نرگس آبیار کوشیده در پنجمین فیلم سینماییاش وارد ژانر دیگری شود، ژانری دستمالی شده و منسوخ. ابلق قصد دارد نقد اجتماعی کند، اما اجتماع فیلم و آنچه در اثر رخ میدهد حاصل نگاه یکطرفه و ناقص فیلمساز است. نگاه تنفرآمیز به مرد هسته مرکزی اثر است و ابلق از همینجا دچار آسیب شده است. نرگس آبیار کوشیده در پنجمین فیلم سینماییاش وارد ژانر دیگری شود، ژانری دستمالی شده و منسوخ. ابلق قصد دارد نقد اجتماعی کند، اما اجتماع فیلم و آنچه در اثر رخ میدهد حاصل نگاه یکطرفه و ناقص فیلمساز است. نگاه تنفرآمیز به مرد هسته مرکزی اثر است و ابلق از همینجا دچار آسیب شده است. مانند فیلم قبلی فیلمساز خبری از داعش و کشتار نیست، اما آبیار اینبار از خشونتی دیگر حرف میزند. خشونتی که در سبک زندگی، جغرافیا و ادبیات آدمها خود را نشان میدهد. او نمیتواند دوربین ملتهبش را آرام کند و ریشهیابی مضمون را به اثرش بیفزاید و همواره به دنبال اتفاقهای ناخوشایند برای زنان فیلمهایش است. در فیلم قبلی، شوهر داعشی زنش را میکشد و اینجا یک مرد ایرانی به یک زن شوهردار قصد تعرض دارد. این حجم از برداشتهای انتقامجویانه و نشان دادن مظلومیت یک زن در برابر حادثهای که برای او رخ میدهد عجیب به نظر میرسد. اینجا میتوان فهمید انتخاب سوژه فیلم شبی که ماه کامل شد نیز صرفاً به دلیل نشان دادن یک زن در جامعهای مردسالار صورت گرفته است. اگرچه فساد اخلاقی در جامعه وجود دارد، اما چرا آبیار لوکیشن فیلمش را به یک زورآباد برده است. علاقه آبیار به فقر و تنگدستی در این فیلم جواب نمیدهد، چراکه انتخاب موضوع در بستر مکانی خود به شدت لوس و بیثمر است. در یک سکانس فیروزه با دوستپسر خود جلوی یک پاساژ هستند، جلال آن دختر و پسر را میبیند و چشمپوشی میکند، این همان معنی غیرت و چشمپوشی در مناطق دیگر تهران است! خط رواییِ ابلق به شدت ناکارآمد است و گرهافکنیاش توجیه منطقی ندارد، چراکه پایه و اساس آن ایجاد یک حادثه است که فیلمساز جرئت نزدیک شدن به آن را ندارد، اما آنچه در ابلق میبینیم نگاه شتابزدهای است که میخواهد جلال را بیمار جنسی نشان دهد، ولی آبیار آنقدر تشنه موقعیتسازی بوده که فراموش کرده باید ملتهب بودنِ موضوع را بیشتر نشان بدهد. گیر افتادن موش در چنگال یک مار اساساً آنقدر مصداق پیشپاافتاده و گلدرشتی است که باور منطق چنین سکانسی در فیلم دشوار است. بسترسازی برای یک تابوشکنی باید در چارچوب خاص خودش شکل بگیرد. مثالی از فیلم شنای پروانه بزنیم که آنجا هم تعرض به نوعی دیگری شکل میگیرد، اما نوع مواجهه با آن به شدت منطقی است، ولی ابلق اساساً ضدجسارت است و نمیتواند به موضوعی که طرح میکند پایبند باشد. همه چیز آنقدر مصداقی و دیالوگمحور و نمایشی است که مخاطب نمیتواند متقاعد شود. فیلم درگیر خردهروایتهایی است که ربطی به موضوع ندارد. نماهای رئالیستی اثر و آن حجم از فقر فرهنگی چه توجیهی دارد یا ماحصل آن همه تلاش برای جلال چه حاصلی دارد! اینها نهتنها وقت فیلم را گرفته، بلکه نمیتواند تصویر شناسنامهداری از آن همه شلوغی و نکبت به مخاطب ارائه کند. علی به عنوان یک شوهر بداخلاق که دستبزن هم دارد، همان مرد داعشی در شبی که ماه کامل شد، است. علی تیپ عقبافتاده غیرتی و البته کاریکاتوری است. غیرت بازی او ربطی به شخصیتش ندارد. محیط زندگیاش باعث شده به جلال حمله کند و راحله همان زن آسیبدیده تکراری است. بارها چنین زنی را با چنین مختصاتی دیدهایم. راحله هم در وقت تلف کردن فیلم نقش بسزایی دارد. او میتوانست همان ابتدا موضوع قصد تعرض جلال را به علی بگوید، اما در ۱۵ دقیقه پایانی میگوید و چه اتفاقی میافتد؛ هیچ. حرکت قیصروار علی به سوی جلال و استفاده از قسم و قرآن که به شدت میزانسن شلختهای دارد و فریادهای عزیز و علی و آدمهای دیگر تنها جنبه نمایش یک بیآبرویی دارد که آخر هم به نفع جلال تمام میشود. جالب اینکه در ادامه همان سکانس در جمع زنان میشنویم که جلال گوشهچشمی به زنان همسایه داشته است، اما آنها از ترس بیکار شدن یا بیآبرویی چیزی به زبان نیاوردهاند. اینجا هم خانم فیلمساز نگاه ترحمانگیزی به زنان دارد. در سکانس آخر هم رحیم باعث میشود راحله از گفتههایش کوتاه بیاید و عجیب اینکه علی در سکانس قبل قصد کشتن جلال را داشت، اما در سکانس پایانی فقط گریه میکند. به نظر میرسد فیلم از نظر اجرا میتواند در بخشهایی متقاعدکننده باشد، اما لرزیدنهای بیش از حد دوربین که در بیشتر سکانسها کاربردی ندارد به شدت آزاردهنده است. بهرام رادان نیز برای این فیلم انتخاب درستی نبود.