سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: بمباران مدرسه زینبیه میانه خیلی در سطح جامعه کشورمان بازتاب داشت. در این جنایت دهها نفر از دانشآموزان دختر کشورمان شهید یا مجروح شدند. حتی رزمندههایی که در جبهه بودند هم از شنیدن این خبر منقلب شدند؛ چراکه آن دختران بیگناه، همگی غیرنظامی بودند و ناجوانمردانه در برابر سکوت مجامع بینالمللی توسط جنگندههای دشمن قتلعام شدند. تقریباً دو روز بعد از این فاجعه بود که یک فروند هواپیمای جنگی دشمن در مناطق غربی کشور توسط پدافند هوایی کشورمان سقوط کرد. بعد از اسارت خلبان این جنگنده، ما از او پرسیدیم اخیراً کدام یک از مناطق کشورمان را بمباران کرده است. او اسم چند شهر و همینطور میانه را آورد. البته نمیدانم خودش هم در این فاجعه بود یا نه، اما ما او و یک خلبان دیگر را که در سومار به اسارت درآمد بود، تحویل مقامات مربوطه دادیم. بعدها شنیدم که این دو خلبان به شهر میانه برده شده و در برابر خانواده شهدای زینبیه و همینطور چند نفر از مجروحان حادثه ابراز ندامت و پشیمانی کرده بودند. این دو خلبان گفته بودند که بعثیها به آنها اطلاعات غلط میدادند و میگفتند که شهرهای ایران خالی از سکنه شدهاند. حرفهای آنها خلاف واقع بود؛ چراکه خلبانها هم خیلی اوقات به دلیل ارتفاع کم پروازی، به خوبی مردم یا افرادی را که میخواستند از بمبهای آنها فرار کنند، میدیدند. حتی یکی از خلبانهای ما در یک عملیات جنگی به دلیل وجود شهروندان عراقی روی یک پل، از بمباران آنجا امتناع کرده بود. متأسفانه در دوران دفاعمقدس یکی از حربههای دشمن بمباران مناطق مسکونی و به راه انداختن جنگی موسوم به جنگ شهرها بود. صدام هر وقت در میدانهای جنگ احساس کمبود میکرد، به خشونت علیه غیرنظامیها متوسل میشد. به همین خاطر نیروی هوایی عراق در دوران جنگ جنایتهای جنگی بسیاری انجام داد. پس از اتمام دفاعمقدس، من سعی میکردم در بسیاری از یادوارهها و مراسمی که درخصوص دفاعمقدس بود، شرکت کنم. در یکی از همین مراسمها بود که بهطور اتفاقی همان خلبان اسیر عراقی را دیدم. متعجب شدم و پرسیدم تو تا الان باید آزاد شده باشی و به کشورت برگشته باشی. در پاسخ گفت من بعد از اینکه به ماهیت رژیم بعث عراق پی بردم و رفتار ملاطفتآمیز مردم ایران را دیدم، از گذشته خودم پشیمان شدم و بهعنوان یک تواب، تصمیم گرفتم در ایران بمانم و در همین جا زندگی کنم.