
مدافعي ديگر براي اعتلاي پرچم ايران اسلامي. مبارزي انقلابي از همين كوچه پسكوچههاي شهر پرهياهويمان تهران. شهيد حسين طاهري در عمليات رمضان سال 1361 آسماني شد تا اين روزها مادر راوي بودنها و نبودنهايش باشد. مادري كه وقتي براي دريافت عكس شهيدش تماس گرفتيم متوجه شديم در بيمارستان است و در بستر بيماري. آنچه در پي ميآيد روايتي مادرانه است از زندگي تا شهادت يكي ديگر از فرزندان خميني كبير.
رزق حلال
من خديجه كريم هستم متولد 1319 مادر پنج فرزند؛ يك دختر و چهار پسر. پدر بچهها كارش ساختمانسازي بود. حسين فرزند اول خانهام بود كه در نهايت افتخار شهادت را نصيب خودش كرد. همسرم مزد دستان هنرمند خود را ميخورد و توجه زيادي به پرداخت خمس و زكات داشت. مردي زحمتكش كه رزق حلال را به خانه مي آورد و آن را در عاقبت بخيري بچهها مؤثر ميدانست. از همان سالهاي پيش از پيروزي انقلاب، همسرم فعاليت انقلابي داشت، از سال 1342. زحمات زيادي را متقبل شد تا اينكه فرزندانم هم با راه امام خميني (ره) و آرمانهاي انقلاب آشنا شدند. بچه ها در تظاهرات و راهپيماييهاي عليه شاه همراه من و پدرشان بودند.
تأكيد و توجه پدر باعث شد تا بچهها را از همان دوران شاه به مدارس اسلامي بفرستيم. آنها ديپلم خود را در دارالفنون گرفتند و بسيار معتقد بار آمده و پرورش يافتند. ما تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در خانه تلويزيون نداشتيم. همسرم اخبار وقايع را از راديوي كوچكش پيگيري ميكرد و وقتي كه انقلاب شد يك تلويزيون تهيه كرديم.
حسين تا ديپلمش را گرفت، انقلاب شد و دانشگاهها بسته شد براي همين جهت ادامه تحصيل در خارج از كشور ثبت نام كرد. بعد از انقلاب به خدمت سربازي رفت. وقتي خدمتش تمام شد جنگ آغاز شد. بنابراين باز راهي ميدان نبرد شد. بعد از شهادتش بود كه نام او براي ادامه تحصيل در خارج درآمد، اما ديگر نيازي به اين تعلقات و افتخارات دنيايي نداشت. پيشتر نام او در ليست قافله كربلا ثبت شده بود. زماني كه حسين به دنيا آمد، ما مستأجر بوديم.هميشه وقتي حسين را شير مي دادم گريه ميكردم و مي گفتم :اگر جنگ شود، چه كنم؟ اگر بخواهد برود سربازي چه كنم؟! وابستگي زيادي بين من و او بود.
همه دوستش داشتند
حسين من مهربان و باخدا بود. همه بچهها خوب بودند اما حسين چيز ديگري بود. همه دوستان و آشنايان هم او را طوري ديگر دوست داشتند. چه كنم كه راه خودش را انتخاب كرده بود. حسين شهادت را دوست داشت. محل خدمت سربازياش در كرمان بود. بعد از سيل و زلزلهاي كه در طبس اتفاق افتاد، حسين خسته و خاكي آمد خانه. با لباس نظامياش آمده بود، سراغ لباسهاي خودش را گرفتم گفت آنجا نياز داشتند دادم به آنها تا استفاده كنند. حسينم درسخوان بود و مودب. همه چي تمام بود. به من و پدرش خيلي احترام ميگذاشت، تا من نمينشستم نمينشست سر سفره. رابطهاي صميمي با خواهرها و برادرهايش داشت.
در عمليات رمضان، حسيني شد
من مخالفتي براي رفتنش به جبهه نداشتم. پدرش كمي مخالف بود. مي گفت نه نرو. اما وقتي امام فرمودند جبههها را خالي نگذاريد همه بروند، ايشان هم رضايت دادند و حسين راهي شد. حسين بعد از انقلاب هفتهاي يك بار در كلاسهاي عرفان با عدهاي از دوستانش شركت ميكرد. گاهي هم اين كلاس ها را در خانه خودمان برگزار ميكرديم. حسين به همراه همين دوستانش اعزام شدند.حسين در اولين مرتبه حضورش در جبهه به شهادت رسيد. تيرماه 1361 در مهران در روند عمليات رمضان حسينم، حسيني شد و به شهادت رسيد.دوستش مجروح ميشود حسين براي كمك به او مي رود كه تركش خمپاره به شقيقهاش ميخورد و او هم كربلايي ميشود.
بدانيد كه جنگ تمام نشده است
صبح روز قبل از اينكه خبر شهادتش را به ما بدهند، براي خواندن نماز عيد فطر آماده ميشدم. حس و حال خوبي نداشتم و دل گرفته بودم. بعد از نماز به خانه آمدم. فرداي آن روز داشتم خانه را تميز ميكردم تا براي مراسم شيرينيخوران يكي از فاميلها كه قرار بود در منزل ما برگزار شود، آماده كنم. با خودم گفتم نكند من اين خانه را براي عروسي تميز ميكنم خانه عزا شود. دلم عجيب شور ميزد. ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد. آقايي سراغ همسرم را گرفت. پدر حسين سر كار رفته بود. بعد از كمي تعلل به من گفت كه حسين مجروح شده و در بيمارستان بستري است. ديگر حال خود را نفهميدم و دو تا از بچهها را برداشتم و به خانه پدر شوهرم رفتم. بعد برادرشوهرم رفت دنبال همسرم. تا رسيد به خانه زنگ زدند كه حسين شهيد شده است. پيكر فرزندم را برايم آوردند سالم بود و فقط شقيقهاش تير خورده بود... مزار شهيد در بهشت زهرا روبهروي سالن دعاي ندبه است. فقط پيامي دارم براي آنها كه حافظ خون شهدا نيستند. خوب به خاطر داشته باشند و يادشان نرود كه جنگ تمام نشده است. هواي خانواده شهدا را داشته باشند. يعني لااقل دل خانواده شهدا را نشكنند، والسلام.