ع) بود، هنوز خالی بود! متأسفانه آن‌ها موفق به پیشروی و الحاق با گردان یازهرا (س) از لشکر امام حسین (ع) نشده بودند. هر لحظه خطر بچه‌ها را از جناح راست تهدید می‌کرد. به ظهر و هنگام اذان نزدیک شده بودیم. آتش بی‌امان دشمن لحظه‌ای سبک نمی‌شد. دیده بان دشمن روی سه راهی تسلط داشت. چندین گلوله دقیقاً در وسط سه راهی فرود آمد و حدود هفت الی هشت نفر از بچه‌های گردان موسی بن جعفر (ع) را شهید و زخمی کرد.
در حالی که لب‌های همه بچه‌ها از گرمای شدید و بی‌آبی حسابی خشگ شده بود، با اذان ظهر بچه‌ها روی خاک‌های داغ و سوزان شلمچه تیمم کردند و با پوتین به پا و تجهیزات به دست و روی دوش داشتند و با حالت نشسته در پشت آن خاکریز کوتاه نماز ظهر و عصر خود را به جا آوردند.

عقب‌نشینی آرام
نماز ظهر و عصر را خوانده بودیم که ناگهان صدای فریادی از سمت راست ما شنیده شد. بلافاصله از پشت خاکریز بلند شدم و نگاه کردم. برادر احمد خوزانی را دیدم که با شتاب به طرف ما می‌آمد. صورتش برافروخته و از گرمای شدید حسابی قرمز شده بود. گفتم احمد چه خبر؟ جواب داد عراقی‌ها دارند می‌آیند! تانک‌های عراقی پشت سر هم خود را از سمت راست به سه راهی نزدیک می‌کردند. نگاه کردم. تانکی که جلودار و پیش قراول عراقی‌ها بود با دوشیکا و شلیک گلوله، مستقیم به طرف ما می‌آمد. نیرو‌های پیاده دشمن هم دولا دولا در اطراف تانک به طرف ما می‌آمدند. با دستور فرماندهی لشکر، نیرو‌های گردان یازهرا (س) به فرماندهی برادر عزیز جواد امینی به سمت ما آمدند. آن‌ها در حال عقب نشینی بودند، من هم بلافاصله با فرماندهی تماس بی‌سیمی برقرار کردم و اوضاع و احوال را توضیح دادم. بعد منتظر جواب و کسب تکلیف ماندم. هنوز چند ثانیه از پایان تماس بی‌سیمی نگذشته بود که از سوی فرماندهی لشکر برادر عزیز حاج علی زاهدی پیامی مبنی بر عقب‌نشینی به صورت آرام صادر شد، به طوری که نیرو‌های گردان تصور کنند ما می‌خواهیم به چهارراه پشت‌سر برگردیم و در آن محل با نیرو‌ها و تانک‌های دشمن درگیر شویم.

عطش و از حال رفتن
بعد از اعلام دستور عقب‌نشینی، به صورت آرام نیرو‌های گردان را به طرف عقب حرکت دادیم. کمی بعد به چهارراه پشت‌سر رسیدیم. به فرماندهان گروهان و دسته‌ها گفتم سریع به طرف نهر عرایض حرکت کنید و لحظه‌ای توقف نداشته باشید. برادر ابوشهاب به همراه چند دستگاه جیپ تفنگ ۱۰۶ به جلو آمد و اصرار داشت تا بچه‌های گردان در چهارراه همچنان توقف کنند و همانجا بمانند، اما نیرو‌ها به سرعت در حال عقب‌نشینی بودند. وضعیت برای ماندن و مقاومت‌کردن مساعد نبود.
گرما حسابی همه بچه‌های گردان را کلافه کرده بود. چندین نفر از بچه‌های گردان در بین راه دچار عطش شدند، به طوری که دیگر قادر به راه رفتن نبودند! بچه‌هایی که عطش آن‌ها را فرا گرفته بود با جیپ‌های ۱۰۶ به عقب منتقل شدند. با عجله خود را به چهارراه اول رساندیم. هنوز چندین کیلومتر تا نهر عرایض فاصله داشتیم. به محض رسیدن به چهارراه برادر حاج علی زاهدی فرمانده لشکر را دیدم که حاج ناصر بابایی فرمانده محور، حاج سیدعلی بنی لوحی رئیس ستاد، عیسی شریفی فرمانده تدارکات لشکر و تعداد دیگری از فرماندهان لشکر در کنارش بودند. حاج علی با دیدن من خدا قوتی گفت و از من درخصوص وضعیت خط مقدم سؤالاتی پرسید. هنوز به طور کامل جواب حاج علی زاهدی فرمانده لشکر را نداده بودم که انگار جان از بدنم بیرون رفت و کنار جیپ میول فرماندهی افتادم.

بیهوش کنار فرمانده لشکر
چشمانم سیاهی می‌رفت و دیگر در بدنم جانی باقی نمانده بود. لب‌ها و دهانم کامل خشکیده بود! بلافاصله کیسه‌های آب معدنی که از شدت گرما آب آن داغ داغ شده بود را روی سر و صورت من خالی کردند، اما فایده‌ای نداشت. به دستور فرماندهی با موتور مرا به طرف اورژانس خط مقدم انتقال دادند، در حالی که یک نفر از پشت محکم مرا گرفته بود. در اورژانس خط، یخ‌ها را شکسته و روی بدنم ریختند. مایعات خنک به من نوشاندند و سرم وصل کردند.
به دستور حاج‌علی زاهدی همه واحد‌ها ماشین‌های خودشان را به چهارراه و جلو آورده بودند و توانستند قبل از آنکه دشمن جاده پشت ما که در امتداد نهر عرایض بود را تصرف و کامل ببندد، همه نیرو‌های گردان‌ها را به عقب منتقل کنند، در حالی که تعدادی از بچه‌های گردان موسی بن جعفر (ع) مانند شهیدان احمد قندی، صفر کبیری و... پیکر مطهرشان در منطقه باقی ماند و موفق به عقب‌آوردن این عزیزان نشدند. ۱۰ سال بعد پیکر پاک شهید صفر کبیری تفحص و به خانه بازگشت، اما پیکر پاک شهید احمد قندی هنوز در منطقه عملیاتی بیت‌المقدس۷ باقی مانده است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار