شهریور از نیمه گذشته و موسم دروی برنج است. پدر سبحان حاجیزاده کارش را تعطیل میکند و در خانه میماند تا فرزندش را برای دفاع از مملکت بدرقه کند؛ آن روزها از پیر و جوان، کشاورز، دامدار، کارگر و همه و همه دغدغهشان دفاع از مملکت در برابر متجاوزان بود. شهریور از نیمه گذشته و موسم دروی برنج است. پدر سبحان حاجیزاده کارش را تعطیل میکند و در خانه میماند تا فرزندش را برای دفاع از مملکت بدرقه کند؛ آن روزها از پیر و جوان، کشاورز، دامدار، کارگر و همه و همه دغدغهشان دفاع از مملکت در برابر متجاوزان بود.
مادر بالای سر فرزند برومندش قرآن میگیرد. سبحان از زیر قرآن رد میشود و از مادر و خانواده خداحافظی میکند. مادر پشتسرش کاسهای آب میریزد تا فرزندش دوباره به آغوشش بازگردد و عطر تنش را ببوید و طعم مادری را بچشد، اما افسوس که آن روز، دیدار آخرش با سبحان جانش بود. سبحان قدم به قدم از مادر فاصله میگیرد و مادر او را از پشت نظاره میکند... دو سه ماه بعد (۳ آذر ۶۶) خبر شهادت فرزندش در ارتفاعات گردهرش ماووت عراق- عملیات نصر ۸- به گوشش میرسد و این داغ همیشه بر سر دل او میماند که دوباره فرزندش را در آغوش بکشد و دوباره عطر تنش را ببوید...
عصر پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۰ مادر انگار دلتنگ پسرش است، میخواهد با یکی به جای پسرش حرف بزند. در سوی دیگر، من هم به یاد سبحانها فرصت پنجشنبه را مغتنم میشمارم و به باغ موزه دفاع مقدس میروم تا یاد آن ایام را گرامی بدارم که تلفن همراهم زنگ میخورد. چشمم به نام «مادر سبحان» نقشبسته در صفحه تلفن همراهم میخورد، اشک شوقی میریزم و با او هم سخن میشوم.
پدر و مادر سبحان اکنون با گذر ایام شاید قامتشان خمیده است، اما به قول رهبر انقلاب صلابتی که در این قامتهاست کمر کوه را شکسته. پدر و مادر سبحان، مثل دیگر والدین شهدا دلتنگ فرزندانشان هستند، اما از اینکه فرزندشان را در راه خدا دادهاند، افتخار میکنند... مادر سبحان از آن روزها میگوید: زمان رفتنش من و پدرش نگران بودیم، اما به سبحان گفتم پسرم! تو جگرگوشه ما هستی هر چی امامخمینی گفت همان کار را بکن، برو پسرم و از ایمان، قرآن و ایران دفاع کن. ما همیشه قرآن میخواندیم و الان خدا را شکر میکنم که فرزندم شهید شد و ما و خانواده را سرافراز کرد. من از او راضی هستم خدا هم از او راضی باشد.
بعد از صحبت با مادر سبحان دمی میاندیشم؛ صاحب فرزندی شدهای، هر روز به قد و قامتش مینگری و خدا را شکر میکنی بابت داشتن نعمت فرزند؛ فرزندت بزرگ میشود... ناگهان برای همیشه از پیشت میرود. چه کسی و چه چیزی میتواند جای فرزندت را پر کند. هیچ داراییای و هیچ چیز دیگری نمیتواند اندکی از غم دوری فرزندت بکاهد و باز میاندیشم که پدران و مادران شهدا، یادشان بسان فرزندانشان همیشه زنده است و محال است از خاطره مردم یا حداقل همسنگران فرزندانشان برود و من از اینکه در دل مادر شهید عزیزی جای دارم و او مرا میبیند یاد شهیدش میافتد به خود افتخار میکنم و بر خود فرض میدانم که در این حال و هوا نفس بکشم و حالا که افتخار همنشینی با شهدا را داشتهام، آن را قدر بدانم و مواظب باشم که از یاد سبحانها غافل نباشم.
سبحان همبازی و هممدرسهای دوران کودکی و نوجوانیام را همه میشناختند. اینجا روستاست و کسی با کسی غریبه نیست و همه میدانند که سبحان چقدر در امر کشاورزی عصای دست پدرش بود. او هم در کشاورزی و هم در دامداری پابهپای پدرش کار میکرد.
سال ۶۶ کار در روستا جریان داشت و فرزند برومند روستا در منطقه ماووت و عملیات نصر ۸ با سلاح تیربارش برای مردم روستا و وطنش امنیت و آزادی را میچید. سبحان وقتی که در گردان امام حسین (ع) لشکر قدس گیلان سازماندهی شد، من و پسرخالهاش حسین سالدیده در گردان میثم بودیم. او به محض تیربارچی شدنش، خوشحالیاش را با ما تقسیم کرد. مادر سبحان گرچه همیشه چشم به راهش است و میداند که فرزندش زنده است و همه جا و همه وقت حضور دارد؛ زیرا شهیدان زندهاند و نزد پروردگار خود روزی میخورند، یاد سبحان همیشه با اوست؛ همانطور که سبحان هم همیشه به فکر پدر و مادرش بود. چند روز پیش فیلمی از عملیات کربلای ۵ و رفتن سبحان و دوستانش را دیدم که سبحان در آخرین لحظات حرکت به شلمچه و عملیات کربلای ۵ میگفت به خانوادهام سلام میرسانم و از آنها میخواهم که پشت جبهه را خالی نکنند. به این فکر میکنم این سلام خطاب به من و ماست، اگر خود را در دایره خانواده او به حساب بیاوریم.