کد خبر: 628881
تاریخ انتشار: ۱۸ دی ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۰
روايتي از زندگي شهيد قريب اسكندر پور
او همکاری اش را با پالایشگاه با عنوان آماتور بند آغاز کرد و سرانجام در همین پالایشگاه بر اثر بمباران هوایی دشمن در تاریخ 17 اردیبهشت سال 1365 به شهادت رسید .

شهید قریب اسکندرپور در سال 1298 در سراب متولد شد . در کودکی پدر و مادرش را ازدست داد و پسر عمویش او را به خانه ی خود برد و بزرگ کرد .

قریب فردی با اراده ، قوی و سختکوش بود . اگر چه پسر عمویش با مهربانی او را زیر چتر خود گرفته بود ، اما از همان اوان نوجوانی سعی کرد روی پای خودش بایستد . به همین خاطر هیچگاه از کار کردن خسته نشد . در آستانه جوانی به شغل آرماتور بندی روی آورد و در این حرفه استاد شد . همراه گروه کاری به شهرستانهای دور می رفت و ماه ها به دور از خانواده ی پسر عمو به کار می پرداخت .

با پیشنهاد پسر عمو با دختر عمویش ازدواج کرد و حاصل این ازدواج سه فرزند دختر و سه پسر بود . او همکاری اش را با پالایشگاه با عنوان آماتور بند آغاز کرد و سرانجام در همین پالایشگاه بر اثر بمباران هوایی دشمن در تاریخ 17 اردیبهشت سال 1365 به شهادت رسید .


نجابتش حرف اول را مي زد

همسر شهید مي گويد :ایشان آدم نجیبی بود . اگر کسی یک قدم برایش بر می داشت . برای جبران محبت او ده قدم بر می داشت . پدر و مادرم که بیمار شد ، آن ها را آورد به خانه مان ، گفت : پدر ومادر ت برگردن من خیلی حق دارند تا من زنده هستم آن ها را نزد خودمان نگه داریم .

ایشان قبل از آنکه اذان رادیو پخش شو د وضو می ساخت و آماده ی نماز می شد و به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد . در خانه ی ما به روی همه باز بود . و ایشان فردی مهمان نواز بود . نزدیک عید نوروز بود . به او گفتم برو چند کیلو آجیل و تخمه برای شب عید بخر . گفت : مگر نمی دانی . جنگ است .

که در محله ی یک شهید روی دست روی دست مردم تشییع می شود . جوانان مردم توی جبهه ها سینه هایشان را جلوی دشمن قرار داده بودند. ، آن موقع من دراینجا در کمال آرامش بنشینم و تخمه بشکنم . انگار نه انگارکه شهید می دهیم .

گفتم : خیلی ها این کار را می کنند . سفره ی هفت سین می اندازاند ، تنقلات می خرند، خوب نیست ما نداشته باشیم . آن وقت مردم پشت سرمان چه می گویند .

گفت : من کار ی به حرف مردم ندارم . تا وقتی جنگ است و مردم شهد می دهند شکستن تخمه و خوردن تنقلات در خانه ی من ممنوع است .


دهاني پر از آتش

با غیبت و دروغ کاملا بیگانه بود . اگر کسی می خواست پشت سر کسی حرفی بزند و غیبت کند . فوری به او تذکر می داد و می گفت : فلانی را ول کن از خودت بگو

اگر آن فرد بر کار خود اصرا ر می ورزید ، خیلی زود از او خداحافظی می کرد . یک روز یکی از دوستانش که خیلی ا ن غیبت این و ان را می کرد به او انتقاد کرد که چرا به او محل نمی گذارد . قریب به او گفته بود : از دهان تو آتش بیرون می آید می ترسم مرا هم بسوزاند .

کم حرف و پر عمل بود . یکی روز اهالی محل تصمیم گرفتند مسجدی بسازند . هر کسی حرفی می زد و ادعایی کرد . یکی گفت من فلان قدر پول می دهم . آن دیگری گفت : من فلان وسیله را فراهم می کنم .

خلاصه آدم های زیادی حرف های زیادی زدند . تنها عده ی قلیلی از آن ها حرف های خود را عملی کردند . یکی از آنها قریب بود . قریب هیچ قول و عده ای نداده بود . فقط در دل نیت کرد و نذر نمود . همان کافی برای مشارکت در ساخت مسجد . چون با خدا معامله کرد . در ساخت مسجد صاحب الزمان عج سهم بسزایی داشت .


ديني كه بر گردنش ماند

یک هفته قبل از شهادت اش با هئیت امنای مسجد صحبت می کرد . همه ی سفارشش این بود که مبادا کار مسجد فقط به برگزاری نماز جماعت خلاصه شود و از دیگر کارها به خصوص برگزاری کلاس قرآن غافل شود . اعتقاد داشت . مسجد باید پایگاهی باشد برای تربیت اخلاقی و قرآنی . کودکان و نوجوانان و جوانان می گفت : در مسجد باید روی همه باز شد . حتی افرادی که از نظر ما خوب نیستند و با نسبت به نماز بی توجه اند . چه بسا یک روزی از آنان هم هدایت شوند . یک نفر از او می پرسد چی شده که این قدر نصیحت می کنی .

ایشان می گوید : خواستم . دینی بر گردنم نباشد . خدا را چه دیدی شاید چند روز دگر ما نبودیم .

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار