معلمي دلسوز
يك سال بعد يعني در سال 1359 بود كه پسرم جهاد در سنگر علم و معرفت را برگزيد و به استخدام آموزش و پرورش در آمد. معلم روستا شد. بچههاي زيادي در كلاس درسش حاضر ميشدند. محمد تنها معلم بچهها نبود او تمام تلاش خود را ميكرد تا در بحث اعتقادي، بچهها بيشتر آموزش ببينند و دركلاس درس حتماً حاضر باشند. اگر دانشآموزي به مدرسه نميآمد، محمد بعد از اتمام ساعت مدرسه به سراغش ميرفت و علت را جويا ميشد. بچهها معمولاً براي كمك به پدرشان در كار كشاورزي يا دامداري از كلاس غيبت ميكردند، محمد به كمك خانواده دانشآموزانش ميرفت و در كار كشاورزي و دامداري كمكشان ميكرد تا دانشآموزان فرصت پيدا كنند و به مدرسه بيايند.
فرمانده پايگاه بسيج
مادر از زيباترين دوران زندگي محمدش با وجد برايمان روايت ميكند: سال 1360به سنت پيامبرش به خواستگاري يكي از دختران فاميل كه مؤمن و متعهد بودند رفتيم. محمد بسيار به ايمان و اخلاق همسر آيندهاش توجه داشت و پس از اطمينان از همسر آيندهاش با ايشان ازدواج كرد. اولين نوهام كاظم بود، سال 1361چراغ خانه محمد را روشن كرد. پسرم محمد فرمانده پايگاه بسيج و انجمن اسلامي روستا هم بود. براي همين با آغاز جنگ تكليف خود را به عنوان يك معلم و مبارز انقلابي و سرباز نظام در رفتن ميدانست. او با آغاز عملياتها به جبهه ميرفت و از آنجايي كه فرمانده پايگاه هم بود هميشه پيشقدم ميشد. چيزي نگذشت كه مديريت و شجاعت فرماندهان دلير بسيج روستا را همگان در منطقه شناختند. برجستهترين فعاليت او همانا تكيه بر امور فرهنگي جوانان روستا بود، پيگيري جلسات قرآن و آشنايي جوانان روستا با آموزههاي اسلامي موجب آشنايي شمار بسياري از جوانان روستا با فرهنگ اسلامي شد.
شوق ديدار معبود
مادر از محمدش روايتها وحكايتها داشت. براي مادري 96ساله مرور و يادآوري خاطرات دور فرزند شهيدش اصلاً دشوار نبود. ايشان در ادامه ميگويد: محمد براي خانواده خود اهميت فراواني قائل بود. او از راه كشاورزي تأمين معاش ميكرد و حقوقي را كه از آموزش و پرورش ميگرفت به خانه نميآورد. در طول زندگي پر بركتش رسيدگي به امور بيبضاعتان و فقيران را مدنظر داشت و از آنچه در توان داشت براي كمك به نيازمندان هزينه ميكرد. دومين يادگار شهيد، صادق بود كه در سال 1364 به دنيا آمد. در حالي كه براي تولد دوباره خود محمد تنها چند ماه زمان باقي مانده بود. با تنوره كشيدن شعله جنگ تحميلي و شهادت چند تن از اقوام و ياران، محمد ديگر توان ماندن در روستا را نداشت. شوق معبود در وجود او شراره ميكشيد و شعف دفاع ازكيان نظام اسلامي او را به سوي نبرد والفجر8 فراميخواند و محمد با دلي پراميد و قلبي مالامال از دعاي مادرانه و رضايت همسرش زهره خانم، راهي نبرد والفجر8 شد. نبردي كه ديگر برايش بازگشتي نداشت اما آخرين خداحافظيهاي محمد كه براي هميشه در اذهان مادر و همسرش باقي ماند و امروز مرورش تنها بغضهاي دلتنگي است كه ميشود اشكهاي روي گونه مهربان مادر.
از پيكر چاك چاك خبر آوردند
بيست و هفتمين روز از بهمن ماه سال 1364 شهر فاو، محل قرار محمد با مولاي خود حضرت اباعبداللهالحسين(ع) ميشود. در آن زمان فاو ميدان نبرد تمامي لشكركفر در مقابل ايمان خالص فرزندان خميني شده بود. باراني از انواع گلولهها ميباريد. استقامت بسيجيان لرزهاي سهمگين بر جسم منحوس ارتش بعث و اربابانشان افكنده بود.
سرانجام محمد پس از سالها مجاهدت در عمليات والفجر8 به آنچه هميشه در پياش بود و از خدا ميخواست رسيد و مفقودالاثر شد. خانواده شهيد نيازاده در تمام سالهاي زندگي پس از شهيد در انتظار بازگشت پيكرش، لحظهاي از اعتقادات خود دست نكشيدند و با تمام توان از انقلاب اسلامي دفاع نمود. 12 سال بعد از عمليات والفجر 8، مرد مجاهد فاو پس از سالها دوري به آغوش گرم خانوادهاش بازگشت وچشمان منتظران را با ديده اشكآلودشان به نظاره نشست... و اينگونه شد كه همسر شهيد، پس از فراق همسرش، عمر خود را صرف تربيت صحيح يادگاران شهيد كرد. مادري كه امروز زمزمه لالايي نوههاي شهيد را اينگونه ميسرايد:
از پيكر چاك چاك، اثر آوردند/ زان يار سفركرده، خبر آوردند
ياران به حريم عشق روآوردند/ از طايرعشق بال و پرآوردند