کد خبر: 616442
تاریخ انتشار: ۲۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۰
مروري بر خاطرات مه‌آلود يك نسل سومي از شهدا
خاطرات دهه 60 براي بچه‌هاي هم‌نسل من (كساني كه در پايان اين دهه به زحمت عدد سن‌شان دو رقمي‌مي‌شد) از جنگي آغاز مي‌شود كه اغلب بزرگترهاي‌مان هم از علتش وقوعش خبر نداشتند.
رضا محمدي | اما در محله‌اي كه ما زندگي مي‌كرديم خيلي از جوان‌ها دنبال دليل شروع جنگ نبودند، دزدي وارد خانه‌شان شده بود كه بايد بيرونش مي‌انداختند. وقتي كه بزرگتر شدم و جنگ هم تمام شده بود، معلوم شد 4200 نفر از اين جوانان كه شايد بعضي‌ شكل و شمايل‌شان به جبهه و جنگ نمي‌خورد، توي جبهه‌ها شهيد شده‌اند. با اين حساب من در همان دوران كودكي حداقل بايد چند صد شهيد را ديده باشم كه يادم نمي‌آيد كي رفتند و كجا شهيد شدند و چطور نام‌شان روي تابلوي كوچه پس كوچه‌هاي منطقه 17 تهران نشست.
 
اولين شهيدي كه شناختم پسر همسايه روبه‌روي‌مان بود. عكس و اعلاميه حسين بهبودي تا وقتي كه پدر و مادرش فوت نكرده بودند، سالي يكبار روي ديوار خانه‌شان چسبانده مي‌شد. انقلاب و بعد از آن شروع جنگ، اتفاقات عميقي بودند كه مثل زلزله‌اي آدم‌ صاف و بي‌غل و غشي چون حسين را تكان دادند و عاقبت به جايي رساندنش كه سر بزرگش در گوشه‌اي از گيلانغرب سيبل يكي از تك تيراندازان دشمن شد و... حسين بهبودي شهيد شد.

يادم نمي‌آيد شهيد بهبودي را ديده باشم. اما عكسي كه در آلبوم دارم نشان مي‌دهد توي سن سه سالگي كنارش ايستاده‌ام. طعم در كنار يك شهيد بودن شيريني صفاي كودكي را دارد. حسين تنها شهيدي نبود كه ديدمش. اين دست ستارگان آسماني آن روزها به قدري به زمين نزديك بودند كه فضاي كوچه‌و خيابان شهر‌هاي ما را روشن مي‌كردند. چشم كه مي‌چرخاندي يكي‌شان كوله به دوش از زير تابلويي عبور مي‌كرد و چند وقت بعد نامش را روي همان تابلو مي‌نوشتند.

تفاوت نسل‌ها

علم روانشناسي مي‌گويد مفاهيم مختلف روي ذهن آدم‌هاي متفاوت تصاوير متنوعي را خلق مي‌كنند. مثلاً براي هم‌نسل‌هاي من كه تصاوير مبهمي از شهدا داريم شايد آنها مثل اسطوره‌هايي دست‌نيافتني به نظر برسند. ولي براي نسل‌هاي قبل و بعد از ما اين تصور حتماً تغييراتي دارد. يك نمونه‌اش شهيد رهبر سليماني است. از آشناهاي خانوادگي‌مان بود. يكبار در سن پنج سالگي‌ام مرا روي كولش گرفت تا از آن بالا شناي بچه‌هاي تقريباً هم سن و سال خودم در استخر راه‌آهن را ببينم. قد بلندي داشت و به راحتي توانستم از روي ديوار به تماشا بنشينم. وقتي كه خواست زمينم بگذارد يك اسكناس 50 توماني كف دستم گذاشت. اتفاقي كه در آن سن برايم واقعاً تكان‌دهنده بود.

شهيد سليماني آخرين سال جنگ در كردستان شهيد شد و تصور تماشاي دنيا بر روي دوش يك شهيد براي من از او يك اسطوره ساخته است اما براي همرزمان سليماني، او نمونه‌اي كامل از يك پسر جنوب شهري است كه شيطنت‌هايش گاه از حد مجاز فراتر مي‌رفت. به قدري كه به اندازه يك دنيا خاطره با تم مزاح و شوخي از او به يادگار دارند. مثلاً در اواخر عمرش كه به جهت استمرار حضور در جبهه‌ها به فرماندهي تيپ رسيده بود، توي يك جلسه نسبتاً مهم ياد لطيفه‌اي مي‌افتد و با صدا مي‌خندد. همه با تعجب نگاهش مي‌كنند و جالب اينجا كه نفر كنار دستي‌اش به تصور اينكه اتفاقي خاص براي يكي از فرماندهان حاضر در جلسه افتاده، همان جا به اصرار و البته با صداي آرام از سليماني مي‌خواهد ماجرا را برايش تعريف كند.

حالا سردار شهيد رهبر سليماني در قطعه فرماندهان شهيد بهشت زهرا آرميده و هر نسل و هر سني با نگاه خاص خود به سرمزارش مي‌رود. او هرچند براي من يك خاطره است. اما گذشت ايام حتي خاطرات امثال او را در اذهان نسل‌هاي جوان‌تر كمرنگ كرده است.

25 سال بعد

25 سال بعد از اتمام جنگ باز توي همان منطقه 17 و اين بار در جمع جواناني كه به اصطلاح تازه پشت لب‌هاي‌شان سبز شده، ديگر حتي خاطره‌اي به اندازه يك عكس چند نفره هم از امثال حسين بهبودي وجود ندارد. حداقل نسل ما به قدر نوشته‌هاي روي ديوار خانه‌هاي شهدا از رنگ و بوي دهه شصت تصاويري در ذهن دارند اما اكنون از اين نوشته‌ها هم اثري نيست. مصداق يكي از جوانان امروزي، خواهرزاده 18 ساله‌ام است. او احساس خاصي نسبت به حسين و امسال او ندارد. قاعدتاً در اينكه مرتضي 18 ساله و من 34 ساله خاطره ملموسي از شهيد بهبودي نداريم وجه مشتركي بين ما برقرار است. ولي اينكه چرا اين همه تفاوت در ماهيت واژه «شهيد» در ذهن من و او برقرار است، سؤالي است كه پاسخش را بايد در شرايط محيطي و اجتماعي نسل‌هاي مختلف جست‌وجو كرد. پرداختن به اينكه بچه‌هاي دهه 70 چه تفاوتي با دهه شصتي‌ها يا دهه قبل‌تر دارند، بيشتر با علم جامعه‌شناسي و روانشناسي سر و كار دارد اما بايد بپذيريم فاصله گرفتن از ايام جنگ، شايد ارزش‌هاي آن دوران را نزد خود ما كمرنگ كرده كه اين طور در انتقالش به نسل جوان‌تر ضعيف عمل مي‌كنيم.

به هرحال شهيد...

به هر حال «شهيد» واژه‌اي كه بعد از انقلاب در فرهنگ عمومي مردم كشور ما با حدود 300 هزار مورد مصداقي جا باز كرد، صرف‌نظر از اينكه خاطره‌ يكي از آنها را توي ذهن داشته باشي يا نه، سرفصلي از يك سرگذشت، فراز و فرود و حركتي در مسير اوج است كه داستان دلدادگي «اين شيران روز و عارفان شب» هميشه شنيدني است. شايد براي من زندگي امثال حسين بهبودي همراه با غلو باشد، اما برادر بزرگترم كه خاطرات روشن‌تري از او دارد حسين فسقلي (‌نام مستعارش) براي يكبار هم كه شده خاطره‌اي تأثيرگذار از خود در ذهن او و ديگران برجاي گذاشته بود. برادرم مي‌گويد وقتي حسين براي بار آخر و آن هم توي سن 16 سالگي به جبهه مي‌رفت طوري از معنويات آنجا براي بچه‌هاي محله تعريف مي‌كرده كه همه از تحول روحي‌اش شگفت‌زده شده بودند. ميوه جان حسين آن قدر رسيده بود كه وقت برداشتش رسيده باشد.

اما اين ثمرات خوشبو كه اعتقاد داريم هيچ وقت از طراوت و تازگي‌شان كم نمي‌شود بعضي وقت‌ها در واقعيت جامعه امروز رنگ و بوي خاك گرفتگي و فراموشي به خود مي‌گيرند. حداقل خود من كه چندسالي است در حوزه پايداري و دفاع مقدس قلم مي‌زنم، تا اين لحظه يكبار هم از شهيد بهبودي مطلبي ننوشته بودم. شايد چون به نظرم مي‌رسيد اين موضوع زيادي دم دستي است. شايد براي اينكه جزئي از زندگي ‌و خاطرات عادي خودم مي‌دانستم كه حتي قابليت طرح براي ديگران ندارد. اما حالا كه به زندگي اين شهيد 16 ساله فكر مي‌كنم، كفه حرف‌هاي عارفانه او در آخرين روزهاي عمرش، ‌مي‌چربد به همه روزهاي قبل از آن مي‌چرخد.

تحول روحي و گوهرهاي وجودي يك شهيد كه براي حفظ ارزش‌هايي ناب از جان خود گذشته شايد همين باشد. گنجينه‌اي كه براي عرضه‌اش نه ظرف زماني وجود دارد نه مكاني، هر وقت و هر زمان مي‌توان گوهر وجودشان را براي ديگران عرضه و نتايج خوبي هم گرفت. شايد اگر من بيشتر به مرور خاطراتم مي‌پرداختم حالا حسين بهبودي براي خواهرزاده‌ام اين قدر ناشناخته نبود. خيلي‌هاي‌مان شنيده‌ايم كه حضرت آقا گفته‌اند «امروز نوشتن از شهدا كمتر از شهادت نيست.» از اين حرف چه برداشتي را مي‌توان داشت؟ شايد همين قدر بس كه كمي بيشتر به مرور خاطرات خاك گرفته‌مان بپردازيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار