کد خبر: 1067345
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با برادر جهادگر شهید عبدالله ترابی از شهدای عملیات محرم در ۱۲ آبان ۶۱
شهید شد تا همسنگرانش بی‌سنگر نمانند شهیدعبدالله ترابی جزو اولین افرادی بود که از طرف جهاد به جبهه‌های جنگ اعزام شد. بیشتر رفقایش شهید شده بودند؛ رجب‌بیگی، میرزاخانی، حسین مجد و... همگی از دوستان شهید ترابی بودند که در جبهه‌ها به شهادت رسیدند. عبدالله از قول همرزمانش یک رزمنده شجاع و نترس بود که فقط برای رضای خدا کار می‌کرد.
مبینا شانلو

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین:   شهیدعبدالله ترابی جزو اولین افرادی بود که از طرف جهاد به جبهه‌های جنگ اعزام شد. بیشتر رفقایش شهید شده بودند؛ رجب‌بیگی، میرزاخانی، حسین مجد و... همگی از دوستان شهید ترابی بودند که در جبهه‌ها به شهادت رسیدند. عبدالله از قول همرزمانش یک رزمنده شجاع و نترس بود که فقط برای رضای خدا کار می‌کرد. با حاج شیخ محمد ترابی همکلام شدیم تا از سیره زندگی و شهادت برادرش عبدالله ترابی برایمان بگوید.


راننده بولدوزر
پنجم اسفند ۱۳۴۰ نهمین فرزند خانواده ما متولد شد. پدرم نام زیبای عبدالله را برایش انتخاب کرد. بابا خیاط بود و از این راه امور خانواده پرجمعیتش را تأمین می‌کرد. وضعیت اقتصادی خانواده ما معمولی بود. برادرم عبدالله تا پنجم ابتدایی درس خواند و بعد از آن برای یاد‌گیری حرفه به تهران رفت تا بتواند برای خودش کسب و کاری پیدا کند. در حرفه مکانیکی خودرو مشغول شد و پس از مدتی به زادگاهش برگشت. دوران سربازی عبدالله با جنگ تحمیلی همزمان شده بود. برادرم با شور و علاقه خاصی راهی جبهه شد. در قالب نیرو‌های جهادی به سربازی اعزام شد و در طول دو سال در عملیات مختلف و مناطق گوناگون حضور داشت. عبدالله راننده بولدوزر بود و همیشه خط شکن و جلودار بود.

بازی‌های کودکانه
برادرم انسان بسیار متدین، سختکوش و در عین حال شجاعی بود. به همه محبت می‌کرد. مخصوصاً خواهر بزرگش. بچه آرامی بود و بیشتر ارتباط و دوستی‌هایش با برادر و خواهرهایش بود و با آن‌ها در خانه بازی می‌کرد. بیشتر اوقات خود را به بازی‌های کودکانه و کمک به والدین می‌گذراند. بزرگ‌تر که شد در مغازه خیاطی پدرمان مشغول شد. از باغ برای گوسفند‌ها علف می‌آورد. وقتی هم کاری نداشت، یا بازی می‌کرد یا کتاب می‌خواند. مثل بقیه کودکان بود. فرقی با بقیه بچه‌ها نداشت. تحملش در برابر سختی‌ها و مشکلات بالا بود. عبدالله در فعالیت‌های اجتماعی هم شرکت می‌کرد. مسجد می‌رفت و در دوران انقلاب در راهپیمایی‌ها فعالیت چشمگیری داشت.
حضور در جبهه تأثیر زیادی در روحیاتش گذاشته بود. یک بار در جبهه مجروح شده بود که برای استراحت به خانه آمد. خودش ترکش‌ها را از دستش بیرون می‌آورد! به فکر این بود که زودتر خوب شود تا بتواند به جبهه برگردد. با اینکه مرخصی او تمام نشده بود و خانواده به او اصرار می‌کردند که تا پایان مرخصی بماند، می‌گفت الان وقت دید و بازدید نیست. باید به جبهه رفت. آنجا به من نیاز دارند. بعد با همان جراحت به منطقه برگشت.

احداث خاکریز
عبدالله پس از دو سال حضور در جبهه ۱۲ آبان ۶۱ در عملیات محرم و در منطقه عین‌خوش وقتی روی لودر در حال احداث خاکریز بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به شهادت رسید. آرزویش این بود که شهید شود و حتی بعد از شهادت هم پیکرش مفقود باشد. برادرم جزو اولین افرادی بود که از طرف جهاد به جبهه اعزام شدند. بیشتر رفقایش شهید شده بودند. شهید رجب‌بیکی، میرزاخانی، شهید حسین مجد و.... بعد از شهادت عبدالله یک شب او را در خواب دیدم. به او گفتم عبدالله! چطور شهید شدی؟ گفت من بالای لودر بودم. مرا لای پتو پیچیدند و آوردند پایین گوشه دیوار گذاشتند. بعد هم دیگر هیچ‌چیز متوجه نشدم. خوابم را برای شهید مهدی باقریان تعریف کردم. گفت: «واقعیت همین بود. با اینکه یک قسمت از سرش رفته بود، اما قلبش هنوز می‌زد.» یکی از دوستانش به من گفت: «عبدالله وقتی می‌خواست به عملیات برود غسل شهادت کرد. فردای آن روز خبر دادند که عبدالله شهید شده و بعد از چند روز جنازه او را همراه پیکر سید محمد ترابی و شهید عباسی به دامغان آوردند و این سه شهید را با هم تشییع کردند.»

می‌خواهم شهید شوم!
یکی از دوستانش تعریف می‌کرد: «در منطقه عین‌خوش بودیم. عبدالله صبح روز قبل از عملیات در حال غسل کردن بود. گفتم چه خبر؟ گفت می‌خواهم شهید بشوم. لبخند زدم، اما حرفش را جدی نگرفتم. سر شب باران تندی گرفت. همه جا پر از آب شده بود و خیال دشمن راحت که حمله نمی‌کنیم. در همین حال دستور حمله داده شد و بچه‌های بسیجی خط را شکستند. بچه‌های جهادی هم به یاری‌شان آمدند تا هر جا که لازم باشد خاکریز بزنند. شهید عبدالله از ساعت ۱۲ شب تا ۵ صبح پشت فرمان بود و یکریز کار می‌کرد. حدود ساعت ۵ صبح خمپاره‌ای کنارش اصابت کرد و خاک بلند شد. به طرفش دویدم. خون از بدنش جاری بود. صدایش در گوشم پیچید که می‌گفت می‌خواهم شهید شوم، دارم غسل می‌کنم...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار