به گزارش خبرنگار ما، روز سهشنبه 13 مهرماه بود كه زن جواني سراسيمه به اداره پليس رفت و گفت شوهرش به طرز مرموزي گم شده است. شاكي در توضيح ماجرا گفت: ديروز عصر شوهرم بهنام به خانه يكي از همسايهها به نام رحيم رفت. رحيم، افغاني است و او را تلفني براي قليان كشيدن به خانهاش دعوت كرد. من تا نيمههاي شب منتظر شوهرم بودم، اما او به خانه برنگشت. خيلي نگرانش شدم و با تلفن همراهش تماس گرفتم اما گوشی او خاموش بود. صبح زود به خانه رحيم رفتم تا از شوهرم خبري پيدا كنم، اما او مدعي شد كه رحيم به خانه او نرفته است. الان خيلي نگران شوهرم هستم و درخواست كمك دارم.
بله. چند سال قبل همسايه ديوار به ديوار بوديم، اما الان چند كوچه با خانه او فاصله داريم.
او با شوهرم دوست بود و گاهي به خانه ما ميآمد و با شوهرم قليان ميكشيدند.
بهنام و پدرش در كار دعانويسي و سحر و جادو بودند. من قصد داشتم، شوهرم را جادو كنم تا بيشتر مرا دوست داشته باشد به همين خاطر با بهنام ارتباط برقرار كردم.
پنج سال قبل با شوهرم ازدواج كردم و خدا يك دختر به ما داد و زندگي ما شيرينتر شد. زندگي خوبي در كنار هم داشتيم و احساس خوشبختي ميكرديم تا اينكه دو سال قبل شوهرم براي ديدن خانوادهاش به افغانستان رفت. وقتي به ايران برگشت در كمال ناباوري زني همراه خودش به ايران آورد و گفت اين زن دوم من است. از آن روز به بعد زندگيام تيره و تار شد. همسرم بعد از آن ديگر به من و دخترم توجهي نداشت و هميشه پيش زن دومش بود. وقتي به او اعتراض ميكردم، ميگفت دوست داري طلاق بگير و از زندگي من بيرون برو، اما من زن تنها و غريبي بودم و در ايران كسي را نداشتم به همين دليل مجبور بودم تحمل كنم. زندگي هر روز براي من سختتر ميشد و تحمل نامهربانيهايش برايم دشوار بود تا اينكه تصميم گرفتم او را جادو كنم .
بهنام و پدرش قبلاً همسايه ديوار به ديوار ما بودند. من با همسر او دوست بودم و خبر داشتم او و پدرش در كار دعا و سحر و جادو هستند به همين خاطر به خانه آنها رفتم تا شوهرم را جادو كنندتا زن دومش را طلاق بدهد و مانند گذشته خوشبختي دوباره سراغ من و دخترم بيايد، اما وقتي موضوع را براي بهنام توضيح دادم، او با چربزباني خودش را به من نزديك و اعتماد مرا جلب كرد. پس از اين ارتباط دوستي ما به صورت تلفني ادامه پيدا كرد تا اينكه يك ماه قبل تصميم گرفتم، موضوع ارتباطم را با بهنام براي شوهرم تعريف كنم.
من به دور از چشم شوهرم با بهنام ارتباط تلفني داشتم تا اينكه عذاب وجدان به سراغم آمد و از طرفي هم فكر كردم اگر شوهرم متوجه موضوع شود، مرا ميكشد به همين دليل پيش دستي كردم و خودم موضوع ارتباطم را با بهنام براي همسرم تعريف كردم.
خيلي ناراحت شد و تصميم به قتل بهنام گرفت.
ساعت 19 روز 12 مهرماه با بهنام تماس گرفت و براي قليان كشيدن، او را به خانهمان دعوت كرد و بهنام هم لحظاتي بعد به خانه ما آمد. بهنام به ديوار اوپن آشپزخانه تكيه داده بود و من هم در آشپزخانه مشغول آتشزدن زغال بودم كه ناگهان شوهرم با آجري كه از قبل آماده كرده بود از پشتسر چند ضربه به سر بهنام زد. مقتول از هوش رفت و روي زمين افتاد كه شوهرم از من خواست بالشتي روي دهانش بگيرم تا صدايش به گوش همسايه نرسد. سپس شوهرم با روسري او را خفه كرد.
پس از قتل، شوهرم به خانه هوويم در طبقه پايين رفت و دقايقي بعد با او برگشت و دست و پاي مقتول را با طناب بست و بعد داخل پتويي پيچاند و پتو را هم داخل گوني آبي رنگي گذاشت و نيم ساعت بعد از حادثه جسد را با موتورسيكلتش به بيرون منتقل كرد. ساعتي بعد وقتي به خانه برگشت، گفت كه جسد را به بيابانهاي اطراف ورامين برده و آنجا رها كرده است.
پس از قتل، شوهرم تهديدم كرد تا اين راز براي هميشه در قلب من بماند، اما من خيلي زود عذاب وجدان گرفتم. شوهرم كه احتمال ميداد موضوع را به خانواده مقتول خبر بدهم، مرا در خانه حبس كرد تا اينكه بعد از چند روز مرا سوار موتورسيكلتش كرد و در نزديكي خانه مقتول پياده كرد و گفت: هر تصميمي داري انجام بده. شوهرم به من گفت: تو هم در قتل دست داري، حالا اگر دوست داري اين راز را بر ملا كن. در حالي كه به شدت ميترسيدم، اما به خاطر عذاب وجدان در نهايت تصميم گرفتم و به خانه مقتول رفتم و اين راز را بر ملا كردم.
وقتي به خانه برگشتم، شوهرم در خانه نبود كه فهميدم او فرار كرده و الان هم نميدانم كجا مخفي شده است.