پدرش براي سالم به دنيا آمدن فرزند نذر و نياز كرده و از امام حسين(ع) مدد خواسته بود، وقتي كه فرزندش به دنيا آمد نامش را حسين گذاشتند.
حسين جوان پسري متدين، مهربان و دلسوز بار آمد تا جايي كه همگان شيفته اخلاق و منش او شده بودند. حسين پس از به پايان رساندن تحصيلات خود در سن 19 سالگي براي اولين بار به عنوان امدادگر به جبهه اعزام شد، البته او عشق به جبهه را از 15 سالگي در سر ميپروراند اما پدر و مادرش به شدت با رفتنش مخالفت ميكردند.
آنها ميگفتند: تو اصلا آماده نيستي، بايد كمي صبر داشته باشي. حسين هم حرفهاي خانوادهاش را قبول كرد و بر اين اعتقاد بود كه رضاي خدا در رضاي پدر و مادر است. اما چهار سال بعد در حالي كه از لحاظ نظامي و جسمي خودش را آماده كرده بود با اجازه پدر و مادرش به جبهه رفت. او علاوه بر اين كارها يك دوره آموزش امدادگري از طريق هلال احمر را فراگرفت. در اين مدت در پايگاه مسجد صاحبالزمان(عج) بسيار فعاليت داشت.
يكي از دوستانش تعريف ميكند: روزي با حسين به دارالرحمه رفتم. او در يكي از قبرهاي آماده شده خوابيد و گفت اينجا جاي ابدي من است و دقيقاً چند مدت بعد وقتي شهيد شد او را در همين قبر دفن كردند و من به بزرگي خدا بيشتر از پيش ايمان پيدا كردم.
خواهر شهيد نيز بيان ميكند: وقتي به پدر حسين خبر شهادتش را دادند، هفت قدم به جلو برداشت و دستها را به سوي آسمان دراز كرد و گفت: خدايا شكرت كه به آرزويش رسيد. شبي كه ميخواست براي آخرين بار به جبهه برود به حمام رفت، به مادرش گفت برايم حنا بياور ميخواهم حنا ببندم. ديگر برنميگردم. مادر ميخواهم بروم پيش خدا. آخرين حرف حسين اين بود: «پدر و مادر عزيزم ديدار ما در بهشت». اين را گفت و رفت...
اين خواهر شهيد ادامه ميدهد: حسين هميشه براي افراد تهيدست غذا ميبرد و من هم براي اينكه غرورش نشكند هيچ وقت از اين موضوع به ديگران چيزي نگفتم. در لحظه آخر كه به جبهه ميرفت از او پرسيدم: كجا ميخواهي بروي داداشي؟ زود برميگردي؟ حسين با خندهاي آرامشبخش گفت ميخواهم بروم آن دنيا، شفاعتخواهتان بشوم. زود همديگر را ميبينيم!