
صبح يكي از روزهاي زمستاني سال 1390 بود، در هوايي به شدت ابري، پيرمردي به اتاق من آمد. در آن زمان، رئيس دانشكده بودم. پس از گپ و گفت و آشنايي دادن در جريان تعريف يك خاطره گفت: مدرك دكتريام را از دانشگاه «وستكاپ» در حومه شهر «لندن» گرفتم. به محض ورودم به ايران، به دليل اينكه در آن موقع، دانشگاههاي ايران در رقابت منفي براي رشد كمي بودند، بيهيچ سنجش و مصاحبه علمي، با عنوان «عضو هيئت علمي» استخدام شدم.
درباره دانشگاه محل تحصيلم، بايد بگويم كه اگر چه در امور علمي بسيار سهلانگار بود و معيارش، شهريهاي بود كه از دانشجويان دريافت ميكرد و به طور ضمني حتي اجازه ميداد كه پاياننامههايمان را از مؤسسات وابسته به دانشگاه تهيه كنيم، با وجود اين، شرايط تحقيق و علمآموزي براي علاقهمندان، آماده بود. من هم اگر چه در نهايت، با پرداخت هزينه، مدركم را از طريق يكي از آن مؤسسات تهيه كردم.
در اوايل استخدامم، به مطالعه، تحقيق و تدريس هم علاقه داشتم و اطلاعاتم براي دانشجويانم، تازگي داشت. همچنين آن موقع مدرك دكتري من براي آنها بسيار جذاب بود.
اما به تدريج، به دليل بالا بودن هزينه زندگي و فقدان سيستم نظارت و ارزيابي از استادان و... يواش يواش، انگيزهام را براي مطالعه و تحقيق از دست دادم. در ابتدا، پژوهش و سپس مطالعاتم به سرعت كاهش يافت؛ بعد هم به طور كلي هر دو را كنار گذاشتم.
روند اين واقعه غمانگيز چنين بود كه بعد از مدتي، كتاب و كلاس و دانشجو و در مجموع كل دانشگاه، برايم در حكم ابزاري درآمد براي كسب درآمد و افاده بيشتر. البته طي اين مدت، فول تايم ميدويدم، از اين دانشگاه به آن دانشگاه و از اين شهر به آن شهر.
خلاصه تبديل شده بودم به يك كاسب پركار تمامعيار. البته در تمام اين مدت، سعي ميكردم كه كلاس كار را همچنان بالا نگه دارم. براي اين كار، سعي ميكردم، از ابزارهايي كه تحت اختيار داشتم نهايت استفاده را ببرم. مهمترين اين ابزارها، تسلطم بر زبان انگليسي و داشتن عنوان دكتري بود.