سادهزیستی و کم بودن توقعات در شروع زندگی خیلی نکته مهمی است که بسیاری از ما آن را فراموش کردهایم. زهرا شیخبیگ، همسر شهید محمدحسن ترابیان از سادگی و زیبایی زندگیشان در اولین روزهای تشکیل خانواده میگوید. سادهزیستی و کم بودن توقعات در شروع زندگی خیلی نکته مهمی است که بسیاری از ما آن را فراموش کردهایم. زهرا شیخبیگ، همسر شهید محمدحسن ترابیان از سادگی و زیبایی زندگیشان در اولین روزهای تشکیل خانواده میگوید.
ما آن زمان پنکه، کولر و ماشین لباسشویی نداشتیم، ولی خوشبخت بودیم. یادم هست آن زمان ۲۰ هزار تومان برای جهیزیهام پساندازه کرده بودم و این را نمیدانستم که جهاز خمس ندارد. اول رفتم خمسش را دادم و بعد با ۱۶ هزار تومانی که برایم مانده بود، اثاث کمی گرفتیم و خانواده هایمان هم کمی کمک کردند. یک زندگی ساده را با وسایل خیلی کمی شروع کردیم. من و شهید خیلی وقتها به هم میگفتیم آیا خوشبختتر از ما هم در این دنیا وجود دارد؟
برای ما اینها سختی نبود. ما یک شیر آب وسط حیاط داشتیم که لباسهایمان را در زمستان و تابستان با آن میشستیم. شاید این مسائل سخت به نظر بیاید، ولی واقعاً برایمان مهم نبود. بعد از ۱۱ ماه که از ازدواجمان میگذشت، مادر شهید در ۳۹ سالگی تصادف کردند و از دنیا رفتند. مادرشان خیلی مؤمن و انقلابی بودند و هرلحظه آمادگی شهادت فرزندشان را داشتند. من هم این آمادگی را داشتم و میدانستم ایشان بالاخره یک روز شهید میشود. مادر شهید نماز جمعهاش ترک نمیشد و خودشان به شهید ترابیان گفتند که پسر دومشان را به جبهه ببرد. پس از فوت مادرشان، وقتی آقای ترابیان از جبهه برگشت ۱۵ روز از تولد دخترمان و یک هفته از مرگ مادرشان میگذشت. برادر و خواهرهای آقای ترابیان هنوز کوچک بودند و آقای ترابیان بزرگترین فرزند خانواده بود. آقای ترابیان گفت بچههای مادرم چه میشوند؟ من به ایشان گفتم من از کارم استعفا میدهم و از بچهها مراقبت میکنم. نمیشد هم کار کرد هم مسئولیت بچهها را پذیرفت. من در سپاه مشغول به کار بودم و به خاطر شرایط زندگیام استعفا دادم و مراقب بچهها شدم. بدون لحظهای فکر یا تعلل تمام این کارها را با عشق و اعتقاد انجام میدادم.
من هیچ وقت ننشستم بگویم این چه کارهایی بود که کردم، چون تمامش با عشق و علاقه بود. وقتی به شهید ترابیان نگاه میکردم انگار ایشان در هر مرحله از زندگیاش یا کتاب خوانده یا فیلم دیده بود. خیلی قشنگ زندگی را مدیریت میکرد. هنگامی که این جوان ۲۴ ساله از جبهه میآمد اول به دیدن مادرش میرفت و من هم میگفتم شما وظیفهتان را انجام دادید. اینها برایمان ارزش بود. بعد از فوت مادرشان، زمانی که از جبهه برمیگشت، اول به حرم حضرت معصومه (س) میرفت. بعد سر مزار مادرشان حاضر میشد سپس به دیدن پدرشان میرفت و بعد به خانه میآمد.