کد خبر: 688179
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۳ - ۱۵:۱۰
پاي خاطرات راوي دفاع مقدس‌جانباز علي محسن پور
جانباز علي محسن‌پور از رزمندگان دوران دفاع مقدس است كه شور و شعورحضور در جبهه حق عليه باطل درسن 14سالگي او را به مناطق جنگي كشاند.
زينب محمودي

الان كه سا‌ل‌ها از پايان جنگ تحميلي مي‌گذرد اين شور همچنان در محسن‌پور زنده مانده و براي ماندگاري ياد شهدا، اقدام به روايتگري مي‌كند و اين ورد كلامش است كه «شهدا باعث تحول مي‌شوند.» براي گفت‌وگو با اين جانباز و راوي پرافتخار دفاع مقدس به شهربابل رفتيم تا ساعتي همكلامش شويم.

براي شروع خودتان را معرفي كنيد و از چگونگي حضورتان در جبهه‌ها بگوييد.

علي محسن‌پوركبريا هستم، متولد1346. سال 60 زماني كه 14سال بيشتر نداشتم به صورت داوطلب بسيجي به جبهه اعزام شدم. براي اولين بار سه ماه و 15روز در پاسگاه انجيران مريوان جبهه ماندم و براي بار دوم دركربلاي 5 و عمليات‌هاي ديگر حدود 23ماه بودم. سومين حضورم درجبهه بيت‌المقدس 10بود كه آخرين عمليات آفندي دفاع مقدس به شمار مي‌رود. يك‌بار در كربلاي 10 از ناحيه دست و پا تركش خوردم و دومين مجروحيتم در فاو عراق بود كه از ناحيه جمجمه مجروح شدم.

چطور شد بعد از جنگ به روايتگري روي آورديد؟

بعد از پايان دفاع مقدس چون احساس مي‌كردم هنوز بخشي از وجودم پيش دوستان شهيدم مانده، ازسال 78 تاكنون روايتگري مناطق جنگي را برعهده گرفتم. براي اولين بار از مدرسه ابتدايي شاهد شروع كردم و خود شهدا كمك كردند تا اكنون براي تمام دانشگاه‌هاي مازندران، مساجد، تكايا و... روايتگري كنم و همچنين راوي ثابت آموزش و پرورش و دانشگاه تربيت پاسداري امام حسين(ع) تهران باشم و سالي 17بار براي روايتگري به مناطق جنگي بروم.

به نظر شما اردوهاي راهيان نور چه تأثيري روي زائران دارد؟

رهبرمعظم انقلاب مي‌فرمايند:‌«شلمچه قطعه‌اي از بهشت است» تمام ملائك از خاك شلمچه تبرك مي‌جويند. شلمچه قدمگاه امام رضا(ع) است. حتي وقتي خارجي‌ها براي بازديد شلمچه و طلائيه مي‌روند خاك را مي‌بوسند و سجده مي‌كنند. خاك شلمچه آنها را مي‌گيرد و از تأثيرش شگفت‌زده مي‌شوند. شهيدي در كرمان است به نام شهيد عالي كه به جايگاه و مقام معنوي مي‌رسد كه وقتي گوشش را روي خاك مي‌گذاشت خاك با او حرف مي‌زد. وقتي ماجراي چنين شهدايي را به يك جوان مي‌گويي، با حس و حالي كه از محيط مناطق جنگي مي‌گيرد، واقعاً تأثيرپذير است. بعضي‌ها به من مي‌گويند چرا در گرما مي‌روي مناطق جنگي روايتگري مي‌كني؟ حتي زمان جنگ و حضورمان براي دفاع از ميهن را مواخذه مي‌كنند اما اگر درجنگ تحميلي رزمنده‌ها و شهدا نمي‌رفتند چه بر سر اين كشور مي‌آمد. حالا من هم مي‌روم تا همين‌ها را به مردم و جوان‌ترها گوشزد كنم.

به عنوان يك رزمنده چه خوب است خاطره‌اي از دوران دفاع مقدس برايمان بگوييد.

يك خاطره مي‌گويم از سـيـدمهـدي متوليان كه مجروحيت زيادي درجنگ داشت. اين خاطره مربوط به فاوعراق و قسمت شمالي كارخانه نمك مي‌شود. يك شب وقتي به كمين مي‌رفتيم، ‌ميني زير پايمان منفجر شد. گرد و خاك كه خوابيد ديدم زير زانو‌ي سيد مهدي قطع شده و استخوانش شكسته است. تنها چيزي كه مانده بود رگي بود كه پايش به آن آويزان مانده بود. با توجه به اينكه بزرگ‌ترين كارخانه نمك عراق درفاو است وقتي پاي سيد‌مهدي به زمين مي‌خورد، نمك مي‌رود لاي زخمش. در زندگي معمولي كه امروز درگيرش هستيم اگر دستمان زخم شود و نمك لاي آن برود تحمل نداريم اما سيد‌مهدي حتي يك آخ نگفت. به اندازه دو تا شيلنگ از او خون مي‌رفت. سيدمهدي را كول كردم. پاي راستش كه قطع شده بود در ‌دستم بود. هفت دقيقه طول كشيد تا برسيم. دائماً پاي او تا زير بغلم لگد مي‌زد و تمام مسير پر از خون شده بود. سيد مهدي مي‌گفت علي خسته شدي من را بگذار زمين. مي‌گفت استراحت كن بعد من را ببر. چيزي نداشتم پاي او را ببندم. به انتهاي كانال كه رسيديم، نيت كردم به او بگويم علم پيشرفت كرده و دكترها پايت را درست مي‌كنند. وقتي برگشتم قبل از اينكه حرفم را بزنم گفت ديدي عراقي‌هاي نامرد چكار كردند. ديگر با اين پا نمي‌توانم جبهه بيايم. با آمبولانس او را به درمانگاه صحرايي نزديك كارخانه نمك برديم. آنجا وقتي او را روي تخت گذاشتم مچ پاي مهدي انگار رفته باشد داخل چرخ گوشت و پايش ديگر قابل ترميم نبود. ديگرآقا مهدي جبهه نيامد. الان استاد دانشگاه مازندران است. زندگي خدايي شود يعني اين. اگرحضرت زينب در عاشورا اين همه رنج ديد گفت جز زيبايي نديدم چون زندگي‌اش خدايي بود. چون زندگي ما درجبهه خدايي بود تبديل به عزت مي‌شود.

در ميان روايتگري‌هايي كه در راهيان نور انجام مي‌دهيد، كدام ماجرا بيشتر به دل خودتان مي‌نشيند؟ اگر مي‌شود همان را براي ما تعريف كنيد.

ماجراي سردار شهيدعلي اكرم رضانيا از آن دست روايت‌هايي‌است كه به دل خودم خيلي مي‌نشيند. ايشان از بچه‌هاي اطلاعات عمليات بود و قبل از عمليات كربلاي 10پيش هادي بصير جانشين گردان بود. در عمليات كربلاي10ساعت 9:30شب با حاج حسين بصير وداع كرديم دو تا گروهان از يك گردان 300 نفر‌ه جدا شديم.

هادي بصير به شهيد علي اكرم مأموريت داد به همراه 140 نفر جلو بروند. تخريب چي مشغول معبر بود كه ناگهان زمين و زمان تكه‌تكه شد. در اين فاصله هيچ كسي جرئت نداشت از جايش بلند شود. اما شهيد علي اكرم رضانيا با شهيد خسروي، آيه «وجعلنا» را خواندند و به سمت دشمن يورش بردند. با ديدن حركت آنها به خودم نهيب زدم و به سمت راستم دويدم. ترس وجودم را گرفته بود. بنا‌بر‌اين پشت شهيد رضانيا پنهان شدم! كمي بعد به قله‌اي رسيديم كه بايد تصرف مي‌كرديم. با خود شهيد هشت نفر مي‌شديم كه به قله رسيديم. بقيه شهيد شده بودند. بنابراين سردار شهيد علي اكرم رضانيا به من گفت: به بچه‌ها بگو الله‌اكبر بگويند و كمتر تيراندازي كنند. هم كمي مهمات را جبران كنيم و هم دشمن با تكبير ما فكر كند كه تعدادمان زياد است. تا11و30دقيقه شب درگيري ادامه داشت. در اين حين شهيد رضانيا داد زد علي بيا پيشم. اما تيري درست به زير كمرش خورد كه خون از بدنش فواره زد. بلافاصله با پارچه كمرش را بستم كه به خاطر عمق زخم پارچه داخل زخم رفت. يكي از دوستان او را كول كرد، اما به خاطرسرماي هوا خونريزي رضانيا بيشتر شد.

ساعت 5/1 شب سمت چپ‌مان يك تيربارچي داشتيم كه هر چند وقت يك‌بار به دشمن مي‌فهماند ما علاوه بركلاش تيربارچي هم داريم. يك صداي الله‌اكبر از او بلند مي‌شد كه ديگر قطع شد. پيش خودم گفتم نكند شهيد شده باشد. رفتم ديدم در گلويش خون‌گير كرده و فقط صداي خرخر مي‌آيد. با نورمنور نگاه كردم تيرمستقيم رفته بود داخل دهانش از پشت سرش درآمده بود كه باعث خفگي‌اش شده بود. به هرحال ما آن قله را با ذكر الله‌اكبر و تنها با هشت نفر حفظ كرديم. روز هم كه شد ديديم تنها دو نفر زنده مانده‌اند. ما آن قله را با الله‌اكبر نگه داشته بوديم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار