
وقتی ماه «شهریور» سنگینی خویش را از دوش تابستان گرم برمی دارد، فرو افتادن برگهای زرد درختان، و فرا رسیدن خزان هزار رنگ طبیعت، نغمه ی شور آفرین دیگری را در سرزمین جاودانه ی ما نوید می دهد. وقتی در تقویم سالانه، به روز 31 شهریور می رسیم، به رسم عادتی دیرینه و مالوف، در همه ی این 33 سال گذشته، طوفان خاطرات دریای دل را متلاطم و موّاج می سازد. روزگاری دراز به طول 8 سال و به پهنای تاریخ یک ملت. کبوتران سرخ فام استقامت و ایثار بر دشت تفتیده روزگار عادت کرده ی مان، یک بار دیگر سرود عشق می خوانند و ما می مانیم با کوهی از خاطرات تلخ و شیرین و دورانی پرافتخار به نام «هشت سال دفاع مقدس»! هنوز هم وقتی به پابوسی تربت پاک آن ستاره های بدخشان می رسیم، احساس غریبی جان و دل را کلافه می کند. ناخودآگاه، آوای شورانگیزی دل را احاطه می کند. «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه»! وقتی چشم در چشم عکس آن شورآفرینان می افتد، فاصله ای غریب میان ما زمینیان زمین گیر و آن ستاره های آسمانی احساس می شود. نام شلمچه، اندیمشک، فکّه، دو کوهه، مجنون و خرمشهر، برای ما یادآور حماسه ی رزم جانانه ی جوانمردان و بزم مستانه ی ملکوتیان در سرزمین شور و عشق و مردانگی است. *** وقتی قدم در کوچه های قدیمی شهر می گذارم، بر بالای دیوار ورودی هر کوچه و برزن، تابلوی کوچکی نصب شده که گویای تاریخ پرفراز و نشیب جوانان غیور این شهر است. دل طوفانی می شود، پاها از حرکت باز می ایستند و تو به رسم ادب ناخودآگاه لحظه ای درنگ می کنی تا ادای احترام کرده باشی به نامی که پیشوند «شهید» را به سینه خود دارد. واژه «شهید» برای ما که از نسل اول انقلابیم و نه نسل سوم، حال و هوای دیگری دارد. از نسل اول نبودیم تا خود همرزم آن آلاله های سرخ باشیم. از نسل سوم هم نیستیم که آن رشادت ها تنها در حد حرف و فیلم و عکس و خاطره برایمان معنی داشته باشد. ما همه نسل دومی هستیم که، طعم بمباران شهرها را چشیده است. با آژیر حمله هوایی، دوران مدرسه را سپری کردیم. با «نوای کاروان» آهنگران، پسر همسایه مان را بدرقه کردیم و با شعر «کجایید ای شهیدان خدایی» به پیشواز پیکرهای خونین شان رفتیم. بر روی صفحه تلویزیون سیاه و سفیدمان، رنگ خاک و خون جبهه را لمس می کردیم و احساس قرابت می نمودیم و با مارش پیروزی و عملیات فاتحانه ی آنها، عطر سرمستی و خوشحالی و افتخار تمام وجودمان را آکنده ساخته و اشک شوق بر دیدگانمان جاری ساخته است. برای نسل دوم انقلاب که کودکی و نوجوانی خویش را در آن سالهای جنگ و تفنگ و دوران تاریخی خون و حماسه سپری کرده، داشتن پیشانی بند «یا حسین مظلوم» یک دارایی ارزشمند و به یاد ماندنی بود که هنوز هم در قفسه کتابخانه اش به یادگار نگه داشته است. یک تفنگ چوبی، یک شلوار خاکی بسیجی و یک پلاک، هر یک خاطره ی آن سالها را زنده می کند. سالهایی که خود نمی توانست در خط مقدم جبهه به آنها دست پیدا کند اما شور و شوق داشتن آنها، بزرگترین آرزو و شیرین ترین داشتنی بود. اما اکنون از پس آن سالهای خاطره انگیز، هرگاه قدم در گلزار شهدا می نهیم، حس غربت، بر دلها سنگینی می کند، انگار که زنگار زمانه، خاطرات ما را در کوچه پس کوچه های آن سالها جا گذاشته است. صدق و صفای آن دوران سراسر ایثار و عشق و شهامت، در تلفیق خود با دوران کودکی و مختصات طبیعی آن «سمفونی خاطره ها» را به زیباترین وجه ممکن همخوانی می کند. شاید بشود اسم آن را گذاشت: «سمفونی خاطره انگیز نسل دوم»!