دانشگاه؛ گامهايي براي يكسانسازي
در اين ميان نهاد دانشگاه در تمدن دنياي مدرن داراي جايگاه مهمي است. اساساً اين نهاد در تمدن مدرن در راستاي رفع نيازها و خواستهاي تمدني آن كاركرد يافته است. البته بايد دقت داشت كه در اينجا منظور سازمان و فرم دانشگاه نيست بلكه دانشگاه به مثابه يك نهاد اجتماعي و يك محتوا مورد دقت قرار گرفته است. اشاعه دانشگاه به مثابه نهاد تمدن مدرن و همچنين به مثابه يك بسته كامل محتوايي، به جوامع غير غربي و استقرار اين نهاد در آن جوامع را ميتوان در راستاي همان همسانسازي انساني جهت هژمونيك شدن مدرنيته بر جهان دانست. تدريس و ترويج علوم خود بنياد مدرن با خاستگاه اومانيستي و انسان محوري يا به تعبير دقيقتر، «انسان خدا انگاري» در دانشگاههاي استقرار يافته در جوامع غير غربي به مرور زمان انسانهايي را در تراز تمدن مدرن شكل ميدهد و اين انسان مدرن شده به مثابه محصول نهاد دانشگاه در بعد مكاني جامعه خود اقدام به شكل دادن سازكارها و مناسباتي ميكند كه هر چه بيشتر به تمدن مدرن نزديك شود.
سوغات فرنگ
اين فرايند در قرون ۱۹ و ۲۰ ميلادي در جامعه ما چون ديگر جوامع غير غربي اتفاق افتاد. اولين ايرانياني كه تمناهاي مدرنيستي داشتند در فرنگ به تحصيل پرداخته و بعد به ايران بازگشته بودند. در ادامه با شكلگيري دانشگاههاي مدرن و حاكم شدن بستههاي محتوايي آن در ساختار نظام آموزشي، اين انسان مدرن در خود جامعه ما پرورش يافت. انساني كه ايدئولوژيهاي اومانيستي را با برچسب علم، دروني كرده بود.
برخوردهاي متفاوت با فرهنگ فرنگ
در اينجا پيش از ادامه بحث لازم به ذكر است كه در مواجهه ايرانيان با دنياي مدرن غرب، واكنشهاي متفاوتي از سوي ايشان بروز كرد كه شايد بتوان اين واكنشها را در سه دسته تقسيم كرد و همچنين شايد بتوان نقطه اشتراك اين سه دسته واكنش را روحيه و ميل بهبود خواهي دانست كه در نتيجه مقايسه جامعه خود با تمدن غرب شكل گرفته بود. دسته اول بهبود خواهان به صورت كامل مقهور غرب شده و «از فرق سر تا نوك پا غربي شدن» را براي جامعه تجويز كردند، كه ميتوان پروژه آنان را پروژه سكولاريسم مطلق ناميد. دسته دوم بهبود خواهاني بودند كه از سويي انباشتههاي تمدني و پيشينشان برايشان قدري مهم بود اما از ديگرسو آينده را تفوق علي الاطلاق مدرن ميدانستند؛ لذا در اين ميان به دنبال سازگاري با تمدن غرب بودند. سخن از سازگاري دين با دنياي مدرن، دين با دموكراسي و سنت با مدرنيته را ميتوان در اين چار چوب تحليل كرد. پروژه فكري اين دسته را ميتوان به صورت راديكال پروژه روشنفكري ديني و كمي تعديل شدهتر پروژه نوانديشي ديني دانست. دسته سوم بهبود خواهان زماني كه با تمدن غرب مواجه شدند و آن را توانمند ديده و خود را در رخوت يافتند لذا رجوع دوباره به دين را تجويز كردند تا با مداقهاي عميق در دين و با زدودن غبار خرافه از آن، تمدن اسلامي را دوباره بازآفريني كنند. «بازگشت به اسلام» كليدواژه محوري اين جريان بود. پروژه فكري اين دسته را ميتوان پروژه احياگري ديني ناميد.
در آستانه تمدنسازي
با ورود علم ايدئولوژيك غرب در قالب نهاد دانشگاه مدرن به جامعه ما، انسانهاي مدرني به عنوان محصول اين نهاد پيدايش يافتند كه دسته اول و دوم را از لحاظ نظري حمايت ميكردند و تمناي تكرار تمدن مدرن و سكولار غرب را در جامعه ما داشتند كه ماحصل كارشان در خدمت پروژه سركوب و نوسازي رضاخاني قرار گرفت. اما آنچه تحت عنوان انقلاب اسلامي به عنوان كنش جمعي جامعه ايران اتفاق افتاد، محصول تلاش دسته سوم بود كه به دنبال تحقق پروژه احياگري ديني بودند. پروژهاي كه تمناي آن تمدن زايي اسلامي بود نه تحقق تمدن مدرن، لذا ساختار شكل گرفته در فرداي انقلاب شكوهمند اسلامي ساختاري براي گذار به اين تمدن بود. جمهوري اسلامي در ادامه ميل بهبود خواهي احياگران ديني شكل گرفت تا تمدني اسلامي را در سپهر خود جستوجو كند. مراحل تحقق اين تمدن اسلامي را ميتوان شامل: 1- انقلاب اسلامي ۲- نظام اسلامي3- دولت اسلامي 4- جامعه اسلامي 5- تمدن اسلامي دانست. در طول 35 سال گذشته نيز گامهايي براي تحقق آن صورت پذيرفته است. در شرايط حاضر احياگران ديني جايگاه خود را در اين مراحل در ميانه دولتسازي اسلامي و تحقق جامعه اسلامي تعريف ميكنند.
مقدمهاي براي يك اغتشاش
اما در اين ميان عناصر دو دسته ديگر بهبودخواهان به همراه نهاد دانشگاه كه در آن علوم ايدئولوژيك غربي تدريس ميشود و انسان مدرن را به عنوان محصول خود به جامعه تزريق ميكند ـ انساني كه ارزشها و خواستههايش مدرنيستي است ـ بهبود خواهي را در ارزشهاي جهاني مدرنيته جستوجو ميكنند، تعريف اين قشر از توسعه تحقق ارزشهاي دنياي مدرن است و بهبود و پيشرفت نزد ايشان از اين منظر قابل تعريف است. لذا خواستههايي كه از جمهوري اسلامي طلب ميكنند، خواستههايي در جهت تحقق ايدئولوژيهاي سكولاريستي غرب است. اما از آنجا كه جمهوري اسلامي قصد تحقق اين خواستهها را هيچگاه نداشته و علت وجودياش نيز به اين خاطر نبوده است، ما بين نظام سياسي و نيروهاي وفادار به انقلاب اسلامي با نيروهاي سكولار و مدرنيست تعارض به وجود ميآيد و مخالف خوانيها در حوزه علوم انساني عليه ارزشهاي انقلاب اسلامي آغاز ميشود. در همين راستا در منازعات سياسي آن دو جريان سكولار و روشنفكر كه همچنان در فضاي دانشگاه امكان زيست دارند، اقدام به بسيج دانشجويان در قبال نظام سياسي ميكنند. بخشي از اتفاقات فتنه تير ۷۸ و فتنه سياه ۸۸ را ميتوان در همين چارچوب تحليل كرد. در تأييد اين مدعا به سخن سعيد حجاريان از عناصر فكري دخيل در فتنه ۸۸ اشاره ميشود كه در تحليل چرايي به شكلگيري فتنه ۸۸ در متن دفاعيه خود در دادگاه بر علوم انساني ايدئولوژيك غربي تأكيد كرده و ميگويد:«حجم وسيعي كتاب بعد از انقلاب ترجمه شده كه بسياري از آنها جنبه ايدئولوژيك دارند و در كنه آنها ميتوان رد پاي مكاتب مختلف از ماركسيسم ارتودكس تا نئوليبراليسم را مشاهده كرد و اين كتب (وبايد اضافه كرد مجلات را) به وفور در دسترس مشتاقان است. علاوه بر اين فارغالتحصيلان علوم انساني به خصوص در دانشگاههاي خارج كه به عنوان اعضاي هيئت علمي استخدام ميشوند، ناخودآگاه حامل آخرين دستاوردهاي اين علوم به ايران هستند و هم اكنون ميتوان مشاهده كرد كه ديدگاههاي پست استوراكتوراليسم، ماركسيسم، فمنيسم و انواع مكاتب غربي تحت عنوان علم ترويج ميشوند.»
فرجام سخن
در شرايط امروز نهاد دانشگاه به دليل آن محتوايي كه در برخي رشتهها و سطوح علوم انساني تحت عنوان علم اما به واقع ايدئولوژيهاي غربي بسط و بدون نقد به جامعه به ويژه دانشجويان تزريق ميكند، عملاً در جهت عكس پروژه احياگري ديني و تمدن زايي اسلامي حركت ميكند و اين حركت عكس گاهي اصطكاكاتي در سطوح فرهنگي، سياسي، اجتماعي و. . . را ايجاد مينمايد، لذا به نظر از جمله ضروريترين اقدامات مورد نياز براي حركت در مسير تمدن زايي اسلامي نهادينه كردن نگاه انتقادي به علوم موجود و توليد علوم با محوريت انديشه اسلامي در دانشگاه است. علومي كه بتوان در نتيجه آن نرم افزارهاي لازم براي تحقق دولت اسلامي، جامعه اسلامي و تمدن اسلامي را در تمام حوزههاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و... فراهم كند. علومي كه انسان تراز تمدن اسلامي را پرورش، رشد و نمو دهد نه انساني با خواستها و تمناهاي سكولار.