۲۲ ساله بود که پدرش به شهادت رسید. اسفند سال ۱۳۸۵ بود. روزهای تلخ و دلتنگی بعد از شهادت پدر به سراغش آمد ۲۲ ساله بود که پدرش به شهادت رسید. اسفند سال ۱۳۸۵ بود. روزهای تلخ و دلتنگی بعد از شهادت پدر به سراغش آمد و شاید تنها این جمله رهبری ایشان را به آرامش میرساند که: «فرزندان شهدا بدانند پدران آنان موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.» به بهانه پانزدهمین سالگرد شهادت سردار سعید قهاریسعید با دخترش بنتالهدی به گفتگو نشستیم تا او از پدر و روزهایی برایمان بگوید که قرار بود بعد از بازنشستگی پدر با هم بگذرانند.
خانم قهاری از مادرتان بگویید. چطور نبودنهای پدر را برایتان جبران کرد؟
باید بگویم اگر تمام زندگیام را وقف مادر کنم شاید نتوانم اندکی از زحمات او را جبران کنم. در طول دوران جنگ و حضور پدر در دوران دفاع مقدس مادرم خانه به دوش بود و شهر به شهر میگشت. در نبودنهای پدر از زحماتی که مادر متقبل میشدند باید هزاران هزار بار قدردانی کرد. کم مانده بود تا پدر بازنشسته شود و خانواده آرام گیرد، بدون دغدغهها و نگرانیهای کاری پدر، اما پدر به شهادت رسید. تازه میخواستیم با هم باشیم. طعم در کنار پدر بودن را بیشتر حس کنیم، اما بعد از شهادت، سالهاست که جای خالی پدر را مادرم برایمان پر کرد. همه رفتند سر خانه و زندگیشان، اما مادرم ماند با همه دلتنگیهایش.
برایتان از شهادت و جاماندن از قافله شهدا صحبت میکرد؟
یک بار با پدر، چند نفر از جوانان محل را در هیئت امام حسین (ع) دیدیم، اما قبلش آنها را با تیپهای خاصی در محل دیده بودیم، در حال زدن زنجیر در هیئت بودند، پدر به من گفت: «بایست و نگاه کن، فکر نکنی اینها آدمهای بدی هستند، نه! زمان جنگ هم از این دست آدمها میآمدند که شهید هم شدند، اما من نشدم!» هر وقت سخن از جنگ به میان میآمد به دوستانش که میگفتند اگر جنگ شود دیگر کسی به جنگ نمیرود، میگفت نه اشتباه نکنید، این جوانها در موقع لزوم در خط مقدم نبرد حاضر میشوند. آنچه برای پدر مهم بود، پیشبرد اهداف مقدس امام خمینی (ره) بود و به فرموده مقام ولایت امام خامنهای، اجر مجاهدت خویش را با شهادت گرفت. کوهستانهای کردستان و آذربایجان قدمگاه اصلی پدر بود. پدر دردآشنای مردم ضعیف و مأنوس با خانواده شهدا بود، به طوری که با رسیدگی و سرکشی به خانواده شهدا و جانبازان در رفع مشکلات آنها با تمام مشغله کاری که داشت، همت میکرد.
از نبودنهای پدر برایمان بگویید، دلتنگ پدرتان نمیشوید؟
حدود ۱۵ سالی میشود که دیگر پدر در کنارم نیست. او اگرچه یک نظامی بود، اما فوقالعاده مهربان بود. هیچگاه من را به اسم خالی صدا نکرد، همیشه با پسوند خانم، جان، دختر عزیزم صدایم میکرد. وقتی دوستانم به خانه زنگ میزدند و پدر گوشی را برمیداشت و من را صدا میکرد، آنها هم به مهربانی پدر و محبت بیدریغش اذعان داشتند. پدر همیشه به همه امور توجه میکرد، حتی وقتی هم که خسته بود چنان با روحیه عالی وارد خانه میشد که ما هم روحیه میگرفتیم. میآمد ما را در اتاقمان صدا میکرد و مورد نوازش قرار میداد. من چنین انسانی را نمیتوانم فراموش کنم. نکتهای که باید بیاغراق به آن اشاره کنم این است که هرگاه مشکلی داشته باشم و نتوانم به کسی بگویم او به خوابم میآید و از مشکلم مطلع است وکمک میکند تا مشکلم حل شود، بارها این اتفاق برایم پیش آمده است.