کد خبر: 615838
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۲ - ۱۵:۴۰
پاييزي متفاوت با رنگ‌هايي كه دستمان به آنها نمي‌رسد
چند روزي است كه مغازه‌ها را بالا و پايين مي‌كند اما جرئت وارد شدن به آنها را ندارد!

دنيا حيدري | هر بار كه مي‌خواهد دستگيره در يكي از مغازه‌ها را براي ورود بگيرد، محتويات جيبش فريادي بر سرش مي‌كشد و منصرفش كرده و او را مجبور به عقب‌نشيني مي‌كند.

سرش را پايين مي‌اندازد و سعي مي‌كند طول پياده‌رو را با سرعت هر چه تمام‌تر طي كند. بي‌آنكه نگاهش به ويترين رنگارنگ مغازه‌ها بيفتد اما چند قدم بيشتر نرفته كه باز هم سرش ناخودآگاه به سوي ويترين مغازه‌ها كه به زيبايي با رنگ‌هاي چشم‌نواز آراسته شده‌اند مي‌چرخد و باز هم او را به سوي خود مي‌كشد.

قيمت‌ها اما سرسام‌آورتر از آن است كه جرئت ورود به مغازه را داشته باشد. چهره‌اش كه تا دقايقي پيش خرسند از تماشاي رنگ‌هاي زيبا و مدل‌هاي فاخر بود، حالا به وضوح در هم مي‌رود و هاله‌اي از اشك چشمانش را احاطه مي‌كند.

لبخند تلخي مي‌زند و سري تكان مي‌دهد و باز هم بر سرعت قدم‌هايش مي‌افزايد. اين حالت درست از زماني كه از محل كار بيرون آمده تكرار شده. بارها و بارها رفته و ايستاده، خنديده و گريسته اما در تمام اين كلنجارها ناكام مانده وقتي مي‌داند نهايتاً بايد وارد يكي از اين مغازه‌ها شود كه گويا از قبل براي محتويات سبك وزن جيبش نقشه كشيده‌اند!

شب قبل تمام لباس پاييز‌ه‌ها را از داخل گنجه بيرون كشيده و بارها آنها را زير و رو كرده بود اما هيچ فايده‌اي نداشت. بچه‌ها گويا ثانيه‌اي رشد كرده و قد مي‌كشند. بارها خدا را شكر كرده بود كه سالم هستند اما چاره‌اي نبود. لباس‌ها دهن‌كجي مي‌كردند و فرياد مي‌زدند كه ديگر كارايي براي اين قد و قواره‌ها كه ديگر هيچ شباهتي به سال قبل ندارند و رشد كرده‌اند، ندارند و بايد فكري تازه كرد براي فصل نويي كه با سرما همراه است.

از طرفي، بچه‌ها كه نمي‌دانند سير نزولي قيمت‌ها با جيب او نمي‌خواند، يعني اگر بخواهند هم نمي‌توانند بفهمند چراكه هنوز خيلي كوچك‌تر از آن هستند كه بدانند ارقام حقوق او لاك‌پشت‌وار راه مي‌رود و قيمت‌ها مثل خرگوش تيز پا مي‌مانند!

يادش مي‌آيد كه شب قبل تن بچه‌ها را وجب كرده بود تا براي خريد به مشكل بر نخورد. ترجيح مي‌داد آنها را با خود نبرد تا بيشتر شرمنده‌شان نشود و با حداقل چيزي كه مي‌تواند بخرد، بتواند سروته قضيه را هم آورد. نتيجه تلاش‌هايش فقط چند وجب بود. چند‌وجبي كه البته قيمتش خيلي بيشتر از اين وجب‌هاي كم و كوچك است. يادش مي‌آيد كه پيشترها، زماني كه خيلي كوچك بود، چيزهاي دور از دسترس را فضايي مي‌خواندن اما حالا، قيمت‌هايي كه روبه‌رويش ايستاده‌اند و به او دهن‌كجي مي‌كنند، فضايي هستند. شايد به اين دليل كه اينها هم دور از دسترس هستند. وارد يك مغازه مي‌شود. ظاهرش مثل مغازه‌هاي ديگر پرزرق و برق نيست و تصور مي‌كند اينجا ديگر مي‌تواند چيزي پيدا كند و شايد مجبور نباشد امشب را هم دست خالي به خانه برگردد و ناچار به تعريف كردن يك داستان خيالي بشود براي دست خالي رفتنش. چشم‌هايش سروته مغازه را با دقت سير و سياحت مي‌كند. آنچه مي‌بيند مثل مغازه‌هايي كه پشت سر گذاشته بود هوش از سرش نمي‌برد اما حتماً مي‌تواند پوششي گرم باشد براي بچه‌هايي كه چند شب است منتظر لباس تازه هستند براي شروع زمستان.

لباس‌ها را يكي‌يكي برانداز مي‌كند اما باز هم قيمت‌ها كمرشكن است و جيب او سبك وزن‌تر از آن است كه از عهده اين سنگيني برآيد !يكي بد چشمش را گرفته. دست را به سمت آن مي‌برد و وجبش مي‌كند. اندازه اندازه است. درست دو وجب و سه انگشت اما قيمتش خيلي بيشتر از دو وجب و سه انگشت است. يادش مي‌آيد يك روز از مادربزرگش شنيده بود فلاني وجبي قيمت مي‌دهد. آن زمان هيچ نفهميده بود معني اين حرف يعني چه اما الان خيلي خوب مي‌فهمد، هر چند خيلي دير شده و حالا قيمت‌ها از وجبي هم گذشته‌اند و شايد انگشتي شده‌اند كه اينقدر بالا رفته‌اند، شايد انگشتي چند هزار تومان حساب مي‌شود اما باز هم نمي‌تواند اينقدر گران باشد. مگر انگشتي چند حسابش مي‌كنند. از اين همه كلنجار راه به جايي نمي‌برد و باز هم دست از پا درازتر راه آمده را برمي‌گردد، بي‌آنكه چيزي به وسايلي كه دستش بود اضافه شده باشد و چيزي خريده باشد.

فكر مي‌كند چه خوش‌خيال بود كه فكر مي‌كرد مي‌تواند پاييز متفاوت داشته باشد. حالا حتي در لباس پوشيدن فرزندانش هم نمي‌تواند پاييز متفاوت ايجاد كند!چه رسد در باقي مسائل!

سخت است كه باز هم بخواهد دست خالي به خانه بازگردد اما چاره‌اي نيست، چه كاري مي‌تواند بكند با اين چندرغازي كه در جيب دارد حتي نمي‌تواند با آن براي يكي از آنها هم چيزي بخرد. چه رسد براي همه‌شان. با خود فكر مي‌كند شايد خدا حواسش به او باشد و امسال زمستان خيلي سرد نباشد. يادش مي‌آيد جايي خوانده بود هزاران دهقان براي باران باريدن دعا مي‌كردند، غافل از آنكه خدا به فكر كودكي بود كه چكمه‌هايش سوراخ بود. با يادآوري اين داستان كوتاه لبخندي كمرنگ لبانش را مي‌پوشاند و قلبش اميدوارانه گرم مي‌شود و زير لب مي‌گويد خدايا شكرت. خدا بزرگ است، قدم‌هايش را تندتر برمي‌دارد تا هر چه سريع‌تر به خانه برسد.

در راه با خود فكر مي‌كند شايد بتواند با اندك استعدادي كه در خياطي دارد و تكه‌پاره كردن لباس‌هاي قديمي و كهنه‌اي كه حالا براي بچه‌ها خيلي كوچك شده، لباسي تازه برايشان دست و پا كند؛ لباس‌هايي كه شايد به زيبايي آنهايي كه پشت ويترين مغازه‌ها ديد و قيمت‌هايشان سر به فلك زده بود نباشند اما حتماً چون با عشق مادرانه دوخته مي‌شوند، مي‌توانند تن فرزندانش را از سرماي پاييز كه پيش رو است حفظ كنند و همين فكر، لبخند ماسيده لبانش را پررنگ‌تر مي‌كند و باز هم خدا را زير لب شكر مي‌كند. اما با خودش فكر مي‌كند مادري كه همين‌ها را هم ندارد، امسال زمستان را چطور مي‌خواهد سپري كند و چه خواهد كرد براي گرم كردن بچه‌هايش؛ بچه‌هايي كه حتماً با ديدن لباس‌هاي رنگارنگ بچه‌هاي ديگر با چشماني ملتمسانه به مادر خيره مي‌شوند و او خوب مي‌داند معني اين نگاه‌ها اگر حتي كلامي هم نداشته باشد، چيست اما چه كند كه با وجود تمام تلاشي كه مي‌كند، قيمت‌ها براي بالا رفتن آن هم با اين سرعتي كه دارند، نه از او اجازه مي‌خواهند و نه هماهنگي مي‌كنند و او هميشه خيلي عقب‌تر از آنهاست. خيلي بيشتر از آنكه بخواهد با افزودن به سرعت قدم‌هايش، موفق به گرفتن آنها يا حتي رسيدن به گرد پايشان بشود!

اما شايد امسال پاييز متفاوت باشد. كسي چه مي‌داند، شايد ننه سرما، همراه نقل‌هاي سفيدي كه براي باريدن بر سر مردم در كيسه خود جاي داده، چيزي متفاوت براي او و بچه‌هايش داشته باشد، شايد تمام اين زمستان فقط به سرما نگذرد و ننه سرما، جز سرما، بركت هم با خودش بياورد، مثل همه آن بركت‌هايي كه در فصل‌هاي ديگر برسرش باريده. هر چند غير از اين هم نخواهد بود چراكه حساب و كتاب خدا با حساب و كتاب بنده‌هايش خيلي فرق دارد. حالا ديگر به وضوح مي‌خندد. دستش خالي است و جيبش خالي‌تر اما دلش به خدايي گرم است كه حتي در سردترين فصل سال هم او و فرزندانش را تنها نگذاشته است.

سرش را به آسمان بلند مي‌كند و مي‌گويد خدايا، پس چرا برخي بنده‌هايت از اين همه خوبي تو چيزي ياد نمي‌گيرند. بعد لبخند مي‌زند و با خود مي‌گويد شايد آنها آنقدر غرق در رنگ‌ها شده‌اند كه حواسشان از بعضي مسائل پرت شده است و بعد بلند مي‌گويد خدايا شكرت و بر سرعت قدم‌هايش مي‌افزايد تا هر چه سريع‌تر به خانه رسيده و از برنامه متفاوتي كه براي اين زمستان دارد براي بچه‌هايش بگويد. برنامه‌اي كه ايده آن را هم حتماً خدا در گوشه‌اي از ذهنش گذاشته تا شرمنده فرزندانش نباشد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها