کد خبر: 774019
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۹۴ - ۲۱:۰۶
گفت‌وگوي «جوان» با خانواده شهيد غلامرضا الماسي كه 27 سال گمنام بود
شماره خانواده شهيد گمنام غلامرضا الماسي كه به دستم مي‌رسد، مشتاق مي‌شوم بدانم چه كسي اين بار راوي رشادت شهيدي خواهد شد.
صغري خيل فرهنگ

دعا مي‌كنم گذشت زمان پدر و مادر اين شهيد را از بين ما نبرده باشد چراكه بهترين راوي براي شهيدشان هستند و كسي نمي‌تواند جاي آنها را پر كند. ارتباط برقرار مي‌شود و مادري با صداي رنجور و خسته همكلام‌مان مي‌شود. مادر كه معصومه قندي نام دارد سعي مي‌كند از زير بار گفت‌وگو فرار كند. لحظاتي بعد محمد الماسي پدر گوشي را مي‌گيرد، باب گفت‌وگو را با ما باز مي‌كند و از فرزندش مي‌گويد. اما بعد گويي مادر هم سرذوق مي‌آيد و سرحرف را از شهيدش سر باز مي‌كند تا از 27 سال مفقودي پيكر غلامرضا و سال‌هاي چشم انتظاري بگويد. براي خانواده شهداي گمنام، گذر هر ثانيه برابر با يك عمر چشم انتظاري است. گفت‌وگوي ما با اين پدر و مادر شهيد را پيش‌رو داريد.


پدر شهيد

در شهادت سبقت گرفت

من محمد الماسي، متولد 1323، پدر شهيد غلامرضا الماسي هستم. من چهار پسر و دو دختر داشتم. از ميان فرزندانم غلامرضا افتخار خانه‌ام شد. متولد 1349 بود. سنش كم بود كه مي‌خواست به جبهه برود. ابتدا وارد بسيج شد و فعاليتش را از مسجد فاطمي محله‌مان آغاز كرد. غلامرضا اولين فرزندمان بود. مدتي در جبهه بود و بعد از اينكه به مرخصي آمد به او گفتم: بابا جان! اين بار شما بمان خانه تا من جبهه بروم. بعد از من بزرگ خانه شما هستي. غلامرضا گفت: بابا شما چه بروي و چه نروي، من به جبهه مي‌روم و منتظر نمي‌شوم. اين بار او بود كه گوي سبقت را از من ربود و راهي شد. بار دوم مراسم تشييع پيكر سردار شهيد حسين خرازي بود كه به خانه آمد. اما بلافاصله بعد از اتمام مراسم دوباره راهي شد. اين آخرين مرتبه‌اي بود كه او مي‌رفت. در نهايت باز هم از من جلو افتاد و در عمليات كربلاي8 به شهادت رسيد. سال‌ها چشم انتظارش بوديم. هر جا اعلام مي‌كردند خبري از تفحص شهدا شده است، مي‌رفتيم و چيزي جز غم عايدمان نمي‌شد. اما اين‌روز‌ها كه شناسايي شده و بازگشته خدا را شكر مي‌كنم اما چشم انتظاري ما تمام نشده، آنكه ما منتظر آمدنش هستيم هنوز ظهور نكرده است. اميدوارم فرزندي كه تقديم انقلاب كردم ان‌شاءالله فداي ولايت و مكتب امام حسين(ع)باشد. اين روزها اين ايام كه خبر شهادت رزمندگان مدافع حرم را مي‌شنوم، با خود مي‌گويم اگر غلامرضا بود با او مي‌رفتم براي دفاع از حرم بي‌بي زينب(س). اگر 10 پسر داشتم همه را براي دفاع از اسلام در سوريه و عراق راهي مي‌كردم.


مادر شهيد

من هرچه از شهيدم بگويم، كم گفته‌ام. پسرم وقتي راهي جبهه مي‌شد به من مي‌گفت: مادر جان لباس‌ها را نشوي. همه را در گوشه‌اي جمع كن تا من بيايم. خودم همه را برايت مي‌شويم. قبل از اعزامش همه كارهاي خانه را كرد، يك خانه تكاني حسابي. اين كارهايش قبل از رفتن دلم را مي‌لرزاند. خبر شهادتش را كه آوردند باورم نمي‌شد. همان شب شهادتش خواب ديدم كه دشمن حمله كرده و او به شهادت رسيده است. در زمان گمنامي و نبودن‌هايش، هميشه خانه را مي‌گشتم. پيش خودم تصور مي‌كردم كه احتمالاً در حمام باشد. به حمام مي‌رفتم اما خبري نبود. سراسيمه به داخل اتاق بر مي‌گشتم اما در اتاق نبود. به زير زمين خانه مي‌رفتم و با خود مي‌گفتم احتمالاً در زيرزمين مشغول كاري است! اينگونه بود كه معناي مفقود‌الاثر را متوجه شدم. يعني چيزي كه ديگر اثري از او نباشد. از همان روزهاي ابتدايي جنگ هر بار كه تشييع شهيدي بود، چادرم را برمي‌داشتم و راهي مي‌شدم. تا همين چند وقت پيش همين طور بودم. هر زمان خبر آمدن شهدا را مي‌شنيديم با همسرم راهي مي‌شديم. اين رفتن‌ها و همراهي شهداي گمنام را جزو واجبات مي‌دانستيم. خيلي هم دنبال نشاني از شهيد بوديم اما خبري نبود كه نبود.

شهيدم جثه‌اي ريز داشت، آن زمان كه غلامرضا مي‌خواست برود از خواهرزاد‌ه‌ام خواست او را با خودش به جبهه ببرد. خواهرزاده‌ام گفت خاله جان اگر جانباز، اسير يا شهيد شود من از روي شما خجالت مي‌كشم. براي همين غلامرضا را با خودش نبرد. غلامرضا خودش از بسيج ثبت نام كرد. يك بار آمد خانه و گفت مادرجان ثبت‌نام كرده‌ام كه جبهه بروم. من گفتم پسرم، بابا هم اسمش را نوشته كه برود. گفت: من مي‌روم اما صبر كند وقتي من برگشتم بابا برود. دردانه‌ام در جبهه امدادگر بود كه در محاصره دشمن مي‌افتد. مشغول مداواي زخمي‌ها بود كه خبر محاصره را به او مي‌دهند. آنهايي كه توانستند عقب آمده بودند اما او نتوانسته بود برگردد. وقتي خبر شناسايي پيكرش را به من دادند باور نكردم. مات و مبهوت ماندم. چند باري خوابش را ديدم. در خواب لباس اسرا را به تن كرده بود و يك اوركت در دست داشت. گفتم: كجايي مادر؟ گفت: مامان من كه آزاد نبودم تا بتوانم پيش شما بيايم.

27 سال بي‌خبري، 27 سال چشم انتظاري، شما فقط يك عدد مي‌شنويد و ما معناي اين سال‌ها را كه به بيقراري، دلتنگي، غم و انتظار گذشت را با جان و دل حس كرده‌ايم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار