کد خبر: 482600
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۸
گفتگوي «جوان» با دكتر محمدحسن سالمي؛
شاهد توحيدي
جوان: درگفت و شنود حاضر جناب دكتر محمدحسن سالمي نواده ارجمند آيت‌الله كاشاني به بازگويي خاطرات خويش درباره ارسال اين نامه پرداخته‌اند.

آقاي دكتر! جنابعالي در روز بيست و هفتم مرداد از زندان آزاد شديد و تشريف برديد منزل پدربزرگتان مرحوم آيت‌الله كاشاني در پامنار، آنجا بوديد تا اينكه نامه معروف بيست‌وهفتم مرداد نوشته شد. قبل از اينكه به اين نامه بپردازيم، آيا برايتان پيش آمده بود كه بين آيت الله كاشاني و دكتر مصدق حامل پيام باشيد؟
به نام خدا. بايد بگويم پيام، كمتر. يادم است كه يك بار، فردي از امريكا آمده بود و سوغاتي دو قلم خودنويس آورده بود، يكي براي دكتر مصدق و يكي براي آيت‌الله كاشاني. هر دو خودنويس را به آقاي كاشاني دادند و ايشان سهم دكتر مصدق را به من داد و من آن را به آقاي دكتر رساندم. حدود ۹ بار براي دكتر مصدق پيام بردم. 

پس نامه بيست و هفتم مرداد مهم‌ترين پيغامي بود كه حامل آن بوديد؟
بله، افتخارش نصيب من شد! مرحوم دايي مصطفي مخفي بود. 

منتقدان مي‌گويند مگر كسي از شما بزرگ‌تر نبوده كه نامه‌اي به آن اهميت را ببريد به دكتر مصدق بدهيد؟
چطورآقاي دكترمصدق اجازه داشت با ۱۲ سالگي مستوفي خراسان بشود و من با ۲۱ سالگي اجازه نامه‌رساني نداشتم؟

گفتم كه آقا مصطفي پسرمرحوم آقا در دسترس نبود. طوري كه عصر روز بيست و هشتم مرداد، موقعي كه ميراشرفي و ديگران از راديو صحبت مي‌كردند، آيت‌الله كاشاني به آقاي گرامي گفت:«برو مصطفي را پيدا كن! مبادا گولش بزنند و در راديو صحبت كند». بايد اين را بگويم كه اطرافيان آقاي كاشاني دو جناح بودند. من و برادرم و آقاي پروفسور خليلي و چند نفر از خواهرزاده‌هاي مرحوم كاشاني، جناح چپ بوديم و سركرده‌مان مرحوم سيدعلي مصطفوي بود كه معاون وزارت دادگستري و قبلاً مديركل بازرسي كشور بود. شمس قنات‌آبادي، آقا مصطفي، دكتر شروين و چند نفر ديگر جناح راست بودند. 

چه فرقي با هم داشتيد؟
ما خواهان مسالمت بوديم و سعي مي‌كرديم مانع تندروي‌هاي مريدان آقا شويم. اختلافاتمان اينطوري بود. ما كه در جناح چپ بوديم، به آقاي كاشاني مي‌گفتيم: «درست است كه هواداران دكتر مصدق خانه شما را سنگباران كرده‌اند، درست است كه شما اعلاميه داده‌ايد دكتر مصدق ديكتاتوري راه انداخته است، ولي به خاطر مردم و مصلحت كشور اين نامه را بنويسيد!» به‌خصوص اينكه يك آقايي به اسم افشار، از برنامه امريكايي‌ها به ما خبر مي‌داد: «سر نخ‌ها دست امريكايي‌هاست و مصدق را روي انگشتشان مي‌چرخانند و مي‌خواهند نهضت ملي را نابود كنند...» با توجه به اينكه آقا مصطفي كاشاني مخفي شده بود، ما توانستيم به آقاي كاشاني بقبولانيم نامه را به ترتيبي كه ملاحظه مي‌كنيد، بنويسد. آقاي سيد علي مصطفوي وقت گرفته بود و من ساعت پنج عصر، با نامه پدربزرگم به مقصد رسيدم. يك جناب سروان ما را به سمت پله‌هايي كه به عمارت مي‌پيوست، هدايت كرد. بالاي پله‌ها مرد جواني كه او را پيش‌تر ديده بودم و اسمش را هنوز هم نمي‌دانم، مرا تحويل گرفت و مستقيم رفتيم به اتاق دكتر مصدق. 

با شما چطور برخورد كرد؟
برخورد خيلي مهربانانه و محبت‌آميزي داشت. مي‌دانست كه من زندان بوده‌ و تازه آزاد شده‌ام. با اشاره به موهايم كه در زندان تراشيده بودند، گفت: «به‌به! سرت را كه تراشيده‌اند، خوشگل بودي، خوشگل‌تر شدي! و...» بعد حرف عجيبي زد و گفت: «بد نشد زندان رفتي، وگرنه ممكن بود بلايي سرت بيايد. بيرون آنقدر شلوغ بود كه احتمال داشت كشته شوي!». من فقط سكوت كردم و او نامه پدربزرگم را خواند. حين خواندن نامه، حالت صورتش تغييري نكرد و نمي‌شد دريافت چه فكر و چه احساسي دارد. كاغذ را گذاشت زير متكا و زنگ زد. همان آقاي ناشناس آمد و در گوش او چيزي گفت كه من نشنيدم. بعد دكتر مصدق كاغذ خودش را امضا كرد و داد دست من. آخر سر هم دستي به پشت من زد و گفت: «اين چيزها را توده‌اي‌ها سر زبان انداخته‌اند، باور نكنيد!» 

يكي از منشي‌ها خبر داد هندرسون سفيرامريكا به ديدار آقاي دكتر مصدق آمده است. دكتر مصدق بي‌معطلي از روي تخت برخاست و با چابكي لباس رسمي پوشيد. از تحرك و سرعت عملش مات ماندم. هيچ‌وقت او را اينطور زبر و زرنگ نديده بودم! من هم كمكش كردم كه كتش را بپوشد. در همان حالي كه داشتم از اتاق دكتر مصدق خارج مي‌شدم، هندرسون وارد شد. با من دست داد و از ديدنم نزد آقاي نخست‌وزير تعجب كرد. 

هندرسون قبلاً شما را ديده بود؟
بله، چون حداقل پنج بار به ديدن آقا آمده بود. از پيش آقاي دكتر مصدق كه آمدم، يكراست خدمت پدربزرگ رفتم و بعد رفتم عكاسي مهتاب و از نامه آقاي مصدق عكس گرفتم. قبل از آن از نامه پدربزرگم هم عكس گرفته بودم. عكاسي مهتاب، نبش ميدان بهارستان، روبه‌روي مجلس شوراي ملي بود. راستي اين را اضافه كنم كه نماينده ناصرخان قشقايي هم آنجا بود، به من مي‌گفت: «مصدق لجباز است و حرف كسي را گوش نمي‌كند». مدتي بعد از بيست و هشتم مرداد، ناصرخان قشقايي به تهران آمد و خيلي با عزت و احترام با آقاي كاشاني ملاقات كرد. اگر تلگراف‌هايي را كه ناصرخان قشقايي به آيت‌الله كاشاني زده است، ببينيد همه از موضع مودت و عرض ارادت ارسال شده‌اند. ناصرخان هم به آقاي كاشاني گفت: «مصدق لجبازي كرد و همه چيز به هم ريخت. حيف كه حالا فرصت‌ها از دست رفته‌اند». 

آقاي دكتر سالمي! منتقداني كه به اصالت نامه آيت‌الله كاشاني ترديد دارند، ايراد مي‌گيرند كه چرا بعد از ۲۵ سال، نامه در سال ۱۳۵۷ منتشر شده است.
علتش اين است كه اختيار نشريات و رسانه‌هاي گروهي دست ما نبود و مردم از اقدامات ما آگاهي نداشتند. در سال ۱۹۶۲م، آقاي احسان طبري در حال نوشتن تاريخ معاصر ايران بود. 

كتاب «ايران در دو سده واپسين»؟
فكر مي‌كنم. يك جلدش راجع به رضاشاه بود. من به آلمان شرقي تلفن كردم و گفتم: «آقاي احسان طبري! اين كتابي كه شما داريد راجع به تاريخ معاصر مي‌نويسيد، من مداركي دارم كه به دردتان مي‌خورد. اگر مايل باشيد در اختيارتان بگذارم».
گفت: «صلاح نيست مدارك را با پست بفرستيد! خودتان هم كه پيش من تشريف نمي‌آوريد». گفتم: «چرا نمي‌آيم؟». گفت: «من مي‌روم آسايشگاه. از آسايشگاه كه برگشتم، به شما تلفن مي‌كنم. هر وقت كه شما خواستيد تلفن كنيد، خودتان را به نام آقاي مدارك معرفي كنيد!» 

احسان طبري را از قبل مي‌شناختيد؟
از طرف خداپرستان سوسياليست در جلسات درس و بحث و انتقاد طبري شركت مي‌كرديم و از گفته‌هايش ايراد مي‌گرفتيم. به‌جز اين مراوده نزديك و شخصي با هم نداشتيم. يك كاغذ هم برايم فرستاد كه مطالبش را با ماشين تحرير كرده و زيرش به‌جاي نوشتن اسم و رسم كاملش نوشته بود: «ا. ط». قرار گذاشتيم برويم ديدنش، اما شهرداري شهرمان كه ما تازه در آن مشغول به كار شده بوديم، گفت: «اجازه نمي‌دهم به آلمان شرقي بروي! تمام اشخاصي كه به آلمان شرقي مي‌روند، شب و روز تحت نظر پليس مخفي‌اند و كار ندارند كه تو اسناد تاريخ ايران را برده‌اي به يك مورخ ايراني بدهي. سايه به سايه تعقيبت مي‌كنند و بعيد نيست كاري دستت بدهند. خيال مي‌كنند مداركت راجع به آلمان است.» از ما اصرار و از آنها انكار. دست آخر هم گفت: «اصلاً نمي‌گذارم ويزاي آلمان شرقي را بگيري». ما پيش طبري شرمنده شديم و خجالت كشيديم بگوييم مقامات شهرمان نمي‌گذارند برويم آن طرف. در همان ايام، جاما كتاب «گذشته چراغ راه آينده است» را منتشر كرد. 

معذرت مي‌خواهم، جامي كتاب مورد نظر را منتشر كرد. جاما مربوط به دكتر كاظم سامي است.
بله، حق با شماست؛ جامي.
جامي يك گروه مائوئيست بود. 

چه بودند؟
چپ‌هاي هوادار مائوتسه تونگ، ضد حزب توده هم بودند.
بيشتر ضد حزب توده و مصدقي بودند. از مصدق هم ايراد مي‌گرفتند. افكارش يك مقدار شبيه افكار حزب ايران بود.
طرفداران شعاعيان بودند. 

مصطفي؟
بله، مصطفي شعاعيان از چپي‌هاي منتقد سوسياليست‌هاي شوروي بود كه در سال ۱۳۵۶، در درگيري‌هاي خياباني با مأموران ساواك كشته شد.
به هر حال، من جواب كتاب «گذشته چراغ راه آينده است» را با يك كتاب مستقل دادم. اولِ كتابشان از قول تولستوي نوشته بودند: «ما از چيزهايي صحبت مي‌كنيم كه همه مي‌دانند». من اول كتابم نوشتم: «دوستان! من از چيزهايي صحبت مي‌كنم كه هيچ‌كس نمي‌داند و حالا بايد بدانند!» در آن كتاب، در سال ۱۹۶۲م، نامه من و آن كاغذ و اين حرف‌ها همگي چاپ شده‌اند. 

پس شما يك كتاب در جواب آن كتاب گروه جامي نوشته‌ايد؟ اصلش را داريد؟
بله، دارم. اين يك جلد را به جنابعالي تقديم مي‌كنم. 

حالا موقع استفاده از آن است.
متأسفانه تعداد اندكي از كتابم تكثير شد. با ماشين تحرير معمولي و با زحمت زياد كتابم را حروفچيني كردم و به دشواري در يكي از چاپخانه‌هاي ذوب آهن استان سار، حدود صد، صد و پنجاه نسخه تكثير كردم. البته تيراژش به پاي تيراژ «گذشته چراغ راه آينده است» نمي‌رسيد، ولي بعد از پيروزي انقلاب، عده‌اي سرِ خود كتابم را به شكلي كه خودشان مي‌پسنديدند، به اسم «حقيقت چيست؟» يا به عنواني شبيه به اين چاپ و پخش كردند. كتاب را همان ۴۰ سال پيش به دايي‌ام مهندس احمد كاشاني تقديم كردم. اوايل انقلاب اسلامي به فكر چاپ نامه آيت‌الله كاشاني نبودم، اما نامه به دست آقاي حسن آيت رسيد و او در روزنامه جمهوري اسلامي چاپ كرد و آقاي ميرحسين موسوي كه بعدها نخست‌وزير شد ايراد گرفت. من به ايشان نامه نوشتم: «چرا؟» ولي پاسخ نداد و حالا رهبر آزادي و دموكراسي شده است!
بعد هم در كتاب «روحانيت و اسرارملي شدن نفت» چاپ شد.
آقاي طالقاني روز چهاردهم اسفندماه ۵۷، روز سالگرد وفات دكتر مصدق، در احمدآباد گفت: «من به كاشاني گفتم پوست خربزه زير پايت گذاشته‌اند».
ديدم‌ اي دل غافل! جمهوري اسلامي هنوز پا نگرفته، دارد همه چيز تحريف مي‌شود و حقايق را وارونه مي‌كنند يا مسكوت مي‌گذارند. به آقاي طالقاني نامه دادم: «درست است كه شما مجاهد نستوه شده‌ايد، اما فرمايشتان صحيح نيست! بهتر است واقعيت را در صحبت‌هايتان سرلوحه قرار دهيد!» و مطالب ديگر. ايشان درسخنراني سالگرد ۳۰تيردرميدان بهارستان، ۱۸۰ درجه عوض شدند و تعريف و تمجيد از كاشاني كردند. بگذريم. يك عده از استادان و دانشجويان كه در فرانسه و آلمان و كلاً اروپا بودند، اصرار كردند مداركي كه داشتيم، منتشر شوند. ما هم اسناد مورد بحث را داديم و كتاب «روحانيت و نهضت ملي شدن صنعت نفت» منتشر شد. 

اين كتاب تماماً به قلم شماست؟
چند نفر از استادان دانشگاه هم در آن سهم دارند. 

اسم‌هايشان را نمي‌گوييد؟
خودشان نخواسته‌اند. به صورت خصوصي به شما مي‌گويم، اما براي انتشار اجازه ندارم.
ايراد ديگري كه به نامه آيت‌الله‌كاشاني مي‌گيرند، اين است كه آقاي كاشاني به دكتر مصدق نوشته است شما فرزندان مرا به زندان انداخته‌ايد.
آقاي يان ريشارد هم اين سؤال را از من كرد. گفتم: «پدربزرگم مهرباني كرده‌اند و به من كه نوه‌اش بودم و پسرخاله‌ام اشاره كرده‌اند». 

قاعدتاً منظورش شما بوده‌ايد. من به اين نكته اهميت نمي‌دهم، اما ايراد ديگري كه مي‌گيرند، اين است كه ناصرخان قشقايي تا آذرماه ۱۳۳۲ در تهران نبود و نمي‌توانست در روزهاي نزديك به كودتا با آقاي كاشاني ملاقات داشته باشد.
من كه عرض كردم، نماينده ناصرخان قشقايي به تهران آمده بود و او حامل پيشنهاد ناصرخان بود، چون پيشنهاد ناصرخان را با تلفن و با نامه نمي‌شد مطرح كرد. ناصرخان پيشنهاد داده بود دكتر مصدق يكي از دوستان ما را رئيس لشكر استان فارس كند. حتي نماينده‌اش گفت: «ناصرخان از آقاي كاشاني و آقاي دكتر مصدق دعوت كرد دو نفري به فارس و منطقه قشقايي تشريف بياورند». 

براي مصالحه؟
نه، براي مبارزه عليه براندازي نهضت ملي، ولي كي مي‌دانست فرداي آن روز، روز ۲۸ مرداد است و همه چيز به هم مي‌ريزد و مصدق به آرزويش مي‌رسد و حكومت را آسان تحويل زاهدي مي‌دهد! 

ايراد ديگري كه به نامه آيت‌الله كاشاني و در واقع به جوابيه دكتر مصدق گرفته مي‌شود، اين است كه مي‌گويند دكتر مصدق پاسخ نامه‌هاي آيت‌الله كاشاني را با دست مي‌نوشته‌اند، درحالي كه اين بار جواب نامه را به شكل حروفچيني شده، داده‌اند. آيا همين‌طور است؟
خير، چند نامه تايپي از دكتر مصدق خطاب به پدربزرگم ديده‌ام و دارم كه در كتاب «روحانيت و...» هم چاپ كرده‌اند. يكي از نامه‌ها را هم عرض كردم كه تاريخ دقيق ندارد و فقط نوشته است ۲۷ مرداد. البته آقاي ايرج افشار مي‌گويند شايد اين نامه مال سال ديگري باشد. مثلاً در سال قبل، سال ۱۳۳۱ نوشته شده باشد. دكتر مصدق نامه تايپ شده، به‌جز آقاي كاشاني به كسان ديگر و به جاهاي ديگر هم فرستاده است. 

يك ايراد ديگر اين است كه در قسمتي از نامه، آقاي كاشاني مي‌نويسد: «اگر نقشه شما نيست كه مانند سي‌ام تير عقب‌نشيني كنيد و به ظاهر قهرمان زمان شويد و اگر حدس و نظر من صحيح نيست كه همان‌طور كه در آخرين ملاقاتم در دزاشيب به شما گفتم...» مي‌گويند در آن سال، محل ملاقات را دزاشوب مي‌گفته‌اند و آقاي كاشاني هم در نامه‌هايشان هميشه از لفظ دزاشوب استفاده كرده‌اند.
دزاشوب يا دزاشيب مي‌گفتند، ولي اگر به جرايد آن روز مراجعه كنيد، ملاحظه مي‌كنيد كه نوشته‌اند: «ملاقات كاشاني و مصدق در دزاشيب است».
بعدها چند سال پس از كودتاي ۲۸ مرداد، مرسوم شد كه دزاشيب بگويند. مثل اسم پايتخت ايران كه ابتدا طهران مي‌نوشتند و سپس به صورت تهران تغيير پيدا كرد.
منزل آقاي گلبرگي كه در آنجا بود، مي‌گفتيم دزاشيب. 

نه، سؤال من اين است كه در زمان نگارش نامه آقاي كاشاني، دزاشوب مي‌گفته‌اند يا دزاشيب.
علاوه بر منزل آقاي گلبرگي، منزل دكتر طرفه، شوهرخواهر آقاي كاشاني هم آنجا بود و وقتي به آنجا مي‌رفتيم، مي‌گفتيم دزاشيب مي‌رويم. 

پيرمردهاي آن زمان دزاشوب مي‌گفته‌اند يا نه؟
قديمي يا جديد بودنش را نمي‌دانم، اما وقتي مي‌گويم احسان طبري هم از اين كاغذ، در زمان حيات دكتر مصدق با خبر بوده، چيز جديدي نيست. احسان طبري در مصاحبه‌اي كه در كتاب «كژراهه» منتشر شده، موقعي كه مي‌پرسند: «چرا به اين قطعيت مي‌گوييد نامه آيت‌الله كاشاني صحيح است؟» پاسخ مي‌دهد: «چون در سال ۱۹۶۲م، از آن خبر داشتم». 

آقاي دكتر سالمي! در دانشگاه‌هاي تهران استادي بود كه در فرانسه تحصيل كرده بود. گرايش‌هاي چپي داشت، ولي به دكتر شريعتي احترام مي‌گذاشت و با او همشهري بود. به دلايلي ترجيح مي‌دهيم اسمش را نياوريم. اين استاد مي‌گفت: «آقاي محمود كاشاني هم با ما در دانشگاه پاريس بود و با يكديگر بحث‌هاي مختلفي مي‌كرديم، ولي ايشان هيچ‌گاه به اين نامه اشاره‌اي نكرد».
براي اينكه خبر نداشت. مدرسه ابتدايي بود و در حدي نبود كه از اين چيزها سر دربياورد. بعدها نمي‌دانم مهندس ابوالحسن به او گفته بود يا يكي ديگر. به هر حال پدربزرگ من نامه‌هاي ديگري هم نوشته بود كه كسي از مضمون آنها خبر نداشت. سواي اينها در سال ۱۳۳۲، كسي چه مي‌دانست سال‌ها بعد، فرضاً در ۱۳۷۴ يا ۱۳۸۴، بعضي‌ها مي‌خواهند حقايق تاريخي را كتمان كنند يا وارونه جلوه بدهند. در نتيجه، در آن سال‌هايي كه دكتر محمود كاشاني در پاريس بود، به نظرش حقانيت پدرش آن‌چنان بديهي و آشكار بود كه دليلي نمي‌ديد براي اثبات آن، متوسل به نامه مذكور شود. اهميت اين نامه، براي خود شما هم به مرور زمان و پس از ادعاهاي رنگارنگ مدعيان هويدا شد. اوايل انقلاب به نظرم آمد كه برخي مدعيان دارند حقيقت را پنهان يا عوض و بدل مي‌كنند. خواستم مردم بدانند حق كدام است و باطل كدام. حالا آقاي حسن امين ‌ـ‌كه مجله حافظ را درمي‌آوردـ مي‌نويسد: «آقاي سالمي نامه مزبور را براي ثبت در تاريخ، يا براي برطرف شدن ابهامات تاريخ معاصر منتشر نكرده، بلكه چون آقاي طالقاني گفته است زير پاي آيت‌الله كاشاني پوست خربزه گذاشتند، به سبيل آقاي سالمي برخورد و بيشتر به نيت مقابله با آقاي طالقاني آن نامه را دست مردم داد». من به آقاي امين نوشتم: «شما مختاريد استنباط شخصي‌تان را داشته باشيد، اما ما هم حق داريم حوادث تاريخي را از ديدگاه خودمان ببينيم، من موظفم مردم را روشن كنم». 

با تشكر كه پذيراي اين گفت‌وشنود شديد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار