کد خبر: 1143203
تاریخ انتشار: ۱۳ اسفند ۱۴۰۱ - ۰۳:۰۰
خاطره‌ای از شهید حسن معماریان در گفت‌وگوی «جوان» با همرزم شهید
شعر و شهامت و شهادت حسن آقا متن زیر خاطره‌ای از شهید حسن معماریان از رزمندگان دفاع مقدس است که پس از پایان جنگ تحمیلی، در آشوب‌های خطه کردستان حضور پیدا می‌کند و هفتم شهریور ۱۳۷۳ در همین جبهه به شهادت می‌رسد. این خاطره را از زبان عبدالمحمود محمودی همرزم شهید پیش‌رو دارید. 
 علیرضا محمدی
 
 شام آخر
آخرین شبی که حسن آقا را کنارمان داشتیم، همراه گردان ابوالفضل (ع) از لشکر امام حسین (ع) در ارتفاعات میربهار مستقر بودیم. حسن آقا بچه دستگرد از شهرستان شاهین شهر اصفهان بود. آن شب خبر آوردند که ضد انقلاب روی یال کولان حضور دارند و می‌خواهند به داخل کشور نفوذ کنند. حسن آقا فرمانده پایگاه میربهار بود. با شنیدن خبر حضور ضد انقلاب، ایشان نقشه‌ای پهن کرد و جغرافیای منطقه را از روی نقشه شرح داد و نفرات و وظایف هر کدام از آن‌ها را مشخص کرد. روال کار اینطور بود که برای ضربه زدن به دشمن معمولاً یکی دو ساعت قبل از طلوع آفتاب حرکت می‌کردیم و تیغ آفتاب بالا نیامده، به مقر دشمن حمله می‌کردیم و به او ضربه می‌زدیم. 
 سر ستون
هنگام حرکت به سمت مقر دشمن، حسن آقا گفت خودش سرستون می‌رود و آقای ثابتی وسط ستون و من هم آخر ستون. قرار بود از هر منطقه‌ای که عبور می‌کنیم، من نفراتی را به عنوان تأمین بگذارم تا بعد از عبور ما، دشمن به آن مناطق دسترسی پیدا نکند. من از قبل کار‌های مخابراتی انجام داده بودم و در عبور و مرور‌های منطقه را می‌شناختم. پیش خودم فکر کردم حسن آقا متأهل است و فرمانده، اگر جلوتر برود احتمال آسیب رسیدن به ایشان زیاد است. رفتم و گفتم حسن آقا شما زن و بچه‌داری، بیا و آخر ستون را داشته باش و من به جای شما سر ستون قرار می‌گیرم. چینش نیرو‌ها را هم خودت نظارت کن. 
این حرف را که زدم، نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت. او همیشه آستین‌هایش را بالا می‌زد. دست چپش را روی شانه‌ام گذاشت و دست راستش را در حالی که بند حمایل اسلحه را با انگشت شستش گرفته بود، بالا آورد و گفت: «اگر تیغ عالم بجنبد به جای/ نبرد رگی تا نخواهد خدای». بعد با همان دست راستش اشاره‌ای به رگ دست چپش کرد و نگاه‌های معنادارش را حواله‌ام کرد. رفت و من هم همین طور از پشت سر، رفتنش را در سکوت تماشا می‌کردم. 
 پیکر خونین
حسن آقا رفت و ستون پشت سرش حرکت کرد. من تا لحظاتی به بیت شعری که خوانده بود فکر می‌کردم. آن روز رفتیم و با رسیدن به مقر دشمن، درگیری شروع شد. هنگام درگیری من کنار ایشان نبودم. کمی بعد خبر رسید یک گلوله خمپاره ۶۰ کنار حسن آقا خورده و ایشان به شهادت رسیده است. با شنیدن خبر شهادتش شوکه شدم. به خودم که آمدم دقت کردم دیدم درست یک روز از گفت‌وگوی من و او گذشته بود. روز قبل من از او خواسته بودم سرستون حرکت نکند و او در جوابم گفته بود هرچه خدا بخواهد همان می‌شود. 
اوضاع که آرام شد، رفتم و خودم را به پیکر حسن رساندم. وقتی پیکر خون آلودش را دیدم، اولین چیزی که به ذهنم آمد، همان بیت شعر بود: «اگر تیغ عالم بجنبد به جای / نبرد رگی تا نخواهد خدای».
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار