ع . م
ديوار نوشتهاي در گوشهاي از خاطراتم جا خوش كرده كه فقط چند كلمهاش را به ياد دارم: «شما خانواده شهدا چشم و...» باقي آن نوشته از روي آجر بهمنيهاي همسايه روبهرويي پريده و ديده نميشد. از سال 60 كه غلامحسين بهبودي پسر همسايهمان به شهادت رسيد، تا سال 65 كه سواددار شدم، برف و باران كار خودشان را كرده و بخشهايي از ديوار نوشته را پاك كرده بود. بعدها فهميدم يك جمله از حضرت امام است كه ميگويد: «شما خانواده شهدا چشم و چراغ ملتيد.» ديوار نويسي رسمي برجاي مانده از دوران مبارزات انقلاب بود كه وقتي فصل شهادت و پركشيدن فرارسيد، در شكل و شمال تمجيد از مقام شهدا يا آوردن جملاتي از حضرت امام تداوم يافت. چهره شهر را زشت كه نميكرد هيچ، جلوهاي ميداد كه امثال ما هنوز از زيبايي و بركاتش بهره ميبريم. كليشه، ديوارنويسي، تكبيرهاي شب 22 بهمن، نامههايي كه با سلام بر امام و پيروزي رزمندگان شروع ميشد و... همگي جزئي از فرهنگ دوران دفاع مقدس بودند كه عطر جبههها را به شهرها منتقل ميكردند و مانع از خوابزدگي مردم ميشدند. شهر، مخصوصاً جنوبش، داد ميزد كه جنگ است و بايد جنگيد اگر چه هر روز به جاي بوي باروت و خاكريز، چشم به ديوار نوشته خانه شهيدي بيندازي و به قدر هجي كردن كلماتش، احساس رزمندگي كني. آن ديوارنوشتهها كه صبح به صبح در را به رويش باز ميكردم، حرفي در عين سكوت داشتند كه تازه بعد از آنكه خانه همسايه را بازسازي كردند، صدايش به گوشم رسيد: آن حس رزمندگي كجاست؟ درست كه جنگ تمام شد و خانههاي فرسوده را بايد كوبيد، اما آيا احساس رزمندگي دورانداختني است؟ نميشد فضاي شهر طوري ميماند كه خيلي خاكآلود نشويم؟ يا حداقل براي نسلهايي كه هيچ ديوار نوشتهاي را نديدهاند، يادگاريهاي سهلالوصولي نگه بداريم كه براي ديدنش نياز نباشد تا گلزار شهدا بروند و آدرس موزهاي را جستوجو كنند؟
تابلوي كوچهها و خيابانها كه مزين به نام شهداست، الگويي بود كه ميشد در اشكال ديگر هم استفاده شود. اما انگار كساني كه بدشان نميآمد شهيد را در گورستان ببينند و آثارش را به فراموشي موزهها بسپارند، پركارتر از ما بودند و صد حيف كه حالا در هيچ خانهاي به روي هيچ ديوار نوشتهاي باز نميشود.