
سيدكاظم فرتاش هم كه همان روزها به عنوان فرماندار نظامي سوسنگرد منصوب شده در كنار دكتر چمران مشغول دفاع و مبارزه ميشود. به مناسبت 31 خرداد كه با سالگرد شهادت چمران مصادف است فرتاش از ويژگيهاي اخلاقي، هوش و ايدههاي نظامي فرمانده ستاد جنگهاي نامنظم ميگويد.
شما اولين فرماندار نظامي شهر سوسنگرد هستيد. چگونه به اين سمت انتخاب شديد؟
من در نيرو هوايي ارتش استخدام بودم كه به تهران احضار شدم تا جانشين حفاظت نيروي هوايي شوم. اوايل سال 59 وضع كشور به هم ريخته بود و مشغول انجام وظيفه در سمت جديدم شدم كه جنگ شروع شد. وقتي جنگ شروع شد من در خدمت شهيد شكوري بودم كه حمله معروف 140 فروند هواپيماي ايران انجام گرفت، دشمن ضربه سختي خورد و عقب نشست. دشمن ابتدا از سمت غرب تا پادگان حميديه، از سمت جنوب به اهواز دسترسي پيدا كرده بود. با شروع جنگ اهواز خالي از سكنه شد و در سوسنگرد تعداد كمي از مردم در شهر ماندند. درگيري بين دو كشور شروع شده بود و در آن اوضاع دنبال كسي ميگشتند كه جنگيده باشد و اطلاعات جامع و خوبي از شرايط روز داشته باشد تا فرماندار نظامي سوسنگرد شود. به همين دليل امير شهبازي مرا به آيتالله خامنهاي پيشنهاد دادند. امير شهبازي اطلاعاتي از سابقه جنگي من داشتند و مرا به جنوب احضار كردند. به جنوب رفتم و آنجا شخص آقا مرا به عنوان فرماندار نظامي سوسنگرد به شهر برد. جاده سوسنگرد شرق به غرب است و زير جاده سوسنگرد دشمن آمده بود و بالاي جاده نيروهاي خودي مشغول جنگ بودند. بايد از وسط زد و خورد نيروها رد ميشديم و به شهر ميرسيديم.
شهر به محاصره درآمده بود؟
نه به آن شكل كه بگوييم محاصره كامل بود. عراق آن زمان خيلي كاري به سوسنگرد نداشت و قصد هم نداشت سوسنگرد را بگيرد. بعد كه ما در سوسنگرد مستقر شديم و تصميم به دفاع گرفتيم عراق تصميم گرفت سوسنگرد را بگيرد. آنها فكر ميكردند اگر اهواز را بگيرند سوسنگرد را هم خواهند گرفت ولي بعد كه ما در سوسنگرد مستقر شديم فهميدند گرفتن سوسنگرد به سادگي نيست. عراق ابتدا در بستان جلو آمد. آن زمان من فرماندار نظامي سوسنگرد بودم و سه بار از بستان حمله كرد كه رزمندگان حملاتش را دفع كردند. دفعه بعد از جنوب كرخه كور (نور) - بعد از هويزه - بالا آمد و هويزه و سوسنگرد را يك جا در محاصره قرار داد. در هويزه كه نيرويي نبود در نتيجه با ما در سوسنگرد درگير شد. آنقدر تلاش كرديم و مقاومت كرديم تا آخر سوسنگرد را از محاصره درآورديم و براي اولين بار خطوط دفاعيمان تشكيل شد. تا آن زمان خطوط دفاعي ما مشخص نبود.
كجا با شهيد چمران آشنا شديد؟
در ستاد جنگهاي نامنظم با شهيد چمران آشنا شدم. دكتر چمران با آيتالله خامنهاي ستادي در اهواز تشكيل داده و مدارس را به اردوگاه تبديل كرده بودند. نيروها از مساجد به مدارس اعزام ميشدند و بعد در بالاي اهواز دوره كوتاهي ميديدند، شبها گروههاي مختلفي تشكيل ميدادند و به دشمن حمله ميكردند. هدف از اين حملات هم فقط اين بود كه به دشمن نشان دهند كه هستيم. هم عمليات تأخيري انجام ميدادند و هم ميخواستند به دشمن اعلام كنند ما حضور داريم و جلو نياييد. آنها همينطور ميزدند و جلو ميآمدند و حضور اين نيروها باعث شد حركتشان متوقف شود. بعد كه سوسنگرد از محاصره درآمد در شهر تعدادي نيرو گذاشتيم و به يكي از بچههاي سپاه تحويل داديم. قبل از من تيمسار امامي رئيس عمليات جنگهاي نامنظم بود و ايشان به دزفول رفت و من فرمانده عمليات جنگهاي نامنظم ميشدم.
شهيد چمران چه ويژگيها و خصوصيتي داشت كه چنين شخصيت متمايزي از او ميساخت؟
شهيد چمران براي مردم ايران خيلي باارزش و عزيز است. انساني بزرگ در چند بُعد بود و در هر بُعدي هم سرآمد بود. يك نقاش و طراح حرفهاي كه خطي زيبا داشت، از نظر سواد فني درجه يك بود و موشكهاي مصطفي مصطفي و بشير را خودش طراحي كرده بود و به شهيد مصطفيمجد ميداد تا ساخته شوند. از نظر هوش و حافظه بينظير بود. كافي بود فقط با يك نفر صحبت كند و همان يك بار كافي بود تا در ذهنش بماند آن شخص كيست، چه كاره است و چه كاري بلد است. بعد در زمان انجام عمليات اين هوش و ذكاوت به كار ميآمد. مثلاً ميگفتيم يك تانك عراقي ديده شده سريع ميگفت دنبال فلاني براي انهدام تانك برويد. تا اين اندازه حافظهاش قوي بود و نفرات را به خوبي ميشناخت. تنها كافي بود يك بار با كسي برخورد كند و بعد ديگر روحيات و خصوصيات شما را ميشناخت. از نظر رزمي سربازي فوقالعاده شجاع و فرماندهاي باهوش بود.
در ستاد شهيد چمران چند نفر مشغول مبارزه بودند؟
در ستاد تقريباً 11 هزار نيروي رزمنده خوب كه جنگيده و تجربه مقابله با دشمن را داشتند، داشتيم. نيروها را بعد از دوره ديدن پشت نيروهاي ارتش ميفرستاديم. وقتي ترسشان ميريخت وارد خط ارتش ميشدند و زماني كه ورزيدهتر و باتجربه ميشدند به جلوي خط ارتش ميرفتند. چون ما تانك كم داشتيم و بايد از تانكها حفاظت ميكرديم 500، 600 متر در جلوي نيروهاي ارتش سنگر ميكنديم و رزمندههاي داخل آن وظيفه داشتند هر گاه دشمن با موشكهاي ماليوتكا به نيروهاي ما حمله ميكرد آنها آن جلو موشك را از بين ببرند. همچنين ديگر نميتوانستند تانكهاي ما را غافلگير كنند و به جلو بيايند. سه ماه طول ميكشيد تا رزمنده اين مراحل را طي كند. در اين مدت ما شهيد و زخمي داشتيم، نفراتي هم داشتيم كه توان ماندن نداشتند و عقب مينشستند. از بين 30 نفري كه ميآمدند 15، 20 نفر نيروي كامل و رزمنده رسمي گروه چمران ميشدند. در حمله بستان بعد از شهادت چمران ميبينيد چه بلايي سر دشمن آوردند. وقتي سپاه اعلام كرد ميخواهد در بستان عمليات انجام دهد همه نيروهاي چمران هر جايي كه بودند خود را رساندند و عملياتي بينظير در بستان انجام دادند. همه براي تلافي خون چمران به آنجا آمده بودند.
ابتكارات نظامي شهيد چمران مثل تشكيل ستاد جنگهاي نامنظم ايدههاي خودش بود يا آنها را از جايي كسب كرده بود؟
يكي لازم بود تا اينها را سازماندهي و نيروها را جمعوجور كند و بهشان مهمات و اسلحه برساند. در ابتدا، هدف انجام عمليات ايذايي مقابل دشمن و متوقف كردنش بود تا نيروها خودشان را برسانند. اين ايده اوليه بود. ما هم كه آنجا آمديم گشتيهاي كوچك درست كرديم. نيروها غسل شهادت ميكردند و خودشان را به دشمن ميزدند و شهيد ميشدند. بعد براي عملياتها اتاق فكري تشكيل ميشد، ايدهها داده ميشد. به عنوان مثال مهندس چمران فرمانده آهنآلات ميشد. يعني آهنآلات را به هم جوش ميداد و در صحرا ميريخت تا شايد يكي از آهنها داخل تانك برود و متوقفش كند. يا مهندس وثوقي فرمانده لشكر آب شد و هر جايي آب ميديد طراحي و برنامهريزي ميكرد و آب را زير دشمن رها ميكرد تا دشمن نتواند جلو بيايد. استوار شهرباني داشتيم كه به او تانكر گازوئيل ميداديم تا داخل موتورهاي آبي كه در ساحل كرخه و كارون بود گازوئيل بريزد و روشنشان كند تا آب در دشت رها شود. صدها ميدان و موضع مصنوعي تانك درست ميكرديم تا جلوتر نيايند. بچههاي شمال كارپيت درست ميكردند و نزديك دشمن ميبردند تا توليد صدا كند و دشمن هم به هواي اينكه به او حمله شده اطرافش را به آتش ميكشيد. جواني كه سال سوم پزشكي بود و شهيد شد تعريف ميكرد ما اينها را نزديك دشمن روشن ميكنيم، آنها ديوانهوار دور و بر خود را ميكوبند و ما ميخنديم. در نزديكي دشمن روي موشك ساعت زماني كار ميگذاشتيم و سر يك ساعت مشخص اين موشكها به طرف دشمن شليك ميشد و ديگر دشمن تا صبح در وحشت به سر ميبرد. چون از 17 كيلومتر بينكوهه در كرخه كور و سوسنگرد هيچ نيرويي نداشتيم چند موتورسوار با موتورهاي پرشي آورديم و آنها مسير را با موتور ميرفتند و ميآمدند تا اگر دشمن جلو آمد به ما خبر بدهند. سه موتورسوار داشتيم كه يكي از آنها به نام چهرقاني امروز روي برانكارد است و از كمر مجروح شده است.
صحبتهايي مطرح است كه در صورت نبود چمران، خوزستان سقوط ميكرد. آيا چمران چنين نقش حياتي در حفظ خوزستان داشت؟
اگر آن روزها دو نفر نبودند خوزستان سقوط ميكرد، يكي شهيد چمران بود و يكي آيتالله خامنهاي. اگر چنين اشخاصي در خوزستان نبودند دشمن صددرصد تا تهران هم ميآمد. هيچ سدي جلويش نبود. ارتش كه در حال سازماندهي بود و لشكر 92 در شمال اهواز مشغول جنگ بود. مطمئناً اگر اين دو نفر آن زمان نبودند خوزستان صددرصد سقوط ميكرد.
شهادت دكتر چمران چگونه اتفاق افتاد؟
بعد از اينكه حصر سوسنگرد شكست دشمن چهار ماه تلاش ميكرد به سوسنگرد بيايد و پس از آن 13 ماه طول كشيد تا تثبيت شود. شاهحسين اردني هرشب كليد طلايي سوسنگرد را به صدام ميداد و ميگفت امشب ديگر سوسنگرد را ميگيريم. شهيد رستمي با نيروهايش چهار ماه آنقدر مقاومت كرد كه حد ندارد. ايشان وقتي از آنجا ميآمد مثل تگرگ گلوله ميريخت. لشكر مخصوص صدام چهار ماه سرگردان بود تا سوسنگرد را بگيرد. از وقتي دشمن زمينگير شد ما شروع كرديم بخش بخش بيرونش كرديم.
در كوههاي اللهاكبر دو حمله انجام شد و تيپ 3 لشكر 92 كه نيرو گرفته بود همراهيمان ميكرد. چند بار حمله كرديم و جلو رفتيم. نيروهاي ما هم نفوذ ميكردند و جلو ميرفتند تا شهيد رستمي به نزديك دهلاويه ميرسد. پيشروي در آن شرايط بسيار سخت بود. شهيد رستمي شب به من گفت به منطقه بيا. من ساعت يك شب به ديدنش رفتم، گفت ميخواهم به دهلاويه بروم. گفتم دهلاويه شكم دشمن است و اجازه بده امكانات فراهم شود تا برويد. مشغول فراهم كردن امكانات مثل ديدهبان توپخانه و خمپاره و بولدوزر و لودر بوديم تا به محض گرفتن دهلاويه سنگر بزنند. سه، چهار شب گذشت و دكتر چمران هم طرح را ديده بود و گفته بود امكانات فراهم شود. در حال انجام كارها بوديم كه به ما زنگ زدند و گفتند در دهلاويه هستيم. ميگفت بايد زودتر دشمن را از كشورمان بيرون كنيم. به دهلاويه رفتند و ما هم مجبور شديم سريع به دهلاويه برويم. نيروها را جمع كرديم كه شب سوم شهيد رستمي شهيد شد.
آنجا نيروها را دوباره سازماندهي و آماده كرديم و برگشتم كه شهيد مقدم را به عنوان فرمانده معرفي كردم و در حال انجام كار لشكرها بودم كه فهميدم شهيد چمران، مقدم را به جلو برده و معرفي و سخنراني كرده است. شهيد چمران معمولاً جايي ميايستاد كه كمتر كسي ميرفت و هميشه اولين نفر بود. فاصله دشمن با شهيد 150 متر بود. آنها دكتر را ميبينند و او را به خمپاره 60 ميبندند. بچهها تا آتش خمپاره دشمن را ميبينند خودشان را روي چمران مياندازند، بدن چمران سالم ميماند ولي يك خمپاره به سرش ميخورد و شهيد ميشود.