کد خبر: 1068041
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
خاطره یکی از رزمندگان دفاع مقدس از اولین اعزامش به جبهه
مادران چه اشک‌ها که نریختند! متن زیر خاطره یکی از رزمندگان دفاع مقدس از حضور در جبهه‌های دفاع مقدس و دل نگرانی مادرش از این حضور است.
زهرا محمدزاده

متن زیر خاطره یکی از رزمندگان دفاع مقدس از حضور در جبهه‌های دفاع مقدس و دل نگرانی مادرش از این حضور است.

تصمیم گرفته بودم بعد از اینکه دیپلم گرفتم به جبهه بروم. ۱۸ سالم که شد، کارنامه قبولی را به پدرم نشان دادم و از او خواستم با مادر صحبت کند. مرحوم مادرم از آن دست مادر‌هایی بود که اگر کمی دیر به خانه می‌آمدم، نگران می‌شد و بدون هدف در محله به دنبالم می‌گشت. همیشه فکر می‌کردم راضی کردن چنین مادری برای حضور در جبهه سخت‌ترین کاری است که یک نفر می‌تواند انجام دهد.
پدرم هم خیلی موافق جبهه رفتن من نبود، اما چون خودش با ماشین اداره‌شان چند باری اجناس مختلف به مناطق عملیاتی برده و حتی یک‌بار داوطلبانه در یک عملیات محدود آن هم اوایل شروع دفاع مقدس شرکت کرده بود، درک بهتری از فضای جبهه داشت. بابا هرچند مخالف حضور تنها پسرش در جبهه بود، اما می‌شد بالاخره یکجور‌هایی او را راضی کرد. ضمن اینکه من خواهی نخواهی باید بعد از گرفتن دیپلم به سربازی می‌رفتم و قبول شدن در کنکور هم در آن سال‌ها کار هر کسی نبود.
به هرحال بابا را که راضی کردم، قرار شد او با مادرم صحبت کند. آن روز تا شب خانه نیامدم.
شب یواشکی کلید انداختم تا وارد خانه شوم که دیدم مادرم روی راه‌پله‌ها نشسته و منتظرم است. تا من را دید زد زیر گریه و سفره دلش را باز کرد. اصلاً نمی‌توانستم روی حرفش حرفی بزنم. هرچند اجازه هم نمی‌داد صحبت کنم و مرتب می‌گفت یا باید در دانشگاه قبول شوی یا اینکه بروی روستا پیش پدربزرگت تا جنگ تمام شود! زمانی که این حرف را می‌زد سال ۶۴ و اوج جنگ بود.
آن شب حرفی نزدم و تصمیم گرفتم مخفیانه فرم اعزام پر کنم و به جبهه بروم. از قبل هم با بچه‌های بسیجی محله صحبت‌هایی کرده بودم. چند بار از طریق بسیج محله به کوه‌های امامزاده داود رفته و آموزش نظامی مقدماتی را پشت سرگذاشته بودم.
حتی سال دوم دبیرستان با سفارش شهید جعفری که از بچه‌های محله بود، به پادگان امام حسن (ع) رفتم و آموزش دیدم. همان موقع هم مادرم را به سختی راضی کرده بودم که اجازه رفتنم به اردوی آموزشی را بدهد.
وقتی مقدمات اعزام فراهم شد، یک شب مخفیانه وسایلم را جمع کردم و رفتم در مسجد خوابیدم. شهید جعفری یک اکیپ از بچه‌ها را با خودش به منطقه می‌برد. می‌گفتند در جبهه برو بیایی دارد و آنجا سفارش ما را می‌کند. صبح روز بعد به پایگاه ابوذر رفتیم. اتوبوس‌ها منتظر بودند تا رزمنده‌ها را جا‌به‌جا کنند. سوار شدیم. دلم داشت مثل سیر و سکه می‌جوشید. می‌گفتم الان است که مادرم از راه برسد. انگار که بویش را حس کرده باشم، هر آن منتظرش بودم. عاقبت تصورم به حقیقت تبدیل شد. مادرم سوار بر ترک موتور بابا از راه رسید. نمی‌دانم چه کسی به آن‌ها خبر داده بود قرار است از کجا اعزام شوم.
بچه‌ها از من خواستند پیاده شوم و مادرم را راضی کنم. وقتی روبه‌رویش قرار گرفتم ناخودآگاه اشک می‌ریخت. می‌گفت قربان پسرم بروم که قد و بالایش در لباس رزمندگی عجب دیدن دارد! داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. مادری که همیشه نگران جبهه رفتن من بود، حالا داشت این حرف‌ها را می‌زد. آن روز مادرم به من گفت شب قبل خوابی دیده که راضی به رفتنم شده است. هیچ وقت خوابش را تعریف نکرد. من چند بار دیگر به جبهه اعزام شدم. سال‌ها بعد مادرم بر اثر بیماری درگذشت. حالا که سه دهه از اتمام دفاع مقدس گذشته، هر کسی می‌خواهد از جنگ بگوید، درودش را به رزمنده‌ها می‌فرستد. کسی نمی‌داند مادران چه خون دل‌ها خوردند و چه اشک‌ها که نریختند...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار