
جلال، راجع به آقاي خميني معتقد بود كه از اين دستههاي اپوزيسيون و مخالفان ريش و سبيلدار، تنها كسي كه ميتواند قال يارو(شاه) را بكند، همين آقاست و ما موظفيم با گردآوردن اقشار مردم بهويژه روشنفكران، دور آقا را خالي نگذاريم. مطلب ديگري كه الان به خاطرم آمد، نامه تاريخي به مرحوم آقا بود كه حاوي عرض ارادت و اعلام آمادگي جلال جهت پيوستن به نهضت ۱۵ خرداد است و از سر بند همان ارادت و همكاري بود كه رهبر انقلاب به بنده تفقد نموده و فرمود از روي ميزان حرف ميزني كه با اين نواختن مرا شرمنده و وامدار خود نمود و در باب حضرت خامنهاي عارض به حضورتان شوم كه اخيراً آقاي سجادي چند نوار و نشريه نشانم داده كه حاكي از محبت و ارادت آقا به برادرم جلال بوده تا بدان حد كه دانشجويان و جوانان را به خواندن و تأمل در آثار او توصيه كرده است. صراحتاً در همين خوزستان- كه سابقه حضور جلال را بسيار داشته است- گفته باشم، من در بين مديران روشنفكر و مدعي فرهنگمداري يا ارشاد ملت يا حتي مديران روحاني دستاندركار نشر و كتاب، اينگونه نمكشناسي و قدرداني كه آقاي خامنهاي الحق والانصاف از جلال داشته را، نه ديده و نه شنيدهام. خدا توفيقش دهد.
بخشي از پاسخ مرحوم شمس آلاحمد به سؤال خبرنگار اهوازي (شاهين زاده) در سال ۸۰ كه در جمع شعرا و نويسندگان خوزستان از قبيل هرمز عليپور و اميد جلالي و... ايراد شده بود.
اگر بخواهيم به حق عمل كنيم بايد در تأسي از فرموده رهبر كبير و حضرت پير- امام راحل- آقا شمس را «ميزان آلقلم» بناميم، همانطوركه پيشتر حلقه ياران خراساني حضرت امين سيد اعلام و رهبري فعلي نظام - امام حاضر- آقا جلال را «جلال آلقلم» ناميدند.
دوستي اهل قلم و دوات و از اعضاي روزنامه معمر و پخته «جوان» موسوم به جناب كائيني موجد اين شد كه به بهانه و مناسبت حلول دومين سالگرد بيفر و فروغ منصفترين و ميزانترين شارح انقلاب فرهنگي (انقلاب سوم) صفحاتي از نشريه اصولگرا را سياه كنم. همانطور كه به آشناي روزنامهنگار، خبرنگار و واقعنگارم– حضرت كائيني– تلفني عرض شد، نوشته را حول مطالب و مباحثي چون جلال، شمس وشايگان سياه ميكنم. نخستين آشنايي با مرحوم شمس – جز از طريق آثار مكتوب صفحه تلويزيون و جرايد – برميگردد به بهار ۵۹ (پارك هتل، خ حافظ). ايشان به همراه محمود عنايت (سردبير مجله نگين) و بابك زهرايي براي سخنراني، از طرف گروهك سوسياليستي راه كارگر دعوت شده بود، فرد جوان و به ظاهر كمرو و مؤدبي در بخش ورودي – به اصطلاح كفشكن – سالن، به طور ايستاده، كتابهاي جلال، شمس و ديگر آثار شعرا و نويسندگان – منتشره از سوي رواق – را در معرض فروش گذاشته بود كه همان شب، پس از آشنايي حضوري با آقاي شمس و نقل خاطرهاي از گرگان، ضمن دادن نام و نشان رواق و منزلش، يكي از عوامل رواق را كه همان كتابفروش مراسم باشد- موسوم به علي دهباشي - را جهت تسريع در ارتباطات معرفي كرد.
۳۰ سال پس از آن شب، هنگامي در قُره رمضان ۸۸، در جريان رونمايي كتابي از داريوش شايگان قرار گرفته و ساعاتي قبل از موعد، خود را از شهرستان بدانجا – كتابفروشي شمس جنب يكي از كوچههاي مشرف به خيابان شريعتي – رساندم، از قضا علي دهباشي را مجري آن برنامه يافتم– كه سابقه ديدارهايي در رواق و شناختهايي در خانه شمس، ازچشم و زبان اعضاي خانه داشتم – لذا مجله مهرنامه و بخش اظهارات و ادعاهاي «هبائاً منثورا»يي شايگان را مطرح كرده و ضمن ايراد و اعتراض به كري خواندنهاي مكرر و ملال آورش (عليه ايدههاي سياسي - عبادي جلال و شريعتي) يادآور شدم كه: اين بابا در حيات شادروان شريعتي و زندهيادجلال نيز – مثل حالا – زنده بوده و همين حرف و ايدهها را از آن بزرگواران شنيده بود! و چطور است كه چند دهه پس از آنها جار ميزند كه ماست همه ترش است الا ماست او. مگر كسي ميتواند عقلاً حلاوت و كارايي ايدههاي شريعتي و جلال را كه همانا سست و لرزان كردن پايههاي يك رژيم و ايجاد و تحكيم رژيم و نظامي ديگر است، انكار يا تخطئه كند؟! در جوابم سفسطه نمود و گفت در شهر شايع شده كه شمس از بنياد شهيد – به نام جلال – حقوق و امتياز ميگيرد. كه گفتم از دهان تو و اولين بار است اين شايعه را ميشنوم و تو هم خوشتر آن است كه «سر بنهيي جايي كه باده خوردهاي كوششعلي!» و در عجب شدم مرحوم شمس تا زنده بود در مورد اين «شاگرد سرخانه» و خانه محرم! تلويحاً فقط گفت جوانك خام و جوياي نام و در قِبَلِ اوراق شدن رواق و به يغما رفتن برخي از اسناد و اوراق آن، حتي اگر اين پسر خورده – بردهايي هم نداشت، لااقل به خاطر نامبرداري و نانبرداري از بركت – به قول خودش – كوششي كه در چاپاندن كتابنامههاي جلال، خطاب به همه الا به برادرش! داشت و امدادهاي ديگر، نبايد پشت به اين خاندان ميكرد! و اينكه طعنه و تسخر زد كه شمس از بنياد شهيد حقوق ميگيرد! بايد سؤال و عرض كنم كه اين بنياد ننگ دارد يا دريوزگي و قلم فروشي به بنيادهاي زرين، سيمين و...؟ حال بماند همه عالم و آدم و خود اين بشر ميدانند شمس راحل، عيش و عمرش را به عسرت، لكن به عزت و سربلندي گذرانده است. اگر هم كوششعلي به در ميگفت كه ديوار بشنود، از خدا كه پنهان نيست، پس از شما چه پنهان كه از سربند انقلاب – قيام خونين ۵ آذر در گرگان – و مصدوميت آن ايام، شندرغاز مقرري و وظيفه از بيتالمال را – تحت عنوان حالت اشتغال – حرام ميكنم و راجع به امتياز و حسن استفاده از موقعيت، قريب به سه سال است كه همقطاران بنده – مشمولان وام مسكن زير پنج ميليون تومان – از وام مجدد استفاده كردهاند، ولي بنده حرف و زورم به همين بنياد – كه فلسفه وجودي و فضيلتش به اعتبار شهدا و جانبازان است – نرسيده كه حق خودم را بستانم، چه رسد به اخذ امتياز از ارگانها و ادارات ديگر.
اين سطرجادهها كه به صحرا نوشتهاند
ياران رفته از قلم پا نوشتهاند
و واقعاً در نيمههاي شهريور ۶۹ نويسنده توانا يوميههايي موسوم به «نقوش خشت خام» در اطلاعات، در خشت خام ميديد كه هر كسي نميتواند از قرب بزرگان بكند كسب شرف و لذا دعوت عباس معروفي – از دوستان مشترك شمس و سيدمهدي شجاعي – را براي حضور در شب سال جلال – در دانشكده قزوين – رد ميكند، آن هم به عذر دستاندركار بودن دهباشي به عنوان جلال شناس! و تلفني از بنده خواست به هر والذارياتي كه شده او را پس از رساندن دستي به خاك برادر از تهران خارج نموده و راه تفرج پيش گيريم. راستي اين را هم گفته باشم كه در دانشگاه دوران تحصيل تا اخذ «كاغذ پاره»اي به نام ليسانس حقوق، خوشبختانه! از امتياز تحصيل رايگان معلولان انقلاب يا به تعبير حضرت پير (ره) علتهاي انقلاب، محروم بودهام. از طرفي گفتن ندارد كه طرح مباحثي چون ايثار، شهادت، فرهنگ ايثارگري و از خود گفتنهايي كه بوي شهيدنمايي از آن برخيزد، به قول خود شمس بدترين نوع ترحمطلبي است و در اين مقاله و اين نشريه موردي نداشته و در نامه اعمال نگارنده حسنهاي نخواهند نوشت.
الان به خاطر ندارم كه به دهباشي گفتم يا در ذهنم بود كه: فقط براي اعتراض و مخالفت با حرف و ادعاهاي جديدالشايع شايگان به آنجا آمدهام. والا با توجه به هجمه به دكتر و جلال – از قفا و پشت سر – اين كتاب آميزشش كه هيچ، فوق تفكر بودنش نيز برايم پشيزي نميارزد. چون مجري تا حدودي خبر داشت كه جلال و شريعتي و برخي ديگر از اعاظم سياسي و روحاني انقلاب براي بنده عزيزند و از مقولههاي قدسي. پس چه كسي ميتواند در امور قدسي و به اصطلاح خط قرمز – نه حتي انتقادهاي تند و تلخ – كه توهين و تحقير را روا دانسته و تحمل كند. اين شد كه پس از مدتي دندان به جگر گذاشتن به قصد رساندن صداي اعتراض و انتقاد به يكي از مدعوين صاحبنظر، منتقد و ايضاً طناز – بهاءالدين خرمشاهي – كه اواسط جلسه آمد و همان اواسط هم رفت، مجله را بيرون كتابفروشي باز نموده و به جناب خرمشاهي گفتم: خانه آخر كار، اين است كه اين فوق تفكر! افاضه كند، ماست خودش شيرين است. چه كار و چه حقي دارد تخطئه كند، آن ماستي را كه سالها پيش، حلاوت و شيرينياش ثابت و مهمتر از آن رژيمي را برانداخته و نظامي را طرح انداخته است. خرمشاهي گفت من اين مطالب شايگان را نخواندهام، ولي بايد بپذيريم كه شريعتي شلوغكاريهايي خواه ناخواه داشته است، اما جلال كمترين فضيلتش اثرگذاري و پرورش يك نسل از اهل قلم است و... و خلاصه قبل از ترك آنجا به طرف شايگان، به عنوان آخرين نفر در صف امضا فروشي رفته و مجله را ارائه كرده و گفتم: «آقاي شايگان! به عنوان نسلي كه قبل و بعد انقلاب از ايدههاي اين دو فقيد، خير ديدهام، به حرف و نظرات شما حرف و اعتراض دارم و اين آقاي دهباشي مجري و پرويز خرسندِ شاعر، يكي از دهها متولياني هستند كه بركشيده اين دو امامزاده بوده و از قبل آن خير و شفا ديدهاند و شما هم كه برجك دو قله مطلوب ما را نشانه رفتهاي. من مترصد فرصتي هستم كه حرف و اعتراضم را به گوش شما و دگر گوشهاي شنوا برسانم. رو به مجري كرد و گفت الان من چه كار بايد بكنم؟ گفتم فعلاً خط و نشان و يادگاري در اين صفحه مصاحبه بكش تا در فرصتي مقتضي، من به جوابم برسم. او كشيد خط و امضايي و من نيز كشيدم پاشنه كفشم را كه شب رفته بود و ماه رمضان نيز در پيش. دم در خروجي، دختر خانمي كه گويا خيلي مفتون و مغبون جاذبه اسم كتاب – كه با آميزش شروع ميشود- نشده بود، پرسيد: «آقا چرا كتاب را نداديد امضا كند؟ مگر نخريدي!؟» جواب دادم: «خير. نميخرم هم!» و افزودم: «اين بابا همانهايي را كه در اين مجله زاييده، بزرگ كند كتاب آميزشش پيشكش» و اختصاراً ماجراي زبانآوري شايگان از پشت سر جلال و شريعتي و يكطرفه به قاضي رفتنهايش را شرح داده و خود را خالي كردم و واقعاً كار اين فوق تفكر هم عجيباً غريباً است و هم غريباً عجيبا، چون در حيات آن دو بزرگوار در «غربستيزي و ايدئولوژيزه و مسلح كردن سنت» اگر نگوييم تقليد، با آنها به توارد رسيده و هم عقيده شده بود، حال كلاهش را به طرف ديگر چرخانده، مثل «باد از كدام ور مياد» آباديها، بازي «كي بود كي بود من نبودم» در آورده است.
پنج آذر، گرگان از جهاتي شباهت بسياري با ۱۷شهريور ۵۷ تهران دارد. از آنجا كه استاد شمس از سير نهضت و انقلاب در شهرستانها- لااقل پس از فجر و پيروزي- بيخبر نبود، دو روز منحصر به شهر و وقايع اتفاقيه آن دو روز را به خوبي شناخته و تحليل و توجيه نيز ميكرد. پنج آذر و ۲۱ بهمن را. پنج آذر به جهت كشتار بيرحمانه مردم و شكستن حريم بيمارستان و امامزاده به ۱۷شهريور تهران تشبيه ميكرد و۲۱ بهمن را نيز حلول زودهنگام هلال پيروزي انقلاب – يك روز قبل از يومالله ۲۲ بهمن- ميدانست و با توضيحات و توجيهات مخلص كه از نزديك دستي بر آتش اين دو روز استثنايي داشت، پذيرفته بود كه خشم و خون و عصيان در۲۱بهمن ۵۷، لهيب آتش مقدسي بود كه از گور تني چند از سفاكترين، هتاكترين و فاجرترين پاسبانهاي ستمشاهي گرگان برخاسته بود و حتي در يكي از نامههايش كه خطاب به بنياد تهران – له اين جانب- تقرير شده، از آن روز عظيم و رهبران روحاني وقت منجمله مرحوم سيدحبيبالله طاهري ياد نموده است. روانشاد طاهري اولين نماينده مردم گرگان در اولين مجلس خبرگان- قانون اساسي- بود. از طرفي از آنجا كه برگزاري مراسم واقعه بزرگ و عظيم پنج آذر با واقعه مهمتر و عظيمتري (تاسوعا و عاشورا) تلاقي يافته بود، از مديران با فراست، فرهيخته و فروتن بنياد شهيد گلستان حضرات جهاني، طالع زاري و خراساني تشكر ميشود كه پيشواز رفته و آن مراسم را در دوم آذر برگزار كردند.
آقا شمس شاعر نبود، لكن ديد كارشناسانه و نقادانهاي در حوزههاي ديگر هنر، علاوه بر ادبيات – شعر و سينما – داشت و لابد حكمتي داشت كه او را افتخاراً عضو شوراي شعر وزارت ارشاد نموده و از نقطه نظراتش بهره ميگرفتند و تا آنجا كه خبر داشته و با برخي از شعرا در معيت حضرتش آشنا شدهام، عبارتند از ذوالرياستين، منصور اوجي و پرويز خائفي و... از شيراز. اسماعيل شاهرودي (آينده)، علي معلم، خسرو شهابي، يدالله رويايي، احمد فراتي و مهرداد هراتي از دامغان. سريال اعضاي شوراي شعر ارشاد منجمله يوسفعليشاه ميرشكاك و احمدجان عزيزي، نادر نادرپور، طاهره صفارزاده، منوچهر نيستاني و شمس گيلاني و فاطمه راكعي در تهران كه ذكر دو خاطره كتبي و شفاهي راجع به شاعر و شاعره اسماعيل شاهرودي و طاهره صفارزاده به شرط سعه صدر و حوصله مقاله نقل ميشود:
اسماعيل شاهرودي شاعري دامغاني الاصل است كه او را از سربند نهضت مصدق و تودهبازيهاي قبل از مرداد۳۲ ميشناسم و آخرين بار دو سال پس از انقلاب او را ديدم كه متأسفانه – براي بار سوم – عين يك كيسه اعصاب له و لورده و داغان شده كارش به دكانهاي عصبشناسي كشيده شده و من غافل كه يك بار بيشتر طاقت بازديد بيمارستان روزبه را نداشتم از حالش بيخبر مانده تا اينكه شنيدم در سال۶۰ به رحمت حق پيوست. پس از ۱۳۳۲ با او گرم بودم و حيف كه زودتر از من ديوانه شد. راستي وجه اشتراك ديگري با او داشتم، شكست در ازدواج اول.
و اما خانم صفارزاده: آقا شمس زياد اهل شكوه ناله و شهيدنمايي نبود. حتي وقت گريه كسي صدايش را نميشنيد. اين را هم به اعتبار ۳۲ سال آشنايي و مراودت و هم به شهادت و گواهي خانواده و دوستان قبل از انقلابش عرض ميكنم. خدايش بيامرزد شاعره و قرآن پژوه معاصر طاهره صفارزاده را. حدود ۱۰ سال قبل كه از سفر كردستان آقاشمس برگشتيم، در فرودگاه آنچه را كه او به زبان نميگفت، به گمان دريافتم و آن «بازهواي سفرم، سفرم آرزوست» كه او را توجيه و قانع نمودم تا به منزلش برسانم با اين شرط كه اگر كس يا كساني از ياران و همفكرانش را از روي دفتر تلفن منزلش پيدا نكرديم، مجدداً راهي سمت و سويي شويم. دفتر تلفن را از فرشته خانم خواسته و اسامي ياران را برشمرد و نسبت به چند نفر آنان اظهار تمايل كرد كه روي خانم صفارزاده به توافق رسيديم. پس از تماس بنا شد فرداي آن روز به منزلش – كوچه مقصودبيگ تجريش – برويم، چون دعوت و تأكيد نموده بود كه ناهار ماش پلو و خاگينه خواهد پخت كه گويا غذاي مورد علاقه هر دوي آنها بود. پس از ناهار رشته كلام بين آن دو به خاطره تلخ روز باراني آوردن نعش جلال توسط شمس و سيمين – از اسالم به تهران – رسيد كه ظاهراً برخي از شاعران و نويسندگان متعهد و انقلابي وقت (شهريور۱۳۴۸) براي تسلي و همدردي به پيشواز نعش، از تهران به ورودي جاده چالوس در كرج رفته بودند. آقا شمس در اينجا سكوت معناداري كرد. دكتر صفارزاده با اظهار تأسف از واگويي خاطره تلخ مرگ جلال كه باعث گريه شمس شد، اظهار اعتذار كرد. خانم ميزبان در آنجا اشاره به اين مطلب كرد كه در روز مرگ، تشييع، تدفين و حتي در مجالس عزاي جلال نيز صداي گريه و شيون او را نشنيدم. آرام و بيصدا و حتي بدون اشك در درون گريه ميكرد. در خاتمه صاحبخانه اذعان كرد كه قصد داشت گله و شكوهاي از يكي از همكارانش كه در سازمان سمت سمتي داشته و بعدها به مناصب سياسي و فرهنگي دست يافته بود، بنمايد كه به جهت تأثر و تألم آقاشمس، مسير حرف و بحث را عوض كرده، ذهن و زبان مهمان را به وداي شعر و ادب كشاند. روح و جسم مهمان و ميزبان بهويژه آنكه در قطعه ۸۸ رديف ۵۵ شماره ۲۸ بهشت زهرا خوابيده، بسان جسمشان آرام باد.