كوگوش شنوا؟!
محبوبه ميرزايي، 45 ساله، ناشنوا
ما كه قيد خوشيها و خوشگذرانيهاي دوران جوانيمان را زديم همانطور كه ياد گرفتيم بخش مهمي از روزهاي پرانرژي نوجوانيمان را تنها به بهانه نشنيدن نديده بگيريم اما خداوكيلي به فكر باشند؛ منظورم همان كساني است كه دستشان ميرسد و توان انجام كاري را دارند ولي نميكنند. هميشه يك سؤال گوشه ذهنم ماند و هيچكس هم آنقدر اهميت نداد كه بتواند جواب سؤالم را بدهد. من ميخواهم بدانم اگر همين مسئولان شهري كه در رأس تصميمگيريهاي اجرايي و عمراني شهر قرار دارند خودشان فرزند ناشنوا داشتند همينطور بيتفاوت نسبت به قضيه رفتار ميكردند؟ ما ناشنواها نسبت به معلولان حركتي در دريافت امكانات سازمانهاي خدماتي مثل بهزيستي تفاوتهاي بسياري داريم. معمولاً اگر بخواهند سرويس، خدمات، امكانات و حتي معلم در اختيار معلولان بگذارند معلولان حركتي در اولويت قرار دارند، دقيقاً به همين دليل است كه آنها معمولاً نياز به رانندگي ندارند چون سرويس دارند اما ما ناشنواها از هر دو طرف بايد آسيب ببينيم چون نهتنها در شهر امكانات ترددي براي ما وجود ندارد بلكه اگر هم خودمان بخواهيم رانندگي كنيم با مشكلات زيادي روبهرو هستيم. مثلاً هر سال تعداد محدودي مجوز طرح ترافيك به معلولان داده ميشود و ما اگر بخواهيم خودمان با وسايل نقليه عمومي تردد كنيم مشكلاتمان چندصد برابر ميشود. جاي تأسف است كه بايد بگويم مردممان هم اين روزها برخلاف گذشته اصلاً حواسشان به ما نيست؛ يا متوجه نميشوند مشكل جسمي داريم يا اگر متوجه شوند به خودشان زحمت نميدهند كه كمي در مقابل شرايط ما كوتاه بيايند. حتي وقتي براي يك كار اداري مراجعه ميكنيم متأسفانه كسي نيست كه بتواند با توجه به شرايط ما سؤالاتمان را جواب بدهد همين نبودنها باعث ميشود كلافه شويم، قيد بيرون آمدن و كلاس رفتن را بزنيم، فقط و فقط بهخاطر اينكه كسي نيست شرايطمان را درك كند. خلاصه كلام اينكه اوضاع و احوال اين روزهاي شهر براي ما ناشنواها اصلاً خوب نيست. باز در اين گير و دار بيتفاوتيها جاي شكرش باقي است كه چند نفر ديگر كه مشكلهاي ما را دارند دست به دست هم دادهاند و انجمن ناشنوايان يا گروههاي نمايشي متفاوتي مثل دستان گويا را راهاندازي كردهاند و اگرنه ديگر خودمان هم باورمان ميشد كه به درد هيچ كاري نميخوريم. همه ناگفتهها به كنار، نداشتن تفريح و كار مناسب به كنار، تلف شدن دوران جواني هم به كنار اما نميشود از آخر و عاقبت اين اوضاع، ازدواج نكردن و تشكيل زندگي ندادن به راحتي گذشت...
كسي دستمان را نميگيرد
علي ابوفاضلي، 33 ساله، نابينا
من هيچ چيز نميگويم. ادعاي سختي رفت و آمد و زندگي و كار در اين شهر را هم ندارم، فقط يك لحظه خودتان را جاي ما بگذاريد. دستمال برداريد چشمانتان را ببنديد و نميگويم در خيابان در نزديكترين پيادهرو قدم بزنيد و برويد. ميخواهم بشماريد چند بار با موانعي روبهرو ميشويد كه به بدنتان و پاهايتان آسيب ميرساند؟ چند بار به لبه جدولها، نردههاي خيابان و بلوكهاي مسدود كردن كوچه محكم برخورد ميكنيد؟ دقيقاً چند بار تا مرز زمين خوردن و آسيب ديدن پيش ميرويد؟ با خودتان فكر كردهايد كه هر كدام از اين موانع ميتواند آنقدر ناگهاني در زمان قدم زدنتان ظاهر شود كه شما با سر زمين بخوريد؟ همه اينها تنها بخشي از مشكلات ما آن هم مربوط به تردد كردن در پيادهروها است حالا تصور كنيد ما بايد از خيابان عبور كنيم، پلههاي پل هوايي را بالا برويم، به ايستگاه اتوبوس برسيم، سوار ماشين شويم، داخل مترو برويم و... بازهم وقتي همه اين مشكلات را كنار هم بگذاريد با همه ابهتشان به اين فكر كنيد كه همه اينها مشكلات مربوط به رفت و آمد ما در سطح شهر است در حالي كه ما نميتوانيم رانندگي كنيم. اغلب رانندههاي اتوبوس و تاكسي هم با وجود اينكه متوجه شرايط ما ميشوند كمك كه نميكنند هيچ راهشان را با سرعت كج ميكنند مبادا مجبور شوند چند لحظه بيشتر از ديگران براي ما وقت بگذارند. خدا نكند مجبور شويم براي انجام يك كار اداري وارد سازمان يا شركتي شويم؛ هيچ علامت و پيام صوتي براي راهنمايي وجود ندارد و ما مدام بايد درگير اين باشيم كه كجا برويم، كدام باجه مربوط به كار ماست، در كدام صف قرار بگيريم يا اصلاً صف كجاي اتاق قرار دارد. حدود پنج سال پيش براي انجام يك كار درماني راهي برلين شدم و آنجا بود كه تازه متوجه تفاوتهاي رفتاري مسئولان شهري آن كشور در قبال معلولانشان شدم. در بيمارستانها و ادارات دولتي برلين براي هر گروه از معلولان هشدارهاي مخصوص خودشان استفاده ميشود مثلاً براي كمك به ناشنواها نوارهاي رنگي و فلشهاي برجسته روي ديوارها نصب كردهاند؛ يك فايل صوتي مخصوص راهنمايي نابينايان مدام در حال پخش است و برجستگيهاي فلشهاي نصب شده هم به جهتگيري هنگام حركت كمك ميكند اما در كشور ما اگر چشم نداشته باشي هيچ كاري نميتواني انجام بدهي، يعني در حين رفت و آمد و انجام كارها آنقدر آسيب ميبيني كه ترجيح ميدهي بيرون نروي! جاي تعجب ندارد؟
آسمان همه جا يك رنگ است
سعيد نجفي، 45 ساله، معلول حركتي
درست است كه معمولاً از وسايل خاص براي حمل و نقل معلولان حركتي استفاده ميشود اما باز هم شرايطي پيش ميآيد كه ما مجبور شويم در شهر تردد كنيم. مشكلات سطح شهر يكي، دوتا كه نيست از سرعتگيرها گرفته تا موانع سرخيابانها كه براي كنترل موتورسيكلتها نصب شده همه تنها بخشي از مشكلات ما است كه اصلاً فكري براي آنها نميشود فرقي هم نميكند در تهران باشي، كرج يا اصفهان اصلاً فرقي نميكند در كلانشهرها باشي يا شهرهاي كوچك، اگر معلول باشي هرجا كه باشي اوضاع همين است. همه جاي اين كشور اگر بخواهي با معلوليت در پيادهرو حركت كني بايد بپذيري كه يك جايي طوري چرخت يا عصايت گير كند كه با كمك سه مرد سالم هم نشود درآوردش. نكته جالب در مورد ما معلولهاي جسمي اينجاست كه ما معمولاً در يك بخش از بدنمان مشكل داريم اما به واسطه محدوديتهايي كه وجود دارد بايد قيد بقيه ظرفيتها و تواناييهايمان را هم بزنيم. مثلاً ما دوستاني داريم كه فقط مشكل شنوايي دارند در حالي كه دستها، چشمان و پاهاي سالمي دارند و هزار و يك كار مختلف ميتوانند انجام دهند. در طرف ديگر ما معلولاني داريم كه اگرچه مشكل حركتي دست و پا دارند اما اكثر مواقع از ضريب هوشي بالا و قدرت بيان بسيار خوبي برخوردارند حتي چشمهاي قوي هم دارند اما به خاطر مشكل حركتيشان ديگر به آنها اعتماد نميشود اين كجايش انصاف است؟ ما فقط در بخشي از كارآيي بدنمان مشكل داريم اما چرا كسي پيشقدم نميشود و از اين همه نيروي آماده به كار با كارآيي بالا استفاده نميكند؟ در اين بين كاري از دست خودمان هم ساخته نيست چون ما سالها تلاش كرديم تا توانستيم علاوه بر خانوادهمان، فاميل، دوست، همسايه و آشنا را از مشكلاتمان مطلع كنيم، كلي تلاش كرديم تا توانستيم ديد درستي نسبت به شرايطمان در اطرافيان ايجاد كنيم، ديگر نميتوانيم راه بيفتيم در خيابان و براي تك تك مردم شرايطمان را بازگو كنيم. مردم هم بيمهر شدهاند گاهي اوقات من بايد چندين دقيقه كنار خيابان منتظر بمانم تا يك خودرودار با خيال راحت ماشينش را پارك كند و من بتوانم از بين ماشينها يك مسير براي خودم و ويلچرم پيدا كنم. براي خودم پيش آمده كه وقتي جايي به كمك نياز داشتهام مردم كاملاً بيتفاوت از كنارم رد شدهاند و رفتهاند. گاهي حتي نياز داشتم ويلچرم چند سانت بلند شود تا از مانعي رد بشوم نميدانم تجربه كردهايد يا نه؟ اينجور وقتها مدام چشمها دنبال كسي ميگردد كه رد بشود و نگاهها خود نشان ميدهد كه ما كمك ميخواهيم اما اغلب مردم اين روزها حتي اگر متوجه نگاهها و نيازهايمان هم شوند بازهم بيتفاوت رد ميشوند.
حقيقت ذات انسان اين است كه او موجودي نيازمند توجه است كه بايد خانواده، مدرسه و جامعه به نحو مفيدي به نيازهاي او پاسخ دهد. در اين ميان جوانان معلول در كنار نيازهاي عادي، نيازهاي ويژهاي هم دارند كه بايد خانواده، جامعه و مدرسه به آنها توجه كند. براي مثال بايد به جوان كمتوان ذهني، با ابزار و وسايل عيني، آموزش داده شود. در آموزش همه امور شخصي مثل لباس پوشيدن، دكمه بستن، غذا خوردن و رفت و آمد در شهر براي كودكان معلول بايد از وسايل آموزشي ساده و راحت بهره گرفت.
جوانان معلول كه در نظر من جوانان استثنايي نام دارند جوانان بالقوه ظرفيتداري هستند كه براي شكوفايي همه توانمنديهايشان نياز به توجه، همراهي و فراهم كردن امكانات خاص از سوي جامعه و خانواده اطرافشان دارند. تأكيد توجه من برگروه جوانان اين گروه فقط به اين خاطر است كه از نزديك نسبت به تواناييها و مهارتهايشان آگاه هستم و ميدانم كه چه انرژي به خاطر مشكلات جسمي و نبود شرايط اجتماعي در آنها بلااستفاده مانده است.
من نميگويم ما بايد توجه ويژهاي به همه معلولان و كمتوانها داشته باشيم چون گروه اول مثل كمتوانهاي ذهني با اختلال خفيف نيازي به حمايت و همكاري ندارند چون از عهده رفت و آمد و انجام امور مربوط به خودشان برميآيند اما در مقابل كمتوانهاي ذهني خيلي شديد، شديد و متوسط نياز به رسيدگي و فراهم كردن شرايط اجتماعي دارند.
نياز اين گروه از معلولان به توجه تا آنجا زياد است كه من معتقدم رسيدگي به امور اين جوانان بايد همواره در اولويت برنامههاي مراكز توان بخشي و شهري باشد. جوان معلول به رغم داشتن مسائل و مشكلات خاص، از تواناييهاي خيلي عادي برخوردار است. بنابراين علاوه بر داشتن تفاوت با همسالانش، نيازمند بهرهگيري از امنيت، آسايش و يادگيري به عنوان شباهت با آنهاست.
بين افراد، توجه به جوانان كمتوان ذهني كه بيشترين تعداد ۵۵ درصد از جوانان استثنايي را تشكيل ميدهند، ضروري است. برخي از آنها كمتوان ذهني تربيتپذير و تنها قادر به تأمين احتياجات اوليه خود هستند و امكان يادگيري آموزشگاهي براي آنها وجود ندارد. برخي ديگر نيز به عنوان آموزشپذير وارد جريان نظام آموزش در جامعه ميشوند. مهارتهاي اساسي مربوط به اين قشر عبارتند از مهارتهاي مربوط به تقويت، تربيت و به كار بردن حواس پنجگانه، مهارتهاي حركتي مانند راه رفتن، ايستادن، ليلي كردن، دويدن و مهارتهاي ظريف مانند استفاده از قيچي، نخ و سوزن و جور كردن قطعات پازل.