کد خبر: 863764
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۹
سايه استدلال‌هاي ما روي زندگي ما مي‌افتد و سايه مغالطه‌هاي ما روي استدلال‌هايمان
آيا فلسفه يك چيز بازاري است؟ نه! با اين وجود آيا فلسفه حتي در بازار هم به درد مي‌خورد؟ بله! شما مي‌رويد پارك از يك بلال‌فروش بلال بخريد.
محمد مهر

آيا فلسفه يك چيز بازاري است؟ نه! با اين وجود آيا فلسفه حتي در بازار هم به درد مي‌خورد؟ بله! شما مي‌رويد پارك از يك بلال‌فروش بلال بخريد. بلال‌فروش مي‌گويد 10 هزار تومان! شما مي‌گوييد مگر چه خبر است؟ و او در پاسخ مي‌گويد «همه دستشان توي جيب هم است»، اگر اين بلال‌فروش بداند آنچه مي‌گويد يك مغالطه است: «من دستم در جيب شماست چون همه دستشان توي جيب هم است» يا همسايه شما بداند وقتي از او مي‌پرسيد چرا ماشين‌تان را جلوي در پاركينگ گذاشته‌ايد مي‌گويد «همه همسايه‌ها اين كار را مي‌كنند» دارد مغالطه مي‌كند احتمالاً يا از مغالطه براي خود سنگر نسازد يا حتي اگر بسازد متوجه ساختار و ماهيت آنچه كه بر زبان مي‌آورد باشد.

ما در روابط خود با ديگران گاه از واژه‌هايي چون مغالطه يا سفسطه استفاده مي‌كنيم. معلوم است كه قضيه مربوط به زماني است كه ما در سخن خود متوسل به استدلال مي‌شويم و از نظر كسي ممكن است اين استدلال، مغالطه باشد. گاه مغالطه در مغالطه هم صورت مي‌گيرد، به اين معنا كه ما گاه بدون آن كه متوجه باشيم آيا لوازم مغالطه يا سفسطه بودن در يك سخن هست يا نه، صرفاً به خاطر هياهو و گرد و خاك به پا كردن از چنين واژه‌اي بهره مي‌بريم.  اما براي كساني كه به واقع مي‌خواهند ببينند ذهن آن‌ها تا چه اندازه در اين دام مي‌افتد يا نه، شناخت مختصات و ويژگي‌هاي مغالطه به عنوان يك دام بزرگ ذهني بسيار مي‌تواند كارآمد باشد.
 
در واقع مغالطه اگرچه يك سوژه فلسفي و ذهني است اما صرفاً در حيطه تخصصي نخبگان و متفكران قرار ندارد، چراكه ما در حوزه سبك زندگي براي زيستني آگاهانه نياز داريم ببينيم كه چه اندازه استدلال‌هاي ما در برابر ديگران از روابط خانوادگي بگيريد تا روابط اجتماعي، سياسي و اقتصادي سالم و به دور از مغالطه است. در اين صورت ما با تصحيح تفكر و استدلال، احتمالاً زندگي بهتري در كنار هم خواهيم داشت چون در اين صورت آدم‌ها مجبورند به جاي مغالطه به استدلال رو بياورند و تسليم حقيقت شوند، بنابراين آن‌ها يا كمتر خطا خواهند كرد يا وقت خطا به جاي توجيه و مغالطه، سكوت يا عذرخواهي يا دست‌كم رنج ارتكاب به مغالطه را با خود حمل خواهند كرد. حال شما تصور كنيد كه سياستمداران و مديران و نخبگان و صنعتگران و تاجران و كارگران و كارمندان و زنان و مردان به گونه‌اي تربيت شده باشند كه مغالطه‌شناس باشند و پاي مغالطه‌ها را از استدلال‌هاي خود بيرون بكشند مسلماً زندگي انسان با آنچه اكنون در گذر است متفاوت خواهد بود.

آنچه در ادامه مي‌آيد برگرفته از كتاب «مغالطات» نوشته علي‌اصغر خندان است. مؤلف در اين كتاب كوشيده است با دسته‌بندي انواع مغالطه‌ها در روابط امروز ما با ذكر مثال‌هايي مخاطب را در شناخت مغالطه‌ها و قياس وضعيت دروني خود با آنچه در كتاب مطرح مي‌شود ياري كند.

مغالطه «كنه و وجه» يا «هيچ چيز نيست به جز...»
وقتي داروين تئوري تكاملي خود را در عالم زيست‌شناسي عرضه كرد و گفت كه جانداران ناقص در سير تكاملي خود به تدريج به مراحل عالي‌تر دست مي‌يابند و در نهايت اين سير تكاملي انسان قرار دارد كه موجود تكامل يافته مرحله قبل از خود، يعني ميمون است، در آن عصر عده زيادي مرتكب مغالطه «كنه و وجه» شدند و گفتند: «از اينكه موهاي بدن ميمون‌ها ريخته و به شكل انسان درآمده، به اين نتيجه مي‌رسيم كه انسان هيچ چيز نيست به جز ميمون برهنه.» در اين عصر توماس هاكسل دانشمند معاصر داروين به اين مغالطه توجه داشته و متذكر شده است كه فرضاً اگر انسان ابتدا ميمون بوده و بعد به انسانيت رسيده، اما نمي‌توان گفت كه «انسان هيچ چيز نيست جز ميموني كه به سطح انسان ارتقا پيدا كرده است.»
در اين مغالطه خطاي اصلي اين است كه صفت شيء كه وجهي از وجوه آن است به جاي ذات و كنه آن در نظر گرفته شده، به عبارت ديگر، كنه يك پديده در وجهي از آن خلاصه شده است.
از آن جا كه اين مغالطه معمولاً با عبارت «پديده چيزي نيست جز صفتB» بيان مي‌شود، نام ديگري براي اين مغالطه در نظر گرفته شده و در برخي كتاب‌هاي منطق كاربردي شاهد آنيم، عبارت است از مغالطه «هيچ نيست به جز» كه اشاره به همان مطلب مذكور است.
چند مثال براي مغالطه «هيچ چيز نيست به جز»:
 
 - جهان چيزي نيست به جز انرژي و همه چيزهايي كه مي‌بينيم صورت‌ها و جلوه‌هاي مختلف انرژي هستند.
 - پديده دين و اعتقاد به خدا در ميان جوامع انساني چيزي نيست به جز برنامه‌اي تنظيم شده از سوي اقويا و ثروتمندان براي عقب نگاه داشتن طبقات ضعيف.
 - پديده دين و اعتقاد به خدا در ميان جوامع انساني چيزي نيست به جز خرافه‌گرايي ناشي از ترس از حوادث طبيعي، كه انسان قادر به پيش‌بيني و كنترل آن نيست.
- پديده دين و اعتقاد به خدا در ميان جوامع انساني چيزي نيست به جز شكل ديگري از اسطوره‌گرايي اقوام گذشته يا هم‌عصر.
 
مغالطه «توسل به اكثريت» يا «هرچه اكثريت مي‌گويد درست است»
خلاصه مغالطه توسل به اكثريت اين اعتقاد است كه «حق با اكثريت است» يعني اگر در مجموعه‌اي تعداد زيادي از اعضا از يك نظريه حمايت كردند بايد به صحت آن نظريه اذعان كرد.
چند مثال:
- میلیون‌ها نفر به او و برنامه‌هايش رأي داده‌اند. آيا مي‌خواهي بگويي همه آنها اشتباه كرده‌اند؟
 - اين يك كتاب خوب خواندني است. تاكنون بيش از يك ميليون نسخه از آن به فروش رفته است.
- حق همان است كه از صندوق دربيايد.
اما اگر بنا بود صحت يك انديشه از روي تعداد طرفداران آن شناخته شود هيچ انديشه و ايده جديدي پذيرفته نمي‌شد. همواره يك ايده جديد به عنوان يك نظريه بي‌اهميت مطرح مي‌شود كه طرفداران اندكي دارد، اما به تدريج شواهد عملي يا دلايل عقلي بيشتر و بيشتري آن نظريه را تأييد مي‌كند، تا اينكه مي‌تواند بر نظريه‌هاي موجود برتري جويد.
به عنوان مثال، زماني همه مردم معتقد به اين انديشه خطا بودند كه كره زمين مركز منظومه شمسي و حتي مركز جهان است، اما ابن‌هيثم براي اولين بار گفت زمين به دور خورشيد مي‌چرخد و اين ايده به تدريج درستي خود را اثبات كرد. اما براي مردم آن زمان، سخت و غير قابل قبول بود كه از انديشه خود دست بكشند، زيرا مي‌ديدند كه در تاريخ همواره همه انسان‌ها و دانشمندان، آن نظريه را ابراز داشته‌اند.
 
در مورد مغالطه توسل به اكثريت، نكته اساسي و آنچه براي اجتناب از آن بايد به خاطر داشت، اين است كه اعتقاد همگاني به يك عقيده هرگز ثابت نمي‌كند كه آن عقيده معقول و صحيح است. پذيرش عمومي يك روش نشانه درستي آن روش نيست. استعمال گسترده از يك كالاي خاص، دليل بر مفيد بودن آن كالا نمي‌باشد. رأي و اقبال اكثريت مردم شايد به عنوان يك مؤيد و شاهد پذيرفتني باشد، اما پيش از آن و بيش از آن، براي اطمينان از درستي يك اعتقاد يا يك عمل بايد دليل‌هاي منطقي هر ادعايي را مورد توجه قرار داد.
 
مغالطه «فضل فروشي» يا «من قلمبه‌گويي مي‌كنم تا مرعوب كنم»
اين مغالطه وقتي صورت مي‌گيرد كه كسي با استفاده از كلمات ثقيل و پيچيده و به اصطلاح با قلمبه‌گويي سعي كند مخاطب خود را مرعوب نمايد و چنين وانمود كند كه او داراي فضل و كمال است و همه اين حيله‌ها را براي پوشاندن خطا و عيب سخن انجام مي‌دهد؛ مثلاً اگر بخواهد بگويد «هر انساني خودش را دوست دارد»، چنين بگويد: «حب الذات در انسان مفطور است و قاطبه انسان‌ها جبلتا ميل به جلب المنفعة و دفع المضرة دارند.»
كسي كه واقعاً داراي معلومات باشد و بتواند در موضوعي اظهار نظر صحيح بكند، در صدد است كه انديشه خود را هر چه بهتر به مخاطبان خود برساند، به همين دليل سعي خواهد كرد كه ساده‌ترين بيان را براي انتقال مطالب خود انتخاب كند، اما كسي كه حرفي براي گفتن نداشته باشد و معلومات او در موضوعي ناقص و بي‌اهميت باشد، كوشش خواهد كرد كه ضعف خود را با فضل‌فروشي جبران نمايد.
 
چنين شخصي اميدوار است وقتي كه از كلمات ثقيل و واژه‌هاي طولاني يا از اصطلاحات علمي استفاده مي‌كند، نزد ديگران باسواد و دانشمند جلوه كند. بدتر از اين وقتي است كه اگر مخاطبان خود را فريب داد، به تدريج اين توهم براي خود او هم پيدا مي‌شود كه گويا عالم و چيز فهم است.  استفاده از لغات دشوار و دهن پركن - مثلاً اگر واژه «سوپرنچراليسم» و «فراطبيعت باوري» را بلد باشند به جاي آن از كلمه «ايمان به غيب» استفاده نخواهند كرد - و استفاده بي‌مورد از شعر يا نام دانشمندان و مكاتب علمي و فلسفي.
در اين تكنيك بدون اينكه نيازي باشد به شعر شاعران معروف و غير‌معروف يا ذكر نام شاعر استناد كرده يا نام دانشمندان و مكاتب علمي و فلسفي را به‌جا و بي‌جا بر زبان مي‌آورند، بدين وسيله مي‌خواهند به مخاطب خود بفهمانند كه بله! من كسي هستم كه چنين مطلبي مي‌دانم و خلاصه من باسوادم، پس حرفم را بپذير.
 
مغالطه انگيزه و انگيخته
خلاصه و اساس اين مغالطه اين است كه كسي براي نقد يك عقيده و رأي به جاي اينكه به محتواي آن بپردازد، به خاستگاه آن عقيده و رأي و انگيزه‌هايي كه پشت آن قرار دارد، مي‌پردازد. به جاي اينكه توجه كند آن شخص چه مي‌گويد و ارزش و ادله سخن او چيست، به سراغ اين مسئله مي‌رود كه تعلقات و انگيزه‌هاي گوينده آن سخن چيست؟ متعلق به كدام طبقه، حزب و گروه است و اهداف او و همفكرانش كدامند؟
 
به مثال‌هايي در اين باره توجه كنيد: «فلسفه هگل جز پاره‌اي مهملات بي‌معنا چيزي نيست. هگل در يك طبقه مرفه زندگي مي‌كرد و دائماً در عيش و خوشي و در اوهام خود سير مي‌كرده و هرگز با متن زندگي دستي و بدني ارتباط نداشته است و نتيجه اين شده كه وقتي هم در دفتر كارش نشسته تا فلسفه بنويسد، اين خيالات موهوم و مهمل را سر هم كرده است.»
اين مغالطه از انواع جنجالي و بسيار شايع و متداول مغالطات است. عده‌اي به علت استعمال گسترده اين مغالطه از سوي خود و ديگران و در نتيجه انس با آن، چه بسا آن را اصلاً مغالطه ندانند و چنين برخوردي را با آرا و عقايد جايز بشمارند. اما هيچ‌گاه نبايد فراموش كرد كه بايد همواره هر عقيده‌اي را مستقل از هر عامل بيگانه، مورد قضاوت و نقد قرار داد. به تعبير ديگر، صحت و بطلان يك عقيده را محتواي آن و ادله‌اي كه در تأييد آن اقامه مي‌شود تعيين مي‌كند، نه شخصيتي كه آن عقيده را اظهار كرده است و نه هيچ چيز ديگر.
 
مثال ديگر: «به هيچ وجه پيشنهاد آن‌ها را نخواهم پذيرفت، زيرا مي‌دانم كه متأثر از جناح تندرو هستند.» متأسفانه ارتكاب اين مغالطه بسيار متداول است و بايد آن را يك آفت عمومي براي مسائل علمي و عقلي در نقد آراي ديگران دانست كه افراد زيادي به آن دچار هستند. اين عده هنگام برخورد با هر عقيده و رأي جديدي پيشاپيش موضع خود را مشخص كرده‌اند و به علت اينكه عقيده‌اي متعلق به يك دوره خاص تاريخي يا از آن يك حزب، گروه و سازمان خاص است يا اينكه گوينده آن عقيده، فلان انگيزه را دارد و پيرو فلان آيين، مكتب و فلسفه است با آن رأي و عقيده به مخالفت بر‌مي‌خيزند.
 
قرآن كريم در چند جا به استفاده اين مغالطه از سوي مشركان اشاره كرده است. از جمله در سوره مؤمنون مي‌خوانيم كه خداوند مي‌فرمايد: ما موسي و برادرش هارون را به سوي فرعون و اطرافيان او فرستاديم تا آن‌ها را با آيات و نشانه‌ها و معجزات همراه با استدلال و برهان به راه راست هدايت كنند اما آن‌ها استكبار ورزيدند: فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابدُونَ / پس گفتند: آيا به دو بشر كه مثل خود ما هستند ايمان بياوريم، در حالي كه قوم آن‌ها بردگان ما هستند.
از امير المؤمنين حضرت علي (ع) نقل است كه فرمودند: «انظروا الي ما قال و لا تنظروا الي من قال / بنگريد چه گفته و ننگريد كه گفته.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر