سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: در متنی که پیش رو دارید از سه رزمنده دفاع مقدس سؤال مشترکی را پرسیدیم. از آنها خواستیم اولین انگیزهای که آنها را به جبهههای دفاع مقدس کشاند، توضیح دهند. پاسخ این سه رزمنده را با هم میخوانیم.
محمد عزیزی رزمنده لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص):
من در نوجوانی به جبهه رفتم. از آن بچههای عشق اسلحه بودم. فیلم کماندویی دوست داشتم و فکر میکردم محیط جبهه مثل فیلمهایی است که دیدهام.
در اولین اعزام که اواخر سال ۵۹ بود خبر خاصی در جبهه نبود، یعنی اعزامم مقارن با عملیات خاصی نبود، ولی همین که اوضاع جنوب را درک کردم و در پادگانها، مقرها و بیابانها با سختیهای جبهه آشنا شدم، فهمیدم که تصور اولیهام با واقعیت فرسنگها فاصله دارد، اما حس و حالی که در جبهه بود باعث شد دوباره به جبهه برگردم.
بعدها چند بار مجروح شدم. خصوصاً در عملیات کربلای ۵ که تا حد شهادت پیش رفتم، ولی دیگر جبههای شده بودم و این بار با اعتقاد و ایمان بیشتری به جبهه میرفتم. چون راه و هدف را شناخته بودم و به اصطلاح امروزی، بصیرت لازم را پیدا کرده بودم. من در آنجا آدمهایی را میدیدم که بچههای کوچک داشتند و پر از دغدغه بودند.
آن زمان خیلی درکشان نمیکردم. اما بعد از جنگ که خودم صاحب اولاد شدم، فهمیدم واقعاً کار سختی است که زن و بچهات را در خانه رها کنی و به جایی بروی که هر آن امکان مجروحیت یا مرگ وجود دارد.
واقعاً به حال پدرانی که با وجود خانواده به جبهه رفتند و مدتها از خانه دور بودند یا شهید شدند و هرگز برنگشتند، حسرت میخورم.
رضا محمدی، رزمنده لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع):
انگیزهای که من را به جبهه کشاند، شهادت همسایهمان حسین بود. ایشان سه سال از من بزرگتر بود و تمام خاطرات کودکی ما با هم گره خورده بود. حسین بچهمذهبی نبود. یعنی شر و شور بود و کاری به اعتقادات و این چیزها نداشت. در همان حد که محرمها لباس سیاه میپوشید، زنجیر میزد و بعد دیگر در هیچ مسجدی پیدایش نمیشد، شلوغ محله هم بود و بسیاری از شبها از خانهشان فرار میکرد.
بعد از انقلاب حسین متحول شد. با هم به جلسات مذهبی میرفتیم و در همین جلسات اخلاق و رفتار هر دوی ما تغییر کرد.
سال ۶۰ که به جبهه رفت، من سنم کم بود. آن موقع حسین به گمانم ۱۶ یا ۱۷ سال داشت و من ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم. یک بار که به مرخصی آمد، کاملاً تغییر کرده بود. از چیزهایی از محیط جبهه میگفت که آدم را تحت تأثیر قرار میداد. بار دوم که به جبهه رفت در منطقه گیلانغرب شهید شد. از همان زمان من لحظهشماری میکردم تا به سن ۱۶- ۱۵ سالگی برسم و به جبهه بروم. همینطور هم شد و به محض اینکه توانستم مجوز اعزام بگیرم، درنگ نکردم و به جبهه رفتم.
حسین حیدری از رزمندگان تیپ رمضان:
من از زمانی که فتنه کردستان شروع شد، پایم به مناطق عملیاتی دفاع مقدس باز شد. تازه انقلاب شده بود و ماهایی که سن و سالمان به فعالیتهای انقلابی قد میداد، احساس وظیفه میکردیم که از انقلاب در برابر دشمن دفاع کنیم.
با اینکه سپاهی نبودم، ولی مثل یک نظامی، تمام وقتم را برای حفظ انقلاب گذاشته بودم. یک مدت که در کمیته بودیم. بعد با بچههای سپاه همکاری کردم و به همراه آنها هم به کردستان اعزام شدم.
آن موقع هر کسی هر کاری از دستش برمیآمد برای حفظ انقلاب انجام میداد. گاهی بدون اینکه یک برگه مأموریت داشته باشیم، به مناطق عملیاتی میرفتیم و اگر شهید میشدیم، امکان داشت خانواده حتی در اثبات شهادتمان به مشکل بربخورند. اما کسی به خودش و این چیزها فکر نمیکرد که نگران اثبات شهادتش باشد.
همین انگیزهها با ما بود تا اینکه جنگ تحمیلی هم شروع شد و توفیق پیدا کردیم چند نوبت هم به عنوان بسیجی در جبهههای دفاع مقدس شرکت کنیم. من در اغلب عملیاتهای بزرگ جنوب حضور داشتم و در لشکر ۱۰ و ۲۷ و تیپ رمضان هم حاضر بودم.