سرتاسر زندگي بسياري از شهدا، در كلمه «جهاد» خلاصه ميشود. يك عمر تكاپو، تلاش، سعي و كوشش و عاقبت نيز «شهادت» كه مزد جهادي خالصانه است. محرمعلي مرادخاني نمونهاي بارز از چنين شهدايي بود. در 12 سالگي يك انقلابي به تمام معنا شد، در 14 سالگي به جبهههاي جنگ رفت و در 49 سالگي و در دفاع از حرم اهل بيت(ع) به شهادت رسيد. روح او خسته ناملايمات زمانه بود و جسمش زخمي كوران حوادث جنگ، اما محرمعلي آنقدر در ولايتمداري ثابتقدم ماند تا اينكه خسته نباشيدش را با شهادت دريافت كرد. سرهنگ داود مرادخاني پسرعموي شهيد در گفت و گو با ما راوي زندگي جهادي او شد. در حالي كه طاهره يونسي همسر شهيد، خود در ميدان مبارزه بود و با سختي نبودنهاي همسرش سر كرد و كبري دلاوري مادر شهيد نيز به جهاد خاموش عروسش اذعان دارد. گفت و گوي ما با پسرعمو، همسر و مادر شهيد محرم علي مرادخاني را پيش رو داريد.
پسرعموي شهيد
اولين تصويري كه از پسرعمويتان به عنوان يك انقلابي داريد، مربوط به چه زماني ميشود؟
اول بگويم كه ما هم پسر عمو هستيم هم پسرخاله، پدرهايمان دو برادري بودند كه با دو خواهر ازدواج كردند. محرمعلي متولد سال 45 و يك سال از من بزرگتر بود. سال 57 ما دانشآموز مدرسه راهنمايي نظام معافي در چهارراه تفرشي مهرآباد جنوبي تهران بوديم. همان زمان با اينكه 12 سال داشت، ليدر بچههاي انقلابي مدرسه شده بود تا جايي كه خاله را به دفتر مدرسه خواستند و تهديد كردند محرمعلي را اخراج ميكنند. ولي پسرعمو دست بردار نبود. در همان سنين نوجواني همراه انقلابيها به كلانتري 19 مهرآباد حمله كردند. واقعاً بچه نترس و شجاعي بود. بعد از انقلاب با هم وارد بسيج شديم و وقتي كه جنگ شروع شد، محرمعلي باز پيشقدم بود و زودتر از من به جبهه رفت.
از صحبتهايتان اين طور برداشت ميشود كه روحيه شهيد مرادخاني با كارهاي عملياتي سازگاري داشت؟
بله، به نوعي ميتوان گفت شجاعتش باعث ميشد كه در مواجهه با خطر نترسد و پيشقدم شود. يك جورهايي شخصيت ليدري در همان دوران كودكي داشت. انقلاب و شرايطي كه حاكم شد بچهها را زودتر پخته ميكرد. عمويم (پدر شهيد) هيئت تنكابنيهاي مقيم مركز را اداره ميكرد و محرمعلي از نوجواني در هيئت مياندار بود. بعد هم كه جنگ خودش دانشگاه بود و اغلب نوجوانان و جواناني كه به جبهه ميرفتند، خيلي بزرگتر از سنشان فكر و عمل ميكردند. محرمعلي از جمله همين بچهحزب اللهيهايي بود كه انقلاب را از خودشان ميدانستند و برايش هركاري ميكردند.
اين شخصيت انقلابي در روحيه و رفتار شهيد هم خودش را نشان ميداد؟
قاعدتاً همين طور بود. امر به معروف و نهي از منكر كه نشانهاي از احساس تكليف يك فرد انقلابي نسبت به وقايع اطراف و جامعهاش است، در شهيد مرادخاني نمود بيشتري داشت. رك و راست حرفش را ميزد. در واقع در انجام تكليفش جسور بود. انگار روحيهاش را مثل اوايل انقلاب حفظ كرده بود. اگر احساس ميكرد در يك مراسم عروسي حتي امكان شنيدن موسيقي حرام است، در آن مراسم شركت نميكرد. بعدها به خانه نوعروس و داماد ميرفت و هديهاي برايشان ميبرد. آدمهايي مثل محرمعلي الان كم هستند. شايد ناياب باشند. او هم يك انقلابي بود و انقلابي ماند.
با پسرعمو، رفيق هم بوديد؟
مثل دو تا برادر بوديم. از بچگي با هم بزرگ شديم، با هم مدرسه رفتيم و چون خانهمان نزديك بود، حشر و نشر و همه چيزمان با هم بود. بعدها كه عمويم، يعني پدر خدابيامرز شهيد از تهران به تنكابن رفت، كمي بعد پدر من نيز آنجا رفت و نزديكي دو خانواده تا همين الان ادامه دارد. همه ميگفتند چهره من و محرمعلي شبيه هم است. منتها او زرنگتر بود و خودش را لايق شهادت كرد.
شده بود كه در جبهههاي دفاع مقدس هر دو يك منطقه باشيد؟ از روند جبههرفتن شهيد هم بگوييد.
همان طور كه گفتم بعد از شروع جنگ، محرمعلي زودتر از من به جبهه رفت. زودتر هم وارد سپاه شد. پسرعمو به دليل روحيه رزمندگي و تواناييهايش، مسئوليتهاي متعددي در جبههها عهدهدار شد. مسئوليت گردان ادوات و همچنين مسئوليت گردان مكانيزه لشكر25 كربلا از جمله اين مسئوليتها بود. اتفاقاً در خط پدافندي فاو و مشخصاً در كارخانه نمك هر دو يك جا بوديم. ايشان مسئول گردان مكانيزه بود و من هم در ادوات بودم. او پاسدار بود و من بسيجي بودم. رستهمان فرق داشت منتها هر دو يك منطقه بوديم. در عمليات والفجر8 همرزمانش تعريف ميكردند كه يكبار مهمات تمام شده بود و كسي نميتوانست از سمت خودي به شبه جزيره فاو بيايد. محرمعلي خودش قايق سوار ميشود و زير حجم آتش سنگين دشمن مهمات ميآورد. در حالي كه هر آن امكان داشت با اصابت حتي يك گلوله، قايق به همراه مهمات منفجر شود. پسر عمو در لشكر 25 كربلا، مسئوليت عمليات تيپ سوم لشكر25 و كمي بعد جانشيني تيپ را عهدهدار شد.
زمان جنگ مجروح هم شده بود؟
بله، ايشان چند بار مجروح شد. از ناحيه فك و صورت و گوش و پا دچار مجروحيتهاي متعددي شده بود.
بعد از اتمام دفاع مقدس باز در مسير رزمندگي باقي ماند؟
محرمعلي بعد از جنگ همچنان فعال بود. قبل از بازنشستگي مدتي به كرمانشاه رفت، مدتي هم از او دعوت شد تا در ستاد مشترك نيروي قرارگاه امام حسين(ع) باشد و به تهران منتقل شد. بعد آمد به عنوان كارشناس نظامي قرارگاه امام حسين(ع) مشغول شد كه ديگر بحث بازنشستگياش پيش آمد و بلافاصله بعد از بازنشستگي اعزام گرفت و راهي سوريه شد.
بعد از سالها حضور در جبهه و كار در سپاه، فكر نكرد ديگر جهاد براي او بس است؟
به نظرم او بازنشسته شد تا راحتتر به سوريه برود. براي محرمعلي يك جا نشستن و بيتفاوت ماندن در حالي كه جبهه مقاومت اسلامي در عراق و سوريه فعال است، معنا نداشت. دو بار هم به سوريه اعزام شد. بار اول از ناحيه پا كه طي جنگ جراحت داشت، مجروح شد و بار دوم به شهادت رسيد.
آخرين تماستان با شهيد كي بود؟
محرمعلي برات شهادت را در بينالحرمين و از سيدالشهدا(ع)گرفت. براي اربعين همراه دو فرزندش به كربلا رفته بودند كه گويا در بينالحرمين به ايشان زنگ ميزنند كه بيا تهران و براي سوريه اعزام شو. من آن زمان در مرز مهران بودم. زنگ زد و گفت ميرود و خواست كه مراقب پسرش محمد باشم. پنجشنبه بود كه رفت و چهار روز بعد يعني يكشنبه به شهادت رسيد. مرگ طبيعي براي مردي چون محرمعلي كم بود. او اين همه زحمت در انقلاب و جنگ كشيد، انصاف نبود در رختخواب بميرد. شهادت زيبندهاش بود و عاقبت هم به حقش رسيد.
همسر شهيد
با شهيد مرادخاني چطور آشنا شديد، موقع ازدواج ايشان رزمنده بود؟خانواده با وضعيتشان مشكلي نداشتند؟
ما همسايه بوديم و مقدمات آشنايي هم از آنجا رقم خورد. سال 63 عقد كرديم و 64 هم ازدواج. موقع آشنايي هر دو 17 سال داشتيم. اتفاقاً پدرم مخالف ازدواج ما بود. اولش حرفي نداشت، منتها وقتي كه رفتيم صيغه كنيم، عاقد به پدر گفته بود با وجود رزمندگي دامادت و اينكه امكان شهادت و جانبازياش است، فكرهايت را براي ازدواج دخترت با او كردهاي؟ پدر هم همان جا فكرهايش را ميكند و ساز مخالفت ميزند. وقتي به خانه برگشتيم، مادر و برادرم به پدرم اعتراض كردند كه چرا مخالفت كردي. كمي حرف زدند و عاقبت پدر راضي شد و ما محرم هم شديم.
زندگي با يك رزمنده سخت نبود؟
اتفاقاً شيرينيهاي خودش را داشت اما از حيث نبودنها و مأموريتهاي ناتمامش، زندگي با محرمعلي هميشه خدا سختيهاي خودش را داشت. ما چهار ماه بيشتر عقد نبوديم و تنها دو، سه روز بعد از عقد رفت جبهه و تا موقع ازدواج هم جبهه بود. جالب است كه برادر بزرگترم رفت منطقه تا او را براي مراسم عروسي به خانه بياورد! آمد و چهار روز بعد از عروسي دوباره رفت جبهه.
پس شما هم مثل خيلي از همسران رزمنده، طعم نبودنهاي همسرتان را چشيدهايد؛ بعد از اتمام جنگ چطور، اوضاع بهتر شد؟
زمان جنگ كه ايشان 45 روز منطقه بود و 15 روز خانه. اسماً 15 روز بود، چراكه معمولاً يا چند روز از شيفت استراحتش را منطقه ميماند و دير برميگشت، يا موقع رفتن به منطقه زودتر از موعد حركت ميكرد. همان زمان جنگ، دخترمان دنيا آمد. محرمعلي به منطقه ميرفت و ميآمد، ميديد اين دختر دندان درآورده، ميرفت و ميآمد، ميديد بچه دارد راه ميرود. خودش هم ميگفت من بزرگ شدن اين بچه را نديدم. بعد از جنگ آمديم بابلسر ايشان جانشين يگان دريايي شدند. بعد رفتند تيپ 3 و جانشين عمليات شد. بعد فرمانده عمليات شد. بعد جانشين تيپ شد و بعدش بازنشسته شد. اما دوباره دعوت به كار شد و رفت كرمانشاه، دو الي سه سال آنجا بود. بعد رفت تهران و دو سالي هم آنجا بود. در اين مدت ما در تنكابن زندگي ميكرديم. بنابراين باز هم نبودنهاي او را درك كرديم.
واقعاً يك بخشي از سهم جهاد هر رزمندهاي متعلق به خانواده و خصوصاً همسرانشان است؛ چطور سختيها را تحمل ميكرديد؟
خب من شرايط كاري همسرم را درك ميكردم. بنابراين سعي كردم در اغلب مواقع دست تنها، بچهها را بزرگ كنم و زندگي را بچرخانم. ايشان بعد از فراغت از كار كه تصميم گرفت به سوريه برود، 28 اسفند سال 93 بود. رفت و چهارم فروردين مجروح شد. منتها به ما نگفت مجروح شده و در همان سوريه هم ماند. در زمان جنگ به خاطر مجروحيتهايش هفت بار عمل كرده بود. دو بار فكش را، يك بار بينياش را سه بار گوشش را و يك بار هم پايش را. حالا دوباره پايش مجروح شده بود و همان سوريه عمل كرده بود. به هرحال چون 16 ارديبهشت امسال عروسي برادر كوچكش بود، من قبلش تماس گرفتم و گفتم برگردد، چهارم ارديبهشت 94 برگشت و تازه آنجا متوجه شديم كه مجروح شده است. ايشان بار دوم كه آذرماه 94 رفت، چند ماهي خانه بود. شايد در تمام 30 سال زندگي مشتركمان، تنها همان چند ماه واقعاً كنار هم بوديم. يكبار با ايشان رفتيم خريد، وقتي برگشتيم گفت من تازه ميفهمم در نبودنهاي من در اين چند سال شما چه كشيديد.
وقتي ميخواست جبهه سوريه برود، مشكلي با رفتنش نداشتيد؟
بار اول نگفت كه ميخواهد به سوريه برود. فقط گفت چهار روز اول عيد 94 را در تهران ميمانم. 28 اسفند رفت و همان روز غروب زنگ زد كه ميخواهم به سوريه بروم. بار دوم 15 روز قبل از اعزامش با هم رفتيم مشهد. اسم دو پسرمان و خودش را نوشته بود براي پيادهروي اربعين. بچهها را راهي كرد و دو، سه روز بعدش ديدم دارد گريه ميكند. علتش را پرسيدم كه فهميدم هواي كربلا كرده و بعد خودش گفت كه قضيه سوريه كنسل شده و بعد از بهمن ميروم. وسايلش را برداشت و رفت عراق و در كاظمين به بچهها ملحق شده بود. گويا روز آخر كه به نظرم اربعين بود، زنگ زده بودند كه برگرد تهران و براي اعزام به سوريه مهيا شو. از همان بينالحرمين به مولي حسين(ع) و آقا ابوالفضل(ع) سلام داده و برگشته بود. از تهران به من زنگ زد گفت من را براي سوريه خواستهاند. گفتم خداحافظي نكرديها، گفت ديگر طاقت نداشتم گريههايت را ببينم. گفتم مادرت چه ميشود، گفت اجازهام را خودم ميگيرم. رفت و چهار روز بعد يعني 16 آذرماه 1394 به شهادت رسيد. روز قبلش هم دو بار تماس گرفت. يكبار سراغ بچهها را گرفت و گفت برايشان وليمه آبرومندي بگيريد. بار دوم هم شب زنگ زد و نگران كم و كسري خانه بود. روز بعد به شهادت رسيد.
اگر بخواهيم بارزترين خصوصيت اخلاقي همسرتان را بگوييد، چيست؟
در گفتن حرف حق خيلي جسور و صريح بود. دلش از بيحجابيها و بيبندوباريها خون بود. شب تاسوعاي امسال خودش رفت پشت بلندگو نسبت به برخي از ناهنجاريهاي جامعه گلايه كرد. مردم عزادار خيلي خوششان آمده بود و گفتند حداقل يك مرد پيدا شد كه حرف دل ما را بزند. محرمعلي حتي شده به مسئولان زنگ ميزد و گلايههايش را صريح بيان ميكرد. واقعاً آدم شجاع و جسوري بود.
مادر شهيد
حاج خانم شما پسرتان را چطور شناختيد؟
از بچگي همت بزرگي داشت. باخدا و باتقوا بود. به من و پدرش خيلي احترام ميگذاشت. هنوز دانشآموز دبيرستاني بود كه قصد جبهه كرد. پدرش گفت نرو بمان و درس بخوان. اما جوابي داد كه از سن و سالش بعيد بود. گفت الان به حضور امثال ما نياز است و بعداً وقت درس خواندن است. هرچه بگويم از پسرم كم است. از نمازشب و خداپرستي و ديندارياش. خدا نعمت پاكي به من داد و شكر خدا پاك و مطهر تحويلش دادم.
شما با رفتنش به سوريه مخالفتي نداشتيد؟
چرا، به هرحال مادر هستم و يك بار كه زنگ زد و گفت سوريه هستم، ناراحت شدم و ميترسيدم كه اتفاقي برايش بيفتد. اما بيشتر از خودم، ناراحت عروسم هستم. آنها 30 سال با هم زندگي كردند، اما پسرم كمتر خانه بود و عروسم دست تنها سه بچهاش را بزرگ كرد. او در زندگياش خيلي سختي كشيد. آنقدر هم كه زن پاكدامن و خوبي بود، بچهها را صالح بار آورد و طي همه اين سالها يك لحظه وظيفه مادرياش را فراموش نكرد. خدا خيرش بدهد كه در جهاد پسرم سهيم بود.
شما چطور خانوادهاي بوديد كه پسري مثل شهيد مرادخاني را تقديم انقلاب كرديد؟
ما خانوادهاي مذهبي و انقلابي داشتيم. سعي ميكرديم در خدمت مردم باشيم. زمان جنگ عروسي چند جوان را برعهده گرفتيم شكر خدا نگذاشتيم يك آواي غير شرعي در آن شنيده شود. محرمعلي در جو چنين خانوادهاي بزرگ شد. زمان جنگ كه عقد كرد، با لباس بسيجي پاي سفره عقد نشست. يادم است چند بار مجروح شد و مرتب به بيمارستان ميبردنش. يكبار بيمارستان فاطمه زهرا رفتم ملاقاتش گفتم پسرم دفعه بعدي كدام بيمارستان بيايم ملاقاتت، گفت بار بعدي بياييد كنده سر (گلزارشهدا). زمان جنگ قسمت نبود شهيد بشود اما حالا و در دفاع از حرم اهل بيت به شهادت رسيد. خدا را شكر كه بچه پاكي به من داد و امانتش را پاك و سربلند تحويلش دادم.