
مشاور رو به من کرد و گفت: شما باید با همسرتان مهربان باشید. من به صورت گلچهره نگاه کردم. گلچهره به رویم خندید.مشاور ادامه داد: شما جوانها باید در زندگی با یکدیگر مدارا کنید. من و گلچهره با حرکت سر حرف مشاور را تایید کردیم. مشاور عینک ته استکانیاش را بالاتر گذاشت، رو به من کرد و گفت: مشکل شما با همسرتان چیست؟ آب توی چشمهایم جمع شده بود. داشت خندهام میگرفت. مشاور زیرچشمی به من نگاه کرد. گلچهره روی صندلی جابهجا شد. مشاور چشم انداخت روی کاغذی که جلوش بود و به ردیف پرسشهایی که آماده داشت نگاه کرد و مقابل آخرین پرسش نشانه گذاشت. گلچهره چادرش را توی سرش جابهجا کرد و گفت: ما با هم مشکلی نداریم. مشاور سر بلند کرد و به صورت من نگاه کرد! من ادامه دادم: ما نمیخواهیم از هم جداشویم، تشخیص این که این یک مشکل است یانه با شماست، زندگی خودمان را دوست داریم و از آن رضایت داریم. مشاور عینکش را روی صورت جابهجا کرد، قیافهای جدی به خود گرفت و گفت: خب ادامه بدید. گلچهره درحالی که به من نگاه میکرد گفت: ما دو سال است که ازدواج کردهایم. از فردای روز ازدواج دخالت خانوادههامان توی زندگی ما شروع شد. ما دخالت آنها را جدی نگرفتیم. همیشه فکر میکردیم که مصلحت ما را میخواهند. مشاور حرف گلچهره را قطع کرد و در حالی که سرش را تکان میداد گفت: بله، مصلحت. خانواده همیشه مصلحت فرزند خود را میخواهد. جوانها درک درستی از زندگی ندارند. شاید به همین خاطر است که الان این جا هستید. گلچهره رو به من گفت: اما ما میخواهیم مشکل خانوادههایمان را حل کنیم. مشاور روی صندلیاش به عقب رفت و در حالی که از روی صندلیاش بلند میشد به قاب پنجره پشت سر نگاه کرد. دستش را روی لبه میز گذاشت و پشت به من و گلچهره ایستاد. انگار ته مانده خاطرهای در ذهنش جان گرفته بود. عینکش را از صورت برداشت و روی لبه میز گذاشت. کاغذهای روی میز را جابهجا کرد و بیتفاوت دوباره روی صندلیاش جا گرفت. مشاور به من نگاه کرد. لحظهای درنگ کرد و به صورت گلچهره خیره شد، سپس نگاهش روی کاغذیهای میز ثابت ماند. در حالی که به پشتی صندلی تکیه میداد با صدایی آرام گفت: من هم وضعبتی مثل شما داشتم. کمی از شما جوانتر بودم که ازدواج کردم. هنوز کدورتهای خانوادگی سر مهریه، جهیزیه و این چیزها برپا بود که رفتیم سر زندگیمان که اوضاع بهتر شود. من و همسرم با هم اختلافی نداشتیم. فردای روز زندگی مشترک به خانه که آمدم تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم مادرم بود. گفت که دلش برای من تنگ شده است و جای خالی مرا در خانه احساس میکند. همسرم نشسته بود و من با لبخندی ساختگی داشتم به حرفهای مادرم گوش میدادم. مادرم پرسید راضی هستی؟ گفتم بله، راضی هستم. مادر گفت: از چی راضی هستی؟ من گفتم: از همه چیز رضایت دارم. مادرم گفت: از زنت هم راضی هستی؟ من و پدرت خیلی برات نگرانیم. خواهرت زنگ زده و گفته که خواب ناخوش برات دیده. خواهرت گفت شاید پدر و مادر زنت تو کارتون دخالت میکنن. وانمود کردم که دارم خداحافظی میکنم. گوشی را گذاشتم. فخری داشت به من نگاه میکرد که دوباره تلفن زنگ زد. مادر فخری بود که از جای خالی فخری در خانه گریهاش گرفته بود. گوشی را به فخری دادم و راهی آشپزخانه شدم. به دنبال راهی بودم که حرفهای کسی را نشنوم. پیش خودم فکر میکردم مادرش مثل مادر من نگران است و همان حرفها را تکرار میکند. سرم را کج کردم و به صورت فخری نگاه کردم. داشت مدام رنگ عوض میکرد و صدایش مدام آرامتر میشد. تلفن را که قطع کرد داشت سرش را تکان میداد. همان پرسشی که در ذهنم بود داشت آزارش میداد. نزدیکتر که شدم آرام نگاهم کرد و گفت: فردا شب میخوان بیان اینجا.
از فردا شب رفت و آمدهای خانوادگی به سوی خانه ما شروع شد. هرکس برای حل مشکل نداشته ما راهحلی پیشنهاد و یا از تجربههای تلخ دیگران برایمان حلی درست میکردد. ما مانده بودیم حیران.
گلچهره رو به مشاور گفت: عجب! درست مثل ما آقای مشاور. من گفتم: بله، بله درست مثل ما. مشاور رو به ما کرد و گفت: بله درست مثل شما. تا اینکه خواهرم پیشنهاد جدیدی داد. مشاور مکث کرد و لحظهای رفت توی فکر. گلچهره رشته افکارش را پاره کرد و گفت: پیشنهاد خواهرتان چی بود؟
- خواهرم پیشنهاد داد پیش یک رمال برویم. میگفت هرکس رفته نتیجه گرفته و چند ردیف آدمهای جور واجور ردیف کرد. همه داشتند به هم نگاه میکردند. من و فخری خندهمان گرفته بود. انتظار داشتیم که پیشنهاد او رد شود که پدر فخری گفت: خب، این هم یک راه حل است و میشود روی آن فکر کرد. بقیه هم شروع کردند درباره فالگیری که مشکل یکی از دوستانشان را حل کرده است حرف زدن.
رمال زنی بود درشت اندام. مثل کولیها لباس به تن کرده بود و بالای صندلی بلندی نشسته بود. چشم میدواندیم به در و دیوار اتاقها که در تاریکی و نور شمع با اشیای عجیب تزئین شده بود. دورش نشستیم. رمال خیره به آیینهای نگاه میکرد. خواهرم ماجرا را تعریف کرد و با اشاره سر من و فخری را به رمال نشان داد. رمال گوی سفیدی را روی صفحه صیقلی به گردش درآورد. گوی چرخی زد و در گودی انتهای صفحه آرام نشست. رمال زیر لب وردی خواند و کاسه آب را روی صفحه خالی کرد و خیره به صفحه نگاه کرد. چند دانه اسفند روی آتش رها کرد و درحالی که مدام سرش را به جلو و عقب می برد گفت: اینها با هم مشکلی ندارند. زندگیشان رو به آرامش میرود. اما کسی این زندگی را طلسم کرده است. خواهرم خوشحال به صورت مادرم نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزند انگار که چیز مهمی کشف کرده باشد سرش را تکان داد. مادر فخری به رمال نگاه کرد و گفت: خب، چه باید کرد؟ رمال چند دانه اسفند دیگر روی آتش ریخت و گفت: باید طلسم را باطل کرد. هفت میخ زندگی آنها را طلسم کرده است که باطل کردن آن کار آسانی نیست. همه نگران به صورت های هم نگاه کردند. مادر فخری شروع کرد به چانه زدن با زن رمال. رمال دستهایش را بالا آورد و گفت: اینها باید مدت کوتاهی از هم جداشوند تا طلسم میخها باطل شود. بعد دستهایش را پایین آورد و گفت: بعد دوباره میتوانند با هم ازدواج کنند و به آرامش برسند. من و فخری خندهمان گرفته بود. مادرم چشم غرهای رفت و چانه زدنها به جایی نرسید.
انتظارش را نداشتیم. اما خیلی زود حرف و حدیث جدایی موقت ما بالا گرفت و دو خانواده تصمیم گرفتند حرف رمال را عملی کنند. دیگر قضیه جدی شده بود و با اصرار زیاد راهی دادگاه شدیم. قاضی دادگاه هم هرچه گفت به خرج کسی نرفت و ما از هم جدا شدیم. خانواده همسرم ماهها فخری را در یک اتاق تنها محبوس کردند تا طلسم او باطل شود. هر وقت برای وصلت دوباره میرفتیم جواب رد شنیدیم. من همسرم و آیندهام را با دست خودم از دست دادم.
سکوت فضا را پر کرده بود. مشاور داشت بغض میکرد که من و گلچهره از روی صندلی بلند شدیم. مشاور هم از روی صندلی بلند شد. عینکش را از روی صورت برداشت و روی لبه میزگذشت و پشت به ما به قاب پنجره نزدیک شد و چشم دوخت به آسمان سیاه و گر گرفته. از دفتر مشاور که بیرون آمدیم باران شروع به باریدن کرده بود.