شال گردنم را روي دهانم كشيدم و آهسته در آن «ها» كردم، سرما و سوزي كه ميآمد باعث شدهبود در چشمانم اشك جمع شود، چادرم را محكمتر گرفتم تا باد كنارش نزند. ساعت 8 شب زير پل سيدخندان منتظر تاكسي ايستادهبودم و ميلرزيدم، با خودم گفتم «براي همين زمستان را دوست ندارم. سرما! تاريكي!» و باز منتظر تاكسي سبز رنگي شدم. نور اتومبيلهاي شخصي چشمانم را ميزد، دو دخترجوان كمي پايينتر از من ايستادهبودند، دخترها را كامل نميديدم، نور اتومبيلها باعث شدهبود ديدم ناقص شود، فقط ميديدم كه از هرچند اتومبيلي كه رد ميشود يكي جلوي پاي دخترها ميايستد و دو دختر كمي حركت ميكنند تا آن ماشين برود. به اطرافم نگاه كردم، تابلو ايستگاه تاكسي پشت سرم خورده بود، البته ايستگاهي كه تنها چيزي كه نداشت تاكسي بود. فكر كردم، جاي بدي نايستادهام و كاملاً مشخص است كه منتظر تاكسي هستم، دلم براي دخترها سوخت، خواستم لبخندي به آنها بزنم تا باعث دلگرميشان شود، ولي حضور شالگردن و تاريكي هوا را به ياد آوردم. كمكم اميدم را براي ديدن تاكسي سبزي كه به مسير ديگري جز مسير من هم برود از دست دادم، حتي به ذهنم خطور كرد كه شايد تاكسيراني تصميم گرفته تاكسيهاي سبز را از سطح شهر جمعآوري كند. كمي كه گذشت احساس كردم دخترها مدام به من نزديكتر ميشوند، تا اينكه دقيقاً كنارم ايستادند، الان دقيق ميتوانستم ببينمشان، يكي پالتو خزدار طلايي و ديگري خزدار آبي پوشيده بود. پالتو هردوشان تنگ بود، براي مني كه زير پالتوام دو دست ديگر لباس ميپوشيدم تصور پوشيدن تنها همين يكدست پالتو نازك هم من را دچار سرمازدگي ميكرد. هردوشان حالت معذبي داشتند، نگاهم كه با نگاه يكي از آنها تلاقي كرد لبخندي به رويم زد و گفت؛«اشكال نداره اينجا وايسيم؟» انگار عمق تعجبم از ابروهاي بالارفتهام مشخص شدهبود كه آن يكي توضيح داد؛«هوا تاريكه! آدم ميترسه! بعضي از اين ماشيناي... هم كه» جملهاش را ناتمام گذاشت. با خودم حساب كردم، دونفري از چه ميترسند كه من تنها ميتوانم مانع ترسشان باشم؟
از پشت شال گردنم گفتم«نه! من مشكلي ندارم.» هردوشان با همان حالت معذب و نگران به رويم لبخند زدند و كمي عقب رفتند و پشتم ايستادند. بعد، هر اتومبيلي كه رد ميشد و قصد ترمز كردن داشت، دو دختر كمي به من نزديك ميشدند و راننده نگاهي به ما سه نفر ميانداخت و ميرفت. آنچنان علاقهاي نداشتم كه همراه آن دو دختر به حساب بيايم، ولي حس ميكردم آن دو نفر به تمام معنا به من پناه آوردهاند، به من و چادرم.