
شما چند شماره تلفن را از حفظ هستید؟! 10 شماره، 20 شماره یا 30 شماره! اما به هر حال در بهترین حالت، شما نمی توانید در یک زمان ثابت، بیشتر از 100 شماره را به یاد داشته باشید. اما جالب است بدانید یک شهروند روشندل تبریزی بیش از پنج هزار شماره تلفن را از حفظ است. کافی است شماره ای از او درخواست کنید. تا در عرض چند ثانیه، نه تنها یک شماره، که شماره های دیگر آن فرد یا اداره را برای شما اعلام نماید. کاری که مرکز اطلاعات 118 هم نمی تواند به این سرعت و کیفیت، نیازهای مخابراتی شما را برطرف کند. اصغر ابراهیم فریادی، متولد سال 1345 روشندل خلاق و با هوشی است که همکارانش او را بیشتر با نام «عسگر آقا» می شناسند. او هم اکنون به عنوان مسئول اپراتور و تلفنخانه شهرداری منطقه 2 تبریز مشغول به کار است. پای صحبت ها و حرف های او نشستیم تا با گوشه ای از توانمندی ها و مشکلات روشندلان جامعه مان بیشتر آشنا شویم: *************************** «اصغرآقا»! شما به طور مادرزادی روشندل بودید یا بعداً دچار این عارضه شدید؟! نه من تا کلاس پنجم ابتدایی، چشمان بینایی داشتم. در سال 1358 که من در کلاس پنجم ابتدایی درس می خواندم، به دلیل ابتلا به یک بیماری ناشناخته، اندک اندک چشمانم کم سو شده و با کاهش دید مواجه شدم. ثلث آخر بود که به دلیل همین کاهش دید، دیگر نتوانستم در امتحانات شرکت کنم و بدین ترتیب خانه نشین شدم. از طریق دکتر و درمان و بیمارستان پیگیر بیماری تان نشدید؟! من بچه طالقانی تبریز هستم. تا آنجا که یادم می آید چند بار به دکتر رفتیم اما دیر شده بود. دکترها هم نتوانستند کاری بکنند. به هر حال سرنوشت من هم همین بود! (سکوت معنی داری می کند. سرش را پائین انداخته و به فکر فرو می رود. غمی مبهم چهره اش را می پوشاند.) از آن دورانی که بینایی داشتی چیزی به یاد داری؟ مثلا رنگها را یادت می آید؟! چرا یادم می آید. اما به طور مبهم. ماشین های آن دوران را دیده ام و مدلهایشان را به یاد دارم. حالا که سالها از آن اتفاق می گذرد وقتی با اعضای خانواده ات صحبت می کنی آنها را به چه شکلی در ذهنت تجسم می کنی؟! برادر کوچکی دارم که من همیشه وقتی با او صحبت می کنم، او را با همان قیافه، با همان قد و با همان لباسها در فکرم تجسم می کنم. فقط صدایش کلفت و مردانه شده است! از اینکه چنین اتفاق ناگواری برایت افتاده ناراحت نیستی؟! نه زیاد! از روزگار و دست تقدیر هرگز ناراضی نیستم خدا چنین سرنوشتی را برایم رقم زده است. بعضی وقتها که در انجام کار شخصی دچار مشکل می شوم اندکی ناراحت و افسرده می شوم. مثلاً وقتی می خواهم از عرض خیابان عبور کنم یا وقتی می خواهم به مجلس ترحیم آشنایان و همکاران بروم باید یکی مرا همراهی کند در این مواقع ناراحت و شرمنده می شوم اما بعد از مدتی به زندگی امیدوار می شوم و تمام فکر و ذکرم را به تربیت فرزندانم مشغول می کنم. تا حالا از کسی دلخور شده ای؟! بله! خیلی، اما به روی خودم نیاورد ه ام. مثلاً وقتی از کسی می خواهم که مرا در انجام کارهای شخصی کمکم کند و او بهانه می آورد، ناراحت می شوم. به روی خودم نمی آورم اما می فهمم که نمی خواهد مرا همراهی کند. البته او هم تقصیری ندارد. بالاخره آنها هم کار و زندگی دارند. حتماً که متاهل هستید؟! بله. همسر و دو بچه دارم. پسرم 21 ساله و دخترم 17 ساله است. هر سه هم سالم و زرنگ هستند. اما از اینکه هرگز نتوانسته ام چهره ی بچه هایم را ببینم متاسفم. بزرگترین آرزویت چیست؟! فکر کنم از جواب سوال قبلیم متوجه شده باشید. دوست دارم حداقل یک بار روی ماه بچه هایم را ببینم! تا حالا به چه کارهایی مشغول بودید؟! از سال 64 به استخدام شهرداری تبریز درآمدم. از اول هم «تلفن چی» بودم. 27 سال سابقه کار دارم. می گویند شما استعداد فوق العاده ای در مورد حفظ و به خاطر سپردن شماره تلفن ها دارید؟! بله! همین طور است. کافی است یک شماره ای را روی صفحه ی تلفن بگیرم. دیگر محال است آن شماره از خاطر من فراموش شود. به کارم خیلی علاقه دارم. حتی بسیاری از آشنایان و برخی از تلفن چی های سایر ادارات که مشکل بینایی هم ندارند با من تماس گرفته و تلفن سایر ادارات و افراد و مدیران را از من می پرسند به نظرم تا حالا بیش از 5 هزار شماره تلفن را از بر هستم. صدای افراد و همکارانتان را می توانید تشخیص بدهید؟! بله! کافی است فقط برای من سلام بکنند! قدرت تشخیص صدا و قدرت شنوایی ام خیلی بالاست. هر چند دست تقدیر، مرا از نعمت بینایی محروم کرده اما در عوض گوشهایم و حس لامسه ام بسیار قوی است. برای همین خاطر، صدای همکاران، آشنایان، دوستان و همسایگان را به خوبی تشخیص می دهم. وقتی نابینا شدی چه احساسی به شما دست داد؟! بسیار غمگین و افسرده شدم. در عرض چند روز، آن همه نور و روشنایی به سیاهی تبدیل شدند. دیگر نمی توانستم کارهای شخصی ام را خودم انجام بدهم. حتی تصورش هم سخت و عذاب آور است. دوست داری دوباره بینایی ات را به دست بیاوری؟! حتما چرا که نه ؟! اما به خواست من نیست. خدا اگر صلاح بداند، بینا می شوم. حتماً در نابینا شدنم حکمتی بوده که خدا برایم مقدّر فرموده. اگر خدا هم حکمت بداند، بینا می شوم. اگر روزی خدا خواست و علم پیشرفت کرد و بینا شدی، دوست داری اولین منظره ای را که می بینی چه باشد؟! چهره ی بچه هایم! از بهزیستی یا جامعه معلولان یا سایر نهادها و ارگانها برای شما کمک مالی و ... می کنند؟! نه! ما که تا حالا چیزی ندیدیم! کمک آنها فقط در حد صدور گواهی معلولیت برای ارائه به سایر ادارات یا نهادها بوده است. ورزش می کنی؟! متاسفانه خیلی کم! چون باید یک نفر دیگر را هم معطل کنم که همراه من باشد و به من کمک کند. برای همین، خیلی به ورزش بی علاقه شده ام. تلخ ترین و شیرین ترین خاطره ات در طی این سالها چه بوده؟! تلخ ترین خاطره ام مربوط به همان روزهای نابینا شدنم است. روزهایی که در عین ناباوری از نعمت بینایی محروم شدم و شیرین ترین خاطره ام لحظه ای است که پرستار بیمارستان خبر آورد پسرم سالم به دنیا آمده است. چون در تمام ماههای بعد از ازدواج به شدت نگران سلامتی فرزندانم بودم. از مردم، اطرافیان و دوستانت چه انتظاری داری؟! از همه ی آنها می خواهم قدر نعمت بزرگی را که دارند و به آن عادت کرده اند بدانند. باور کنید حاضرم تمام دار و ندارم را بدهم اما در عوض برای چند لحظه بینا شوم و بچه هایم را ببینم. از آنها می خواهم که به ما، به چشم ترحم نگاه نکنند، ما به کمک همه ی شما نیاز داریم اما از اینکه ببینیم کسی از روی ترحم برای ما کاری می کند ناراحت می شویم. به هر حال هم من و هم همه ی معلولان، شخصیت و غرور خاص خود را دارند. باید همه باور کنیم که «معلولیت، محرومیّت نیست» تقدیر آسمانی است. پایان زندگی نیست. آغاز راهی پرفراز و نشیب است. حتماً خدا خواسته به این طریق ما را و تلاش و همت و صبر ما را امتحان کند. و قطعاً خداوند هم به ما کمک می کند و سربلندمان می کند و هم کسانی را که خالصانه از معلولان حمایت می کنند! حرف آخر؟ لازم می دانم از همه همکارانم در مجموعه ی شهرداری تبریز، به ویژه مهندس نوین و شهردار محترم منطقه 2 آقای آقا محمدی به خاطر لطف و محبتی که نسبت به معلولان و به ویژه 14 روشندل شاغل در شهرداری تبریز دارند تشکر می کنم. واقعا بدون هر گونه تعصب سازمانی باید از شهرداری تبریز تشکر کرد که زمینه ی اشتغال این تعداد روشندل را در مجموعه فراهم کردند. بسیار سپاسگذارم که وقت تان را در اختیار ما گذاشتید. امیدوارم که علم پزشکی آن قدر پیشرفت کند که شما بتوانید به آرزوی بزرگتان برسید!