
گهگاه نگاهي به آن ميانداختم و فشارش ميدادم. قند توي دلم آب ميشد. بابا گفته بود كاغذ بايد دست او باشد. گفته بود: خودش كه پيش توست، سند حضورش را به من بده. خنديديم و ته دلمان براي داشتن تو ضعف رفت. گفتم: من به قدرتش نياز بيشتري دارم، هر چه باشد دارم ميروم سر يك امتحان سخت. بابا راضي شد. اما نرفت. جلوي دانشگاه نشست تا من و تو و سند حضورت، پيروز از يك امتحان سخت به سراغش رفتيم. بابايت، توي دستش يك ظرف كوچك بود و سه عدد نان خامهاي، ذوق كردم. شيريني تو را خريده بود تا كاممان هم، مثل زندگيمان حسابي شيرين شود. شيريني نيني توي دستهاي بابا بود.
من به تو خيلي مديونم عزيزكم. هميشه به من قدرت دادي. قدرت و انگيزهام هزار برابر شده بود. دانشگاه فقط برايم مجموعهاي از رفت و آمدهاي بيهدف نبود. ميدانستم چه ميخواهم و تو آن نقطه روشنِ توي دلم بودي كه راهم را هم روشن ميكرد. يادت هست چطور سر كلاس «جنينشناسي» ذوق ميكرديم و به حرفها و توضيحات استاد گوش ميداديم. راستش را بخواهي فكر ميكنم اگر تو نبودي من هرگز اين درس سخت را به اين خوبي نميفهميدم و نمرهاي نميگرفتم كه همه برايم هورا بكشند و سلما توي گوشم بگويد: با تشكر از نيني!
سختيهايت هم شيرين بود. رفت و آمد به دانشگاه در سرما و گرما با تو كه هر روز بزرگتر ميشدي سختيهاي خودش را داشت. اما مگر سختياي هست كه بتواند در برابر نقطه روشن و ميوه دل آدم مقاومت كند و نيفتد و نشكند؟
حالا كه كمتر از يك هفته به ديدنت مانده. حالا كه 9 ماه را لحظه به لحظه و گام به گام با من بودي و طي مسير كردي، حس ميكنم از همه دنيا به من نزديكتري و هستي، از همان روز اول بودي. نزديكترين! و بيصبرانه منتظرم تا در آغوشت بكشم. بابا ميگويد تو پروفسور ميشوي، چراكه از همان روز اول زندگيات با علم و علمآموزي آشنا شدي. راست ميگويد. يادت هست شبها و روزهاي بيخوابي را چطور با هم خوانديم و نوشتيم؟ تو پروفسور هم نشدي، نشدي! اما من اميدوارم كه تو هم بتواني حس خوب مادري و علم را توأمان تجربه كني و در برابر پچپچها و سختيها، زانو نزده و تسليم نشوي...