مصطفي بيش از اندازه به من و مادرش احترام ميگذاشت؛ به حدي كه همكارانش ميگويند زماني تلفن همراه مصطفي در محل كارش زنگ خورد، همه ديدند كه مصطفي از جاي خود بلند شد و خم شد و سرش را به ميزش نزديك كرد و گفت: سلام سرورم.
وي ادامه داد: همكاران مصطفي كه متوجه شده بودند با پدر و مادرش صبحت ميكند به او معترض شدند كه چرا اين كار را كردي؟ مگر پدر و مادرت اينجا هستند كه اينگونه احترام ميگذاري كه مصطفي در پاسخ به آنان گفت: «پدر و مادرم نيستند اما خدا هست.»
دو تا چيز را خوب بلد بود. يكي كادو خريدن، يكي گل خريدن. به وقت ميگرفت. بهجا هديه ميداد. هميشه هم اصل بر غافلگيري بود. از ميان گلها، مريم ميگرفت. آن هم يك شاخه. از ميان كادو هم اولويت بر چيزهايي بود كه نياز داشتم، كه كاربردي و راست كار بود. حتي اگر در موردش هيچ حرفي نزده بودم، باز هم خوب انتخابگري بود. آخرين هديهاش هم يك ساعت مچي بود. ساعتي به سليقه خودش، به پسند من.